دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
____ سکانس اول، دو هفته و اندی پیش از آنروز:
سکانس اول؛ دو هفته و اندی قبل از آنروز:
اسم رضاامیرخانی را که دیدم چشمهایم برق زد. پیام را برای ترنم بازارسال کردم.
گفتم: بریم؟
گفت: بریم.
قرار بود یک قرار کوچک و خودمانی در کافهای با حضور امیرخانی برگزار شود تا کتابهایی را باهم بخوانند و نقد کنند.
____
دوباره به ترنم پیاممیدهم.
میگویم: راستی محمد رو با خودم بیارم تو که اذیت نمیشی؟
ترنم را میشناسم، دختر راحت و باحالیست. میدانم اذیت نمیشود ولی برای احترام هم که شده باید ازش بپرسم.
میگوید: بیار خب؛ زشته این حرفا😒.
به کافه که میرسیم. امیرخانی گوشه یک میز بزرگ نشستهبود و خانمها و آقایانی هم دورش. خیلی زود میفهمیم که از اقبالِ خوبمان نویسنده کتابِ "شبِبازی" هم حضور دارد.
به محض نشستنمان کافه دار یک قوطی پر از آجربازی برای محمد میآورد.
نمیخواستم قبول کنم ولی نمیدانم چهشد که دستهایم سمت کافهدار دراز شد.
تقریبا روبهروی امیرخانی قرار گرفتهبودم.
امیرخانی صحبتش را با تقویزاد شروع میکند. همان اولِ کار قوطی آجربازی از دست محمد سُر میخورد روی میز و صدای پخش شدنش توی کافه میچرخد. همه چشمها برمیگردد سمتم. آب دهانم را قورت میدهم و دستم را به نشانه معذرت بالا میبرم.
خانمی از دور برایم لبخند میزند. سَرها که برمیگردد نفسم را با سرعت از گلو به بیرون هل میدهم. دستم را به قوطی لگو میگیرم که دوباره نیفتد و سعی میکنم به صحبت تقویزاد درباره کتابش گوش دهم. ناگهان دستی را روی شانهام احساس میکنم. برمیگردمم.همان خانمیست که لبخندش را برایم از دور فرستاده بود.
در گوشم میگوید: تو گوش بده!
و به محمد اشاره میکند.
_من باهاش بازی میکنم.
تار مویی را از گوشهی روسری داخل میدهم و میگویم: دستتون درد نکنه، خودم نگهش میدارم، شما گوش بدید.
_من همسرِ نویسندهام، این حرفها رو هزار بار شنیدم. تو گوش بده.
و محمد را میگیرد و آجربازی هارا دانه دانه از قوطیاش در میآورد.
کلاس که تمام میشود محمد را از همسرِ نویسنده میگیرم و تشکر میکنم
امیرخانی گوشهای مشغول خوردن چایی میشود و تقوی زاد هم کمی آنطرفترش.
عجیب مهر تقوی زاد به دلم نشسته بود، مطمئنا بخاطر محبت همسرش بود.
به تقوی زاد سلام میکنم و شرححالی از خودم میدهم. میگویم میخواهم مسیر نویسندگیام را در رمان جلو ببرم اما هنوز هیچ طرحِ رمانی دلم را قیلیویلی نداده است.
کمی چاینباتش را هم میزند و جرعهای مینوشد.
میپرسد چه موضوعی را دوست دارم کار کنم.
همانطور که گوشیرا به محمد میدادم تا ساکت بایستد گفتم زن! اما نه بصورت کلیشهایاش.
لبخندی میزندو میگوید: مادری بهترین موضوعِ برای شما. روزانه باهاش درگیر هستید و جزئیاتش رو بهتر از هرکسی دیگهای میدونید،چرا از مادریتون نمینویسید؟
نمیدانم چهشد که محمد را بیشتر در آغوشم فشردم. از تقوی زاد تشکر میکنم و جدا میشویم.جوابم را گرفته بودم.
کالسکه را آماده میکردم که یکی از خانمهای کلاس جلو آمد.
بدون مقدمه میگوید: شما دفعههای بعدی هم میاین؟
_نمیدونم؛ چطور؟
_آخه یکی از دوستای من خیلی دوست داره این جلسه رو بیاد ولی بخاطر بچهش نمیاد. اگه شما بیاین میگم اونم بیاد تا بچهها باهم مشغول باشم.
لبخند کشداری میزنم و میگویم: آره اینطوری خیلی خوب میشه.
و شمارهاش را میگیرم.
همسر نویسنده جلو میآید و میگوید :میخوای تا پایین باهات بیام؟
تشکر میکنم و به دوستانم اشاره میکنم و میگویم: بچهها هستند.
برمیگردم تا بروم. ولی انگار یکچیزی کم بود برای آن روز. دوباره به سمت همسر نویسنده برمیگردم و میگویم میشه بغلتون کنم؟
دستانش را باز میکند و دور کمرم حلقه میزند.
_خیلی ممنونم بابت همه کمکاتون
_کارینکردم که..همه باید حواسشون به مامانا باشه..من خودمم یه پسر۴ ساله دارم.
