دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
راستش من بچههای زیادی رو سقط کردم! اونقدر زیاد که تعدادش از دستم در رفته.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
﷽
ادم بزرگای قلمی(اهل قلم و خودکار و کیبورد و این بساطا!) میگن نویسنده مادر حروف به حروف نوشتههاشه! نوشتههایی که از اون لحظهای که نطفهشون وارد ذهنش میشه تا اون لحظهای که روی کاغذ به دنیا میان باید ازشون مراقبت کنه! نوشتههایی که باید یه روزی یه جایی جلوی اونی که از اولش بوده تا آخرشم هست، ازشون دفاع کنه!
کلماتی که باید انقد بزرگشون کنه که روزی روی پایه خودشون بایستند و بتونن قد علم کنن.
دارم به سقطهام فکر میکنم!
مثلا شاید اون نوشته شب عاشورایی که بینش خوابم برد و دیگر بیخیالش شدم! یا نوشتهای که میخواستم برای روزهای بعدش بنویسم! یا حتی اونی که الان حتی موضوعش هم یادم نیست ولی مطمئنم یه روزی گوشه ذهنم منتظرم بوده!
راستش دیگر کمکم دارم به سقطهای مکرر بدون درد و خونریزی عادت میکنم!
حتی همین نوشته درباره سقط هم داشت سقط میشد که نمیدونم چرا تصمیم گرفتم نجاتش بدم.
البته الان که دارم این متن رو مینویسم نمیدونم تا تهش میرسم یا بینش ولِلِش گویان بیخیالش میشم!
پ.ن:
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که برای شوت کردن این نوشته به قسمتِ تاریک و تارعنکبوت بسته مغزم، خیلی تلاش کردم؛ خطهای اولش بودم که کِشی به بدنم دادم و بلند شدم یک لیتر روغن ریختم توی قابلمه و جیلیز ویلیزش را بلند کردم بلکه صدای جیغ کلمات لای روغن حل بشه، ولی نشد! بعدش یه مشت گنده پفک هندی ریختم توش که شوری اونا، تلخی این کلماتو از یادم ببرن،ولی چش سفیدا نوک قلمم رو سفت چسبیده بودن و میخواستن متولد بشن!
انگار گاهی به جای نویسنده؛ باید کلمات قدرتمند باشن تا به دنیا بیان!
و انگارتر! اون نویسندهایی لایقِ مادریِ این ۳۲تا حرف هستن که درد زایمانهای بیشتری رو تحمل میکنن! هرروز!دائمی!
انگارترتر که اوضاع این مادر بیبچه خوب نیست و این کلماتو باید مینوشت که بگه دعا میخواد!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
نصف شبه و پسرکخوابیده!
چراغهارو کم میکنم.
خونه ساکته و صدای جیرجیرک تنها چیزیه که این سکوت رو میشکنه..
کولر رو روی دور تند میذارم و روبه روی دریچه کولر، روی زمین چمباتمه میزنم، تبلت رو باز میکنم و از طاقچه "گریههای امپراتور" رو دانلود میکنم.
شروع به خوندن میکنم، دلممیخواد تکتک بیتاشو انقدر بخونم تا از بَر بشم.
کاش فاضلنظری همه شعراشو با صدای خودش صوتی کرده بود!
باید فردا برم کتابشو بخرم! اینطوری فایده نداره!
بعدالتحریر: نصف شبی دارم فکر میکنم نوشتن رو بذارم کنار و سر از کار شعر و شاعری در بیارم! عجب دنیای لطیفیه!
#اقاینظری_تو_با_قلب_دیوانه_ما_چهکردی
#کتاب_جویدنی
#خداحافظ_داستان
#سلام_بر_شعر
#میگن_شبا_زیاد_بیدار_نمونید
#چون_جوگیری_توی_شب_زیاده
#کلاسشعر_خوب_چنده؟
#فاضل_میفرماد
#اشک_گریه_فغان_ضمیمه_شود
هدایت شده از بی نام
.
میشه خواهش کنم برای عمهی مهربونم حمد شِفا بخونید؟
.
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
﷽
امروز سقط بدی داشتم!
داستانِ سوگوارهم تقریبا داشت کامل میشد، که دیدم دیگه نمیتونم ادامه بدمش.
چندین هفته فقط به موضوعش فکر کردم، تا بالاخره موضوعی پیدا کردم که راضی بودم ازش...
به گره بدی خورد.
صحنههای دراماتیکش، احساسات ثامر(شخصیتاصلی) و موقعیت و ... در نمیومد.
در کنار همه اینها، مغز و روحمم کشش نداشت انگار. یک خط رو بزور مینوشتم.
بارها پایین و بالاش کردم.
نشد که نشد...
غم عالم در دلم ریخت.
در حین تولد،سقط شد!
دوست داشتم گریه کنم.
به همسرم پیام دادم "شاید اشتباه وارد جهان نویسندگی شدم، شاید اینجا جای من نیست"
منتظر دلداریش بود.
منتظر بودم بگه که این حرفا چیه، اصلا این راسّ کاره خودته که دیدم فقط نوشت "شاید".
بغضی اندازه زردآلو راه گلوم رو بست.
دیدم داره دوباره مینویسه.
"شاید هم در کنار کلاس رفتن به چیزهای دیگهای نیازه..."
و برام چندتا عکس از کتاب فرستاد...
پ.ن: خواستم حال الانم رو با دوستانم که در این مسیر در حال تلاشند تقسیم کنم. شاید یک روزی در نقطهای به حال من گرفتار بشن و این عکسها بتونه کمکی بهشون کنه🪴
پ.ن۲: عزمهای شکسته...#قربون_مولا
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