┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
﷽
سرم رو به دیوار ایستگاهمترو تکیه دادم.
چشمام داشت روی هم میرفت که دیدم اومد کنارم نشست. کمی خودمو جمع و جور کردم. سرش رو از تو گوشیش بلند کرد و بدون سلام علیک گفت: عازمی؟
توی اون گرما و کلافکی و دیر اومدنهای خط متروی میدونکتاب، به خودم حق میدادم که چند ثانیه مغزم قفل بشه. خب البته کلمه عازم فقط برای یهجا توی این روزا استفاده میشه.
همینجور که بند کیفمو دور انگشتم میچرخوندم، گفتم نه، شما میری؟
خنده چشمهای بادومیش رو جمعتر کرد
_اره، اخه از ایران فقط اربعینا اجازه میدن ما بریم، شما ایرانیا خوشبهحالتونه، همیشه میتونید برید.
لابد داشت از یه قانونی حرف میزد که توی اون لحظه برام مهم نبود چیه و چرا نمیتونه غیر اربعین بره عراق.
لبخندی کمرمقی زدم_صرفا جهت اینکه فردا نگه ایرانیا بیادبن_.
صدای چرخهای قطار روی ریل اومد.
_
از ایستگاه که اومدم بیرون،اسنپ(یا شایدمتپسی) رسیده بود. سوار ماشین که شدم باد کولر خورد تو صورتم.یه جون به جونام اضافه شد.
راننده از آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت: اربعین برنامهتون چطوره خانوم؟
نفسمو بیرون دادم. جواب دادن به این سوال همون یه جونو ازم میگرفت. سرمو بالا گرفتم و از آیینه نگاهش کردم. یه پسر جوون ریشو که نهایت بهش میخورد ۲۰ساله باشه.
_برنامهای ندارم.
گوشیمو از توی کیفم در آوردم. معمولا از شگرد گوشی برای فرار از حرف زدن استفاده میکنم.
_منم معلوم نیست برم یا نه.دارم تلاش میکنم که برم. ایشالا قسمتتون بشه خانوم.
و شروع کرد به تعریف کردن ماجرای دوتا عراقی که صبح سوار کرده بود و داشتن میرفتن فرودگاه.
_
وقتی کارم تموم شد، دکتر سرشو چرخوند طرفم و گفت راستی من هفته آینده نیستم، نوبت نگیرید.
چیزی نگفتم! حتی نپرسیدم چرا و کجا بسلامتی و از این حرفها که این موقعها میزنن.
معلوم بود دیگه کجا میخواد بره، برق چشما همه چیو لو میدن...
____
#براساس_واقعیت
#یکروزِ_نزدیکاربعین
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
بعدِخطخطی:
بعضی وقتا توی جلسات خصوصیم با خداوند متعال یه بسته انتقاداتپیشنهادات میذارم روی میزش و ازش میخوام نگاهی بهش بندازه.
حالا احتمالا توی جلسه بعدی _که احتمالا دو سه ساعت دیگه باشه_ میخوام بهش بگم که کاش آپشنی روی آدما نصب کنه که چند روز_فقطچندروز ناقابل_ حافظه تاریخی و تقویمیشونو بتونن از دست بدن!
اصلا برای حیات بشر این آپشن نیازه بابا، وگرنه چیزی نمیگفتم.
مثلا خود من!
حتما از این آپشن استقبال میکنم تا یادم بره که چیزی تا چهلم نمونده ولی من هنوز وسطِ ناف تهرانم.
Mehdi Tafakori @Raz-Music.IRMehdi Tafakori - Man Dar Peyash.mp3
زمان:
حجم:
3M
📝| از طرف من برسونید به قدیمیترین رفیق...
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑ 🪴| ۳۶اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| تنگسیر 🖋| صادق چوبک ๑ ๑
══•✼🌸📖🌸✼•══
تنگسیر روایت مبارزه زائر محمد با ظلم و ظالم است!
گرچه پایانش قابل پیشبینی بود اما لحن ساده و جنوبی همراه با تصاویر نو و خلاقانه باعث تبدیل شدن این کتاب به یکی از کتابهای درجه یک ایرانیست.
══•✼🌸📖🌸✼•══
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
ـــــــــــــــــــ لابهلای تاریخ
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
﷽
بچهتر از حالا که بودم؛ وقتی از جزیرهخارک برمیگشت، خوب میفهمیدم حال خونمون عوض شده.تا اسمش میومد که با کشتی داره میاد، چشمام برق میزد و موقع خواب تنها امیدم این بود که چشامو که باز کنم اون خونهس.
وقتی میرسید بار و بندیلش رو تا میذاشت زمین؛ کلی باهم بازی میکردیم. بعد سرشو میذاشت رو شیکممو میگفت بذار ببینم چیا خوردی بدون من شیطون.صدای خندهمون اون روزا تا خدا میرسید. دونه دونه شروع میکرد اسم اوردن؛ اب، بستنی، شکلات و .... .منم با هر اسمی که از دهنش خارج میشد، جیغی میکشیدم و پاهامو از هیجان به زمین میکوبیدم.هیچوقت نفهمیدم اینارو از کجا میفهمید. گاهی هم برای اینکه امتحانش کنم میپریدم جلوش و با اشاره به شیکمم بهش میگفتم اگه راست میگی بگو الان چی خوردم. اونم هردفعه کشدارتر از دفعه قبل میخندید.
خیلی خوب اون شبو یادمه. با مامانم وسط اتاقپذیرایی نشسته بودیم و خرماهارو برای سر خاک دایی آماده میکردیم. زنگ خونمون که به صدا درومد دل مامانم آشوب شد. دوست صمیمیاش بود. از گریه های دوستش فهمیدیم که قرار نیست اون دیگه به خونه بیاد. دریای ناآروم برای همیشه اونو بغل کرده بود.
۱۵سالی از اونروزا میگذره.
دیشب موقع بازی با محمد بیهوا دستم به شیکم برآمدهش خورد. خندهم گرفت. کشیدمش توی بغلم و گفتم بذار ببینم چی خوردی که اینقد خپل مپلی شدی و سرمو گذاشتم روی شیکمش. راستش از اینجای ماجرا دیگه چیزی یادم نمیاد. فقط از تار شدن چشمام فهمیدم که اشک تا بیخ مژههام اومده.
نمیدونم روانشناسا به این اتفاق چی میگن؛ طرحواره،کهنالگو،ناخودآگاه یا هرچیز دیگه.
این ماییم که لابهلای تاریخ بخشهای عزیزکردهای از وجودمون رو جا گذاشتیم و داغهایی رو حمل میکنیم که هیچوقت قرار نیست سرد بشن، حتی اگه روزی عمدا خواسته باشیم که فراموششون کنیم.
بعد از خطخطی:
لطفا اگه براتون مقدوره، برای برادری که بهترین دوست بچگیام بود فاتحهای بخوانید.
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑ 🪴| ۳۹اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| فتحخون 🖋| شهید سیدمرتض
══•✼🌸📖🌸✼•══
" آماده باشید كه وقت رفتن است. عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود."
فتحخون ترکیبی دلچسب از روایت تاریخی عاشورا همراه با عمیق شدن آوینی روی خطهای تاریخ است.
این کتاب را که خواندم، به حال شهید آوینی غبطه خوردم. این کلماتی که باید سالها روی آنها تفکر کرد، معلوم است از جان آوینی بر آمده و عجیب بر جان مخاطب مینشیند.
کاش آوینی بیشتر زنده میـماند و روایت عاشورا را به شب یازدهم میرساند. حیف از این کتاب که نصفه ماند.
گرچه ما منتظر روزی هستیم که آوینی برگردد و فتح آخر را در بیتالمقدس روایت کند،
و کاش کاش کاش آنروز من در کنارش باشم.
══•✼🌸📖🌸✼•══