#مهمونِمولا۳
🌿خانم پیرزنِ قمی🌿
اول که گفت تنها آمدهام فکر کردم منظورش تنها با کاروان است. اما آبرو بالا داد که "نخیر ننهجون! تنهای تنها اومدم"
از قم تا اهواز با اتوبوس آمده بود و بعدش هم تا لب مرز را ماشین گرفته بود.میخواست ده روز در نجف بماند بعدش برود چند روزی مقیم کربلا شود.به کاظمین و سامرا هم شاید سری میزد.
میگفت اینطوری ماه رمضان را با خیالِ راحت میگذراند.
شبها در حرم میخوابید و روزها روزه میگرفت.
همانطور که تسبیح را در دستش میچرخاند گفت: "اینهایی که با کاروان میآن تنبلن ننه! کاری نداره تا اینجا اومدن یه ماشین میشینی میارت دیگه".
از خودش گفت و گفت ...
از اینکه آدمها سریع باهاش دوست میشوند.
از اینکه تنها زندگی میکند و گاهی دخترهایش سری بهش میزنند.
از اینکه کتاب ریحانه بهشتی برای دخترش است و شماره "سیما" دخترش را برای تصدیق حرفش نشانم داد.آخر عکسش را نداشت.
خواستم عکسش را بگیرم
خندید گفت:
"دیدی گفتم همه سریع باهام دوست میشن؟
آخه عکس منو واس چی میخوای؟
از خودت عکس بگیر جوونی."
بعد دستی به مقنعه و لباسش کشید.
"پوشیدهم دیگه. بگیر ننه...بگیر."
پ.ن:شما ضمیمه همه داستانها بدانید که شخصیتِ اصلی، یک شکلات به محمد داده است😶🌫️
#مهمونِمولا۵
از چادر مامانش بین نماز آویزون شده بود و هی صداش میزد.
آجیش دستشو گرفت و گفت:
مامان داره نماز میخونه؛ نمیشنوه داری صداش میکنی.بیا به من بگو چی میخوای🥺
آخدا
قربون مرامت؛ از همین نمازا که صدای کسیرو نمیشنوی برا ما چندتا خوبشو سوا کن...
#نجف_خانهپدری
زمان:
حجم:
115.8K
#مهمونِمولا۶
امروز نجف از صبح بارونیه...
هی میرم لب پنجره
هی بازش میکنم
هی نفس عمیق میکشم...
قشنگ میفهمم که ریههام دارن ازم تشکر میکنند...
بعد یهو گریهم میگیره
میترسم این آخرین بارون نجفی باشه که میبینم...