eitaa logo
قهوه قجری
81 دنبال‌کننده
325 عکس
38 ویدیو
2 فایل
مجموعه یادداشت‌هایم از سیزدهم فوریه سال 2025 تا امروز به‌همراه یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86 https://abzarek.ir/service-p/msg/4031878
مشاهده در ایتا
دانلود
درختان را دوست می دارم که به احترام تو قیام کرده اند و آب را که مهر مادر توست . . . خون تو شرف را سرخ گون کرده است شفق ، آینه دار نجابتت ، و فلق ، محرابی ، که تو در آن نماز صبح شهادت گزارده ای در فکر آن گودالم که خون تو را مکیده است هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم در حضیض هم می توان عزیز بود از گودال بپرس شمشیری که بر گلوی تو آمد هر چیز و همه چیز را در کائنات به دو پاره کرد هر چه در سوی تو ، حسینی شد دیگر سو یزیدی اینک ماییم و سنگ ها ماییم و آب ها درختان ، کوهساران ، جویباران ، بیشه زاران که برخی یزیدی و گرنه حسینی اند خونی که از گلوی تو تراوید همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد در رنگ ! اینک هر چیز یا سرخ است یا حسینی نیست آه ، ای مرگ تو معیار! مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت و آن را بی قدر کرد که مردنی چنان غبطه بزرگ زندگانی شد خونت با خون بهایت ، حقیقت در یک تراز ایستاد و عزمت ، ضامن دوام جهان شد - که جهان با دروغ می پاشد - و خون تو امضای راستی است تو را باید در راستی دید و در گیاه هنگامی که می روید در آب ، وقتی می نوشاند در سنگ ، چون ایستادگی است در شمشیر ، آن زمان که می شکافد و در شیر که می خروشد، در شفق که گلگون است در فلق که خنده خون است در خواستن برخاستن تو را باید در شقایق دید در گل بویید تو را باید از خورشید خواست در سحر جست از شب شکوفاند با بذرپاشاند با باد پاشید در خوشه ها چید تو را باید تنها در خدا دید هر کس، هرگاه ، دست خویش از گریبان حقیقت بیرون آورد خون تو از سرانگشتانش تراواست ابدیت ، آینه ای است پیش روی قامت رسای تو در عزم آفتاب لایق نیست وگرنه می گفتم جرقه نگاه توست! تو تنها تر از شجاعت در گوشه روشن وجدان تاریخ ایستاده ای به پاسداری از حقیقت و صداقت شیرین ترین لبخند بر لبان اراده توست چندان تناوری و بلند که به هنگام تماشا کلاه از سر کودک عقل می افتد بر تالابی از خون خویش در گذرگه تاریخ ایستاده ای با جامی از فرهنگ و بشریت رهگذر را می آشامانی -- هر کس را که تشنه شهادت است ــ نام تو خواب را بر هم می زند آب را توفان می کند کلامت قانون است خرد در مصاف عزم تو جنون! تنها واژه تو خون است خون ای خداگون ! مرگ در پنجه تو زبون تر از مگسی است که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند و یزید، بهانه‌ای ، دستمال کثیفی که خلط ستم را در آن تف کردند و در زبالة تاریخ افکندند یزید کلمه نبود دروغ بود زالویی درشت که اکسیژن هوا را می مکید مخَنثی که تهمتِ مردی بود بوزینه‌ای با گناهی درشت : «سرقت نام انسان» و سلام بر تو که مظلوم ترینی نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند بل از آن رو که دشمنت این است مرگ سرخت تنها نه نام یزید را شکست و کلمه ستم را بی سیرت کرد که فوج کلام را نیز در هم می شکند هیچ کلام بشری نیست که در مصاف تو نشکند ای شیر شکن خون تو بر کلمه فزون است خون تو بر بستری از آن سوی کلام فراسوی تاریخ بیرون از راستای زمان می گذرد خون تو در متن خدا جاری است یا ذبیح الله تو اسماعیل برگزیده خدایی و رویای به حقیقت پوسته ابراهیم کربلا میقات توست محرم میعاد عشق و تو نخستین فرد که ایام حج را به چهل روز کشاندی و أتمَمْناها بِعَشْرْ آه ! در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت! که حج نیمه تمام را در استلام حجر وانهادی و در کربلا با بوسه بر خنجر، تمام کردی مرگ تو ، مبدا تاریخ عشق آغاز رنگ سرخ معیار زندگی است خط با خون تو آغاز می شود از آن زمان که تو ایستادی دین راه افتاد و چون فرو افتادی حق برخاست تو شکستی و " راستی " درست شد و از روانه خون تو بنیان ستم سست شد در پاییز مرگ تو بهاری جاودانه زایید گیاه رویید درخت بالید و هیچ شاخه نیست که شکوفه ای سرخ ندارد و اگر ندارد شاخه نیست هیزمی است ناروا بر درخت مانده تو ، راز مرگ را گشودی کدام گره ، با ناخن عزم تو وا نشد ؟ شرف به دنبال تو لابه کنان می دود تو ، فراتتر از حمیتی نمازی ، نیتی یگانه ای ، وحدتی آه ! ای سبز ای سبز سرخ ! ای شریف تر از پاکی نجیب تر از هر خاکی ای شیرین سخت ای سخت شیرین! تو دهان تاریخ را آب انداخته ای ای بازوی حدید شاهین میزان مفهوم کتاب ، معنای قرآن! نگاهت سلسله تفاسیر گام هایت وزنه خاک و پشتوانه افلاک کجای خدای در تو جاری است کز لبانت آیه می تراود ! عجبا عجبا از تو عجبا ! حیرانی مرا با تو پایانی نیست چگونه با انگشتانه ای از کلمات اقیانوسی را می توان پیمانه کرد ؟ بگذار بگریم
خون تو ، در اشک ما تداوم یافت و اشک ما صیقل گرفت شمشیر شد و در چشم خانه ستم نشست تو قرآن سرخی " خون آیه " های دلاوریت را بر پوست کشیده صحرا نوشتی و نوشتارها مزرعه ای شد با خوشه های سرخ و جهان یک مزرعه شد با خوشه ، خوشه ، خون و هر ساقه دستی و داسی و شمشیری و ریشه ستم را وجین کرد و اینک و هماره مزرعه سرخ است یا ثارالله آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی با میوه های سرخ با نهرهای جاری خوناب با بوته های سرخ شهادت و آن سرودهای سبز دلاور باغی است که باید با چشم عشق دید اکبر را صنوبر را بو فضایل را و نخل های سرخ کامل را حر شخص نیست فضیلتی است از توشه بار کاروان مهر جدا مانده آن سوی رود پیوستن و کلام و نگاه تو پلی است که آدمی را به خویش باز می گرداند و توشه را به کاروان و اما دامانت جمجمه های عاریه را در حسرت پناه گرفتن مشتعل می کند از غبطه سر گلگون حر که بر دامن توست ای قتیل بعد از تو خوبی " سرخ" است و گریه سوگ خنجر و غمت توشه سفر به ناکجا آباد و رَد خونت راهی که راست به خانه خدا می رود. . . تو ، از قبیله خونی و ما از تبار جنون خون تو در شن فرو شد و از سنگ جوشید ای باغ بینش ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد و مظلوم ، یاوری آشناتر از تو تو کلاس فشرده تاریخی کربلای تو مصاف نیست منظومه بزرگ هستی است طواف است پایان سخن پایان من است تو انتها نداری . . . -سیدعلی موسوی گرمارودی
شعرخوانی عاشورایی کتاب «از این دست» با اجرای« اکرم الف خانی» و موسیقی زنده آیینی« محمد نیما مهجور» 🏴همزمان با گردهمایی کودکان عاشورایی در سومین روز محرم در سراسر کشور زمان: پنج شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۰ مکان:شهرک قدس،چمران جنوبی،ابتدای ۲۰ متری هدایت،مرکز فرهنگی هنری شماره ۹ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان قم
زمان: حجم: 741.4K
ای غم شیرینت با آدم و حوا ای بهشت فطرت بر دوزخ دنیا با تو پیمان بستیم در عهد خمینی ان تقوموا لله مثنی و فرادی باید برخاست دنیا با آنها و مولا با ماست این پیچ تاریخی طاقت فرساست باطل خواهد رفت و حق پابرجاست باید برخاست هر مصر فرعونی دریا دارد این قوم مستضعف موسی دارد شیعه در سختی ها رویا دارد رویا یعنی دوباره حسین می آید خورشیدی از تبار حسین کنار او میجنگیم کنار حسین زمین بر میگردد بر مدار حسین انا علی العهدی لبیک یا مهدی
در آبگیرهای عدم شناگر و در جوی‌های رکود با ماهیان مرده متناظرم. در برهوت زندگی تشنه‌ی معنا و در معنا تشنه‌ی کشف. معنا اما مثل همیشه تکراریست و به دیوار پوچی تکیه داده. معنا درک نمی‌کند نمیفهمد
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد خون ریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من خنده‌های زیرلب، عشوه‌های پنهانی سوال: تعداد ترکیبات وصفی و اضافی را مشخص کنید پ.ن: واقعا