ای خون اصلیت به شتک ها ز غدیـــران
افشانده شرف ها به بلنــدای دلیـــــران
جـاری شده از کرب و بلا آمــده آنگــــاه
آمیختــه با خون سیــــاووش در ایـــــران
تو اختـــر سرخی که به انگیزه ی تکثیر
ترکیــد بر آیینه ی خورشیـــد ضمیــــران
ای جوهـــر سـرداری سرهای بــریـــــده
وی اصل نمیــــرندگــــی نســل نمیـــران
خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکـب
نظــــم تو پراکنـــــده و اردوی تو ویــــــران
و آن روز که با بیـــرقــی از یک سر بی تن
تا شام شـــدی قافلـــه سالار اسیــــران
تا باغ شقــــایــــق بشوند و بشکـــوفنــــد
باید کـــه ز خـــــون تو بنوشنـــد کویـــــران
تا اندکـــــی از حـــــق سخن را بگزارنــــد
بایــــد کــه ز خونــت بنگـــارند دبیـــــــران
حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیـــــران...
-حسین منزوی
#شعر
نام من عشق است!آیا میشناسیدم؟
زخمیام- زخمی سراپا، میشناسیدم؟
با شما طی کردهام راه درازی را،
خسته هستم، خسته، آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفتر«حافظ»
تا غزلهای شما! ها میشناسیدم؟
اینزمانم گرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانیکه شماها میشناسیدم
این چنین بیگانه از من رو مگردانید
درمبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان، ای رهروان عشق!
رودهای رو به دریا! میشناسیدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق « قیس» و حُسن« لیلا» میشناسیدم.
در کف« فرهاد» تیشه من نهادم، من
من بریدم« بیستون» را میشناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایّام
با همین دیدار، حتّا میشناسیدم.
من همانم، مهربانِ سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
-حسین منزوی
#شعر
آهن و فولاد از یک کوره میآید برون
آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است
-منتسب به صائب
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
-فاضل نظری
#شعر
ببین در دست طوفان بادبادکها نمیخندند
درختان هم به سرسبزی پیچکها نمیخندند
بترس از خط لبخندی که این دزدان به رخ دارند
در این بازار بیمنظور، قلکها نمیخندند
زمین بیثمر دیگر نگهبانی نمیخواهد
به این بیحاصلی آیا مترسکها نمیخندند؟
اگر همدرد من باشی به احوالم نمیخندی
که دلقکها به روی سرخ دلقکها نمیخندند
به بخت خویش میخندم که باید شادمان باشم
وگرنه از سر رغبت عروسکها نمیخندند
از این زندان به آن زندان به این ترتیب معلوم است
چرا در لحظهی میلاد کودکها نمیخندند
-از تو چه پنهان
مجید ترکابادی
این چند روز دوباره زمزمههای جنگ شنیده میشه
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که بیخیال. کارو بسپرید به خدا و انقدر ذهن خویشتن و اطرافیان خودتونو درگیر نکنید. هر چیزی که صلاح باشه اتفاق میوفته.به قول خواجه حافظ شیرازی
تو با خدای خود انداز کار و دل خوشدار
که رحم گر نکند مدعی خدا بکند
قهوه قجری
این چند روز دوباره زمزمههای جنگ شنیده میشه تنها چیزی که میتونم بگم اینه که بیخیال. کارو بسپرید به خ
موسیقی گوش کنید
شعر بخونید
کتاب بخونید
فیلم ببینید
مطالعه کنید
نمیدونم
شاید فقط دنیای من که این شکلیه ولی حتی وقتی بمبها در نزدیکی یک کیلومتریمون برخورد کردن هم نظرم همین بود.
حتی وقتی صبحها با صدای انفجار از خواب بلند شدم،
حتی وقتی صدای موشک و جت جنگنده میومد
حتی وقتی خبر شهادت دوستم اومد...
من انتخاب نکردم که تو این شرایط باشم، اما ناگزیر به تحملم. از طرفی هم قرار نیست تسلیم وضعیت وخیم اطرافم بشم. پس زندگی میکنم
همونطور که این همه آدم در طول تاریخ با جنگ روبهرو شدن و باهاش زندگی کردن و ازش گذشتن. چه در بطن کار، چه در خونههاشون.
یه جانبازی تعریف میکرد که توی جنگ ۸ ساله هر اتفاقی برای رزمندهها میافتاد میرفتن پیش سرتیپ گروهان و بهش گزارش میدادن. مثلا میگفتن مثلا فلانی شهید شده، اون یکی مثلا دستش قطع شده، چشمش کور شده و...
سرتیپه هم قزوینی بوده و هربار که این گزارشهارو میشنیده میگفته جنگه دیگه بالام جان😂
جنگه...
و واقعا هم راست میگفت
جنگ جنگه
واقعیتی که هرچه زودتر پذیرفته بشه راحت میشه باهاش به همزیستی رسید.