یک روز حوالی ظهر توی اسنپ نشسته بودم و از مدرسهم (بلوار محلاتی) به سمت پردیسان حرکت میکردم. ماشین یک پراید نقرهای مدل 89 یا شایدم 86 بود. رانندهاش مسن بود. یک پیرهن رنگ و رو رفتهی سفید پوشیده بود و دکمههایش را باز گذاشته بود و زیرش نیز یک زیرپیرهنی مشکی پوشیده بود. شلوار هم پایش نبود و به جایش یک چفیهی سیاه کلفت و بلند دور کمرش بسته بود و تا بالای مچ پایش را گرفته بود. شاید مریض بود چون پوست سینهاش زیر نور آفتاب نازک و سرخ بنظر میآمد و به دندهها و ترقوهاش چسبیده بود. دندان نداشت و موهایش ریخته بود.
چند دقیقهای گذشت و از رادیو اذان پخش شد. همین هم بهانهی خوبی برای آغاز گفتگو بود: حاج آقا بنظرتون آدمهایی که از دین بریدن وقتی صدای اذان میشنون معذب نمیشن؟
دستی به صورتش کشید و نفس عمیقی کشید: والا چی بگم. بنظرت به این چیزا اصلا فکر هم میکنن؟
سوالش قابل تامل بود: چه عرض کنم. یک بنده خدایی میگفت همین که از دین بریدن یعنی دین داشتن یا نداشتن براشون موضوعیت داشته که به این نتیجه رسیدن
گفت: این را من و تو میفهمیم. جایی نگو
-چرا؟
-خب چون جلوت میایستن. حتی اگر حرفت درست باشه، اکثر مردمی که از دین بردن دلیل معیشتی دارن و کمتر کسی پیدا میشه که تحقیق دربارهی دینش کرده باشه و تصمیم به بیدینی گرفته باشه
برام عجیب بود که یک پیرمرد به اون سن و سال داشت حرفهای جامعه شناسانهی علّی تحویلم میداد: خب حتی اگر چیزی که میگویید هم باشد آیا باز هم از شنیدن اذان یا شعائر دینی اذییت نمیشن؟
-چرا شاید بشن
- خب اینجوری در درونشون تمایلات اعتقادی دوباره روشن نمیشه؟
-ممکنه بشه ولی الزامی نداره
راست میگفت. دچار شیب لغزنده شده بودم: شما اهل قمید؟
لبخندی زد و به من نگاه کرد و بعد دوباره نگاهش را به خیابان معطوف کرد: اهل دهاتم پدرم کشاورز بود و من بچهی آخر خانواده بودم. 5 سالم که بود مادرم از دنیا رفت و زیر دست خواهربزرگترم بزرگ شدم
-خدارحمتشون کنه. این ماجرا مربوط به چندسال پیشه؟
-سال 65
سال 65... پیرمرد متولد سال 60 بود. پیرمرد پیر نبود؛ بلکه پیر شده بود. زندگی پیرش کرده بود.
-خب میفرمودین
-جونم برات بگه که چند سال رفتم مدرسه ولی همش مشروط شدم و آخرشم ولش کردم. از دوازه سالگی کار کردم تا اینکه چندسال پیش این ماشینو خریدم . بعدشم ازدواج کردم. همهچیز خوب بود تا سه سال پیش که پدرمو از دست دادم. زندگی میگذره اما گاهی حاضرم زنمو که خیلی هم دوستش دارم نداشته باشم ولی پدر و مادرم برگردن. ولی دمش گرم؛ توی این چندسال بنده خدا همهجوره باهام ساخته
-بچهای هم دارین؟
-خدا بهم نداد. جفتمونم سالم بودیم ولی خب نشد. مهم نیست. بالاخره بمیریمم یک نفر پیدا میشه زیر تابوتمونو بگیره. زندگی تا همینجاش هم هرچند سخت ولی خوب بوده. بچه میخوام چیکار؟ (خندید) شاید حکمتی داشته اصلا.
به مقصد که رسیدیم آهی کشید و چرخید: ببخشید سرتو درد آوردم جوون. مراقب خودت باش. زندگیرو سخت نگیر. همینی که هستو ببین و باهاش عشق کن. الآنم برو به کارت برس. یا علی
از جملات قصار خوشم نمیاد
ولی روی کسی که اصول خودشو جلوی چشم شما زیر پا میگذاره حساب باز نکنید
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخشی از کنسرت دوتار نوازی حاج قربان سلیمانی (اگر اشتباه نکنم در مونیخ آلمان)
Shahram Nazeri06. Shahram Nazeri - Ya Raab.mp3
زمان:
حجم:
18M
یا رب و رندان مست مِیخانهت
و حق پرستان دیری دیوانهت
و یا رب یارب شو زنده داران
کزهی سوز دل آزیزم دعای بیمارا
و آو دیدهی دل سوختگانت
عشاق صادق دایم گریانت
آی وای امان های داد خوا
همسران دردم له سر تا و پا آلودهی دردم
آی وای امان های داد خوا
مجنون سختهی بیاوان گردم
له عشق لیلی و بیکس مِردم
هجر دوس بردم وشرای مردن
کس نمزانو دردم چه دردن
یا رب و رندان مست میخوانهت
و حقپرستان دیری دیوانهت
و یا رب یارب شو زنده داران
کزهی سوز دل آزیزم دعای بیماران
باد مرادت گیان بدر کمانه
تا نار عشقم بدهی زبانه
یذره دیرتر سوار شدم و معطل شد.
سوار که شدم معذرت خواستم و راننده جواب نداد
با خودم گفتم چقدرم اعصابش خرده. نزدیک مقصد که شدیم خواست چیزی بگه و نمیفهمیدم. سخت حرف میزد. آخرش توی گوشی برام تایپ کرد: ماشین صدا میده؟
گفتم آره زیر لاستیک راننده و صندلی شاگرد صدا میده. از ماشین که پیاده شدم این پیامو دیدم:
چه دنیای عجیبی دارن...
فکر کن
همیشه سکوت یا صداهای با فرکانس بم کم (انگار که زیر آب چیزی بشنوی. همه چیز محو و غیر شفاف)