#مادری_بدون_روتوش
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
❁❁❁┅═══════┅❁❁❁ سکانس دوم،صبح: زهرا صوتی را در گروه سه نفرهیمان میفرستد.صوت را بازنکردهام ام
بعد از تحریر( همون پ.ن خودمون):
این خط خطیهارا ننوشتم که بگم اونهایی که مامانها رو راه نمیدن بداَند یا برعکس.
مطمئنا هرجایی اقتضائات خاص خودش رو داره و گاهی حضور بچه در جایی بیشتر باعث حقالناس میشه و تمرکز دیگران رو خراب و وقتشون را هدر میده.
بدیهیه که مامان باید مراعات کنه اینجاها، همونطور که بقیه باید مراعات مامان بچهدار رو بکنند.
خب یه چیز دوطرفهس!
این رو نوشتم که بگم روایت درست از مادری روایتیه که همه جنبهها روایت بشه. نه اینکه فقط بهبه چهچه های مادری گفته بشه یا فقط سختیهاش رو بگیم.
زمانی ما مادری رو درست روایت میکنیم که به مخاطب برسونیم که مادری رنجِ شیرینیه که خدا دوست داره زن رو توی اون راه، بزرگ و بزرگوار کنه...
من میدونم خدا به مامانا که نگاه میکنه میخنده و برکتشو میندازه توی زندگیشون.
این متن رو برای این منظور نوشتم. هرچند که میدونم نوشته خام است و نویسنده الکن.
╚💠╝╔╗╚💠╝╚╝╚💠╝╔╗╚💠╝
﷽
من به آنزنی فکر میکنم که آفتابِ مکه سرش را سوزاندهاست. دستهای حنابستهاش را سایهبان صورتش کرده و منتظر است. مردش رفتهاست، رفته تا با علی(ع) بیعت کند. شتر آرام نمیماند، جای افسارشتر روی دست زن خطِ قرمزی انداختهاست.
عرقی از وسط خالکوبیِ بین دو ابرویش به تیغه بینیاش میرسد.
تا چشم کار میکند بیابان است و خاک و گرما!
مردی از دور دوان دوان به سویش میآید.
مردش است؟ نه.
قاصدی از طرف علیست(ع).
میگوید باید زن برود. علی(ع) میخواهد از او بیعت بگیرد. زن افسار شتر را رها میکند، چنان میدود که بادِ عربستان هم به آن نمیرسد، نمیفهمد کجا نعلینش از پایش میافتد، باید به علی(ع) میرسید، هرجور که شده، چه با نعلین چه بی نعلین!
علی(ع) او را صدا زدهاست!
من به علی(ع) فکر میکنم...
#سهروزتاغدیر🪴
╚💠╝╔╗╚💠╝╚╝╚💠╝╔╗╚💠╝
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| ۲۵اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| مدیر مدرسه 🖋| جلال آلاحم
══•✼🌸📖🌸✼•══
رمانِ مدیرمدرسه، یکی از معروفترین کارهای جلال آلاحمد است.
این کتاب راجع به معلمیست که تصمیم میگیرد مدیر بشود...!
پیشنهادش میکنم:
جلال نثر جذابی برای همه نیست!
اما نمیشود به راحتی از خواندنش چشمپوشی کرد
══•✼🌸📖🌸✼•══
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
__ نادِ عَلیّاً مَظهَرَ العَجائِب
﷽
╚💠╝╔╗╚💠╝╚╝╚💠╝╔╗╚💠╝
من به آن مادری فکر میکنم که نوزاد را در بغلش شیر میدهد.
تسبیحِ امالبنین را در دستش میچرخاند و زیر لب میخواند:
"نادِ عَلیّاً مَظهَرَ العَجائِب تَجِدهُ عَوْناً لَکَ فِی النَّوائِب"
دخترکش کمی آنطرفتر لیلی بازی میکند.پای دخترک روی خانه سوم کمی میلرزد.
مادر زمزمه میکند:
"لی اِلَی اللهِ حاجَتی وَ عَلَیهِ مُعَوَّلی کُلَّما اَمَرتَهُ وَ رَمَیتُ مُنقَضی فی ظِلِّ اللهِ وَ یُضِلِلِ اللهُ"
دخترک به خانه هفتو هشت میرسد و با یک پرش میچرخد.
"لی اَدعُوکَ کُلَّ هَمٍّ وَ غَمٍّ سَیَنجَلی بِعَظَمَتِکَ یا اللهُ بِنُبُوَّتِکَ یا مُحَمَّدُ بِوَلایَتِکَ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ"
چشمهای نوزاد گرمشدهبود.
مادر آرام در گهواره میگذاردش و یک دانه تسبیح را با انگشت شست به طرف دیگر میکِشاند.
با صدای جیغ دخترک سرش را از دانههای تسبیح بلند میکند.روی خانه شش، دخترک به زمین افتادهبود.
مادر دامنش را کمی بالا میگیرد و بهطرف دخترک میدود.
دخترک چتریهایش را کنار میزند. میخندد و جای خالی دندانهای جلویش بیشتر مشخص میشود:" مامانی!
اینبار موقع افتادن دیگه یادم بود بگم یاعلی"
و پایش را طرف مادر میگیرد.
"ببین هیچی نشد..."
من به علی(ع) فکر میکنم...
#دوروزتاغدیر🪴
╚💠╝╔╗╚💠╝╚╝╚💠╝╔╗╚💠╝