دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
من، انیس پورقنبری(البته فامیل بابام و خواهرم قنبری عدیویه) اسطوره نداشتن انواعواقسام استعدادها هس
🪴بسم الله الرحمن الرحیم🪴
دورهمی زنانهی فامیل بود.
از آنهایی که فقط چند کیلو سبزی کم داشت.همه چیز خوب بود تا اینکه پروینخانم از باریدن مکرر استعدادهای دخترش از انگشتان نحیفش خبر داد.
از گذاشتن رنگ موی دکلره بلادِ شوهرکش تا قرمهسبزی هایی که یک وجب روغن رویش جمع میشود، اصلاح ابرو و صورت و یکسری قر وفر دیگر.
تا اینجا هم اگر حسودیم را که از دماغم بیرون زده بود فاکتور بگیریم، اوضاع خوب بود!
تا اینکه بدون هیچ هماهنگیای قبلی با اینجانب، پروینخانم ابروهایش را بالا داد و گفت: "انیس! تو چه استعدادی داری نانا؟"
زنِحسابی این چه سوالی است آخر!
برای این سوال من باید حداقل ۳۷روز و ۱۰ساعت و ۳۰ دقیقه فکر کنم.
خواهرم سیبش را نجوییده پایین داد و عین پتروس که بخواهد سوراخی را پر کند گفت:" انیس خوب بلده مدیریت کنه کارارو!"
اگر بخواهم دقیق بگویم از همینجا اوضاع خراب شد.
آخر بین این همه قر و قمیش، "مدیریت کردن" دیگر چه صیغهای بود.
از نگاههایشان"تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود!" میریخت.
پروینخانم لبخند کمرنگی برای خالی نبودن عریضه زد و سریع جمعش کرد.
خب راستش من هیچ استعدادی نداشتم!بارها بهش فکر کرده بودم.از طفولیت تا همین الان که خیلی فرقی با طفولیت ندارم را بالا و پایین کرده بودم تا مثقالی استعدادِ "چشم فامیلدرار" پیدا کنم.
نبود که نبود! استعدادهارا لولو برده بود.
سالها از آن روز ناهمایون گذشته بود که در یکی از روزهای خدا باز بحث استعداد با اینبار با جنابِشوهر باز شد.
اول من شروع کردم و کامیون استعدادهایش را راهی اتوبان حرفهایمان کردم؛ عکاسی و کارهای گرافیکی و ریاضی و انگلیسی و ..
دیگر ترجیح دادم بخاطر اینکه نفسش زیاد کیفور نشود و کف و خون قاطی نکند اتوبان را قفل کنم.
خب حالا نوبت من بود که حالی به نفسم بدهم، سریع پراندم که "حالا زود بگو من چه استعدادی دارم بنظرت!؟"
خب راستش فکر میکنم باید ۳۷ روز و ۱۰ ساعت و ۳۰ دقیقه بهش وقت میدادم. ولی خب حق من بود که یکبار برای همیشه این زخم کهنه را بخیه بزنم و بگذارمش کنار.
چشمهایش را مچاله کرد و با انگشت سبابه ريشش را خاراند.
_"خب تو آشپزیت خوبه"
چشم نازک کردم که"نه استعداد باید ذاتی باشد بابا؛ یعنی از وقتی بند نافت رو قیچی زدن اون کار رو بتونی فرتی انجام بدی."
آشپزی را بعد ازدواج خوب یاد گرفتم ولی هنوز هم نسبت به خالهزیبا خیلی عقبتر بودم.
لبش را با زبانش تر کرد. انگار میخواست عمیقتر فکر کند.
_"خب..خب تو خیلی فرندلی(friendly)هستی.میتونی زود با همه دوست بشی و محبوب باشی."
ناامید شدم.این چیزی نبود که خوشحالم کند. آخر این هم استعداد نبود!
تا قبل از سالهای آخر دبیرستان دختر آرامی بودم که به اکیپ دوستی محدودش اکتفا میکرد. چه بسا آدم دوستنداشتنیای هم بود.نمیدانم چه شد که تغییر کردم اما میدانم تلاش را از زمینهای خاکی شروع کردم.
البته شاید داشتن پدر و مادری شوخ و پرتحرک هم دخیل بود.
اگر از دوستان مدرسهام درباره من بپرسی میگویند "انیس!؟از دیوار صدا در میاد از این یُخ.تازه نچسبم هست"
و از دوستان بعد دبیرستانم بپرسی میگویند"دو دقیقه نمیتونه عین بچه آدم بشینه سرجاش.کلی میخندیم باهاش"
حالا در این اندک زمان مانده به ۲۴سالگی فکر میکنم که انگار باید ۶ سال دیگر بگذرد و باز هم کسی این سوالِ عطراگین را در هوا بپراکند تا شاید آن ته مههای ذهنم یک استعدادکی پیدا کنم.
گرچه سالهاست فهمیدم من هرچی هستم و دارم حاصل تلاش بوده است نه استعداد.
این را به تعریف و خودستایی نمیگویم.
به این نتیجه رسیدهام که هروقت مسئله استعداد را کسی در جمع میگوید باید از استعدادهایش یا دکور خانهاش تعریف کند تا طرف شمشیر به سمتم برنگردد.
حقیقتا گاهی دوست دارم من هم استعدادی مادرزادی داشتم که وقتی یکی ابرو بالا میدهد و میگوید استعدادت چیست، بگذارم خواهرم راحت سیبش را بخورد و پتروس بازی در نیاورد.
این وسط چیزی که بیشتر از همه آرامم میکند این است که خدا به تلاش نگاه میکند نه به استعداد! وگرنه حتما تا الان ریق رحمت را قلپ قلپ سر میکشیدم و علت مرگم هم میشد
" نداشتن استعداد"
#ما_بیاستعدادها
#یهروز_همه_بااستعدادهارو_میریزم_توآتیش
#خدای_ماهم_بزرگه🚶♂
🪴چهل و چهارمین کتاب ۱۴۰۲🪴
📚| یک قسمتی از کتاب آقا میگوید:
🔅بار خدا زمین نمیماند،
خوشبهحال کسی که توفیق پیدا کند این بار را او بکشد.
🔅بزرگترین افتخار این است که خدا ما را بنده خودش بداند و از ما بخواهد که این بار را برداریم.
#دغدغههای_فرهنگی
#بیانات_مقاممعظمرهبری
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
من دیشب آدمم را پیدا کردم!!
🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸
حاجآقا عباسیولدی میگفتند:
"ما خیلی عقب هستیم از قلهها؛
از این عقبماندگی هم نباید ترسید و #فرار کرد.
چه بهتر که دنبال چیزهایی باشید که بهتون حس عقب ماندگی را بیشتر القا کنند، مثل یکسری آدمها!"
من دیشب آدمم را پیدا کردم.
همان آدمی که حس عقبماندگی لطیفی به من میدهد.
آدمی که باید هرروز نگاهش کنم و فاصله خودم را با او اندازه بگیرم و به سمتش حرکت کنم.
بله؛ من آدمم را در #غیر_رسمی۶ پیدا کردم.
آنجایی که آقا از تلاشهایش راجع به کتاب و کتابخوانی میگفتند.
همانجایی که از ۴,۵ساعت مطالعه بیوقفه کتابها برای پدرِ نابینایشان صحبت کردند.
و دقیقا آن زمانی که رفت و آمد ایشان را با ادبیاتیها دیدم؛ حتی آنهایی که بوی خودیها را نمیدادند.
حاجآقا در ادامه حرفشان میگفتند:
"نگران این عقبماندگیها نباشید؛ حرکتهای کوچک منجر به اتفاقهای بزرگ میشود!"
حالا من متر را برداشتم و میخواهم با تلاشِ مورچهایم، بیشتر از دیروز خودم را نزدیک آدمم کنم.
خدا را چه دیدی؛ شاید به واسطه همین خدا نگاهمان کرد و بارش را روی دوشمان گذاشت.
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸 حاجآقا عباسیولدی میگفتند: "ما خیلی عقب هستیم از قلهها؛ از این عقبما
آه مِن قِلَّةِ الزّادِ
و طُولِ الطَّريقِ ،
و بُعدِ السَّفَرِ ،
و عَظيمِ المَورِدِ !
📝| دنبال کارهای سیمکارت به فنا رفتم، اومده بودم.
تو صفِ رد شدن مورچهای نوبتها، این قندعسل اومد اینورم تِلِپی نشست.
فرتی یه لبخند پرت کردم براش.
یهو دیدم که بنده خدا داشت خمیازه میکشید و خیلی بد موقع مزاحمش شدم توی این هیری ویری،
خلاصه که یک لبخند با چرخوندن ۱۸۰ درجهای اعضا و جوارح بهم تحویل داد.
یهلحظه استپ:
الان این صحنهرو باید تصویر بدم تا خوب بفهمید اوضاع چقدر خیط بود!
صبر کنید...
فکر کن یه اسب آبی داره خمیازه میکشه، یهو دو طرف دهنشو از بغل باز کنن و بگن: حالا بگو سیییییب!
چیزی که تحویلم داد همچین چیزی بود..
چه بسا دلرباتر!
بیخیال مهربانی و دلرئوف و این صحبتا شدم و سرمو کردم تو گوشیم
به یه دقیقه نرسید که سنگینی دوتا تیله درشت رو روی صورتم احساس کردم، سرمو چرخوندم و دیدم ای دل غافل!
این کلوچهنادری داره جبران میکنه و یه لبخند مکشمرگی برام میزنه که بیا و ببین
خلاصه شما بد موقع مزاحم میشید،
وگرنه مهربانی جاریست😂
#پند_امروز
#کلید_اسرار
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
من فکر میکنم همه مامانها یک روزی، یک جایی، تو خلوت یا جمعی به اینجا رسیدهاند.....🌿
من فکر میکنم همه مامانها یک روزی، یک جایی، تو خلوت یا جمعی به اینجا رسیدهاند که نمیتوانند..
فهمیدهاند که مادر خوبی نیستند یا حتی بلد نیستن چطوری باید خوب بود.
البته من با بقیه فرق داشتم و دارم.
من هیچوقت یک روزی و یک جایی، تو خلوت یا جمعی به این نرسیدم. من تقریبا در تمام روزها و جاها و خلوت و جمعها روی این نقطه ایستاده بودم.
من آدم خوبی نبودم و میترسیدم پسرک حتی ذرهای شبیهم بشود.
دست زیر چانه بود و کاسه چهکنم چهکنم زیر بغل.
خیلی راهها را رفتم.
از کلاسهای مختلف تا کتاب و پرسیدن از آدمهای با تجربه؛
ولی خب نشد!
من همان بودم که بودم. همانی که یکی باید خودش را تربیت کند و حالا شده بود مسئول تربیت یک بچه.
بگذریم....
مخلص کلام؛
علیجان(ع)،قربانتان شوم!
من نمیتوانم؛
آمدهام پیشتان که بگویم:
این شما و این امانتیتان!
برای پسرتان مهدی(عج) خودتان تربیتش کنید. دستهای من بالاست.
از اول هم زیادی خودم را تحویل گرفته بودم که فکر میکردم تربیت بچه کار من است. خیلی زودترها باید میآمدم کاسه چهکنمم را بهتان میدادم تا شما لبریزش کنید.
آقا!
من نمیتوانم ولی شما معنیِ مطلقِ کلمه توانستن هستید.
بچههایم برای شما و غلامی خانهیتان تا ابد الدهر برای ما.
#خیلیخیلیدوستتدارممولابمولا
#آخرازعشقتعراقیمیشوم