#مهمونِمولا۲
🌿پیرزن شیلهبهسر🌿
توی صف دیدمش.درست همانجایی که پارسال مینشست و جا میگرفت.
اصلا همانجا بود که باهم دعوا کردیم.
شالش را روی زمین پهن میکرد و نمیگذاشت ما صف اول بنشینیم.
میگفت "شما ایرانیها نمازتون تمام نیست باید برید عقب" از ما هم اصرار که بابا ما مقیم شدیم و کامل نماز میخونیم.
قبول نمیکرد و هلمان میداد به عقب.
البته ما پرروتر از این حرفا بودیم و بهزور خودمان را جا میدادیم.
امروز اولین روز بود که برای نماز مغرب رفتم حرم. وقتی یکهو دیدمش باور کنید صدای قلبم را شنیدم.چشمهایم برق میزد.
شیلهاش را دور سرش پیچانده بود و خالکوبیِ آبی رنگ، بین چین و چروک پیشانیاش گمشده بود.
نتوانستم تحمل کنم. رفتم جلو. من را یادش بود؟ نمیدانم. سلام و علیکی کردیم. بهش گفتم" صورَه؟ " میخواستم عکسش را یادگاری داشته باشم.
خندید و چینهای صورتش بیشتر شد.
گفت "لا..لا" و یکسری کلمات عربی دیگر را گفت که نفهمیدم. نگذاشت عکسش را بگیرم.
بهش گفتم: " انی احبک کثیرا "
خندید و بازهم یکسری چیزهایی گفت که نفهمیدم.
حلوا دهین را از دوستش گرفت و در دست محمد گذاشت.
دوست داشتم سفت بغلش کنم و ببوسمش اما نشد.
برگشتم سرجایم.
چند دقیقه بعد آمد کنارم.
از کیفش به محدثه یک تسبیح داد.
دوباره دست در کیفش کرد. گفتم لابد میخواهد به من هم یک تسبیح بدهد تا کمتر حرف بزنم و ذکر بگویم. سرم را انداختم پایین که مثلا حواسم نیست.
یکهو دیدم یک تربت و تمثال امامحسین(ع) را در دستم گذاشت و دوتا شکلات هم به محمد داد.
خندیدم و خندید.
کاش همانلحظه بغلش میکردم...
#نجف_خانهپدری
ادامه دارد اگر خدا بخواهد...📝
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
#مهمونِمولا۲ 🌿پیرزن شیلهبهسر🌿 توی صف دیدمش.درست همانجایی که پارسال مینشست و جا میگرفت. اصلا
تمثالِ امامحسین(ع) رو به خدیجه دادم.
از خدیجه فردا یا شایدم پسفردا براتون میگم...
بعدِ تعریفِ داستانِ خانم پیرزن قمی❤️
#اینجاخودِخودِبهشته😍
#مهمونِمولا
#ادامه_دارد
#مهمونِمولا۳
🌿خانم پیرزنِ قمی🌿
اول که گفت تنها آمدهام فکر کردم منظورش تنها با کاروان است. اما آبرو بالا داد که "نخیر ننهجون! تنهای تنها اومدم"
از قم تا اهواز با اتوبوس آمده بود و بعدش هم تا لب مرز را ماشین گرفته بود.میخواست ده روز در نجف بماند بعدش برود چند روزی مقیم کربلا شود.به کاظمین و سامرا هم شاید سری میزد.
میگفت اینطوری ماه رمضان را با خیالِ راحت میگذراند.
شبها در حرم میخوابید و روزها روزه میگرفت.
همانطور که تسبیح را در دستش میچرخاند گفت: "اینهایی که با کاروان میآن تنبلن ننه! کاری نداره تا اینجا اومدن یه ماشین میشینی میارت دیگه".
از خودش گفت و گفت ...
از اینکه آدمها سریع باهاش دوست میشوند.
از اینکه تنها زندگی میکند و گاهی دخترهایش سری بهش میزنند.
از اینکه کتاب ریحانه بهشتی برای دخترش است و شماره "سیما" دخترش را برای تصدیق حرفش نشانم داد.آخر عکسش را نداشت.
خواستم عکسش را بگیرم
خندید گفت:
"دیدی گفتم همه سریع باهام دوست میشن؟
آخه عکس منو واس چی میخوای؟
از خودت عکس بگیر جوونی."
بعد دستی به مقنعه و لباسش کشید.
"پوشیدهم دیگه. بگیر ننه...بگیر."
پ.ن:شما ضمیمه همه داستانها بدانید که شخصیتِ اصلی، یک شکلات به محمد داده است😶🌫️
#مهمونِمولا۵
از چادر مامانش بین نماز آویزون شده بود و هی صداش میزد.
آجیش دستشو گرفت و گفت:
مامان داره نماز میخونه؛ نمیشنوه داری صداش میکنی.بیا به من بگو چی میخوای🥺
آخدا
قربون مرامت؛ از همین نمازا که صدای کسیرو نمیشنوی برا ما چندتا خوبشو سوا کن...
#نجف_خانهپدری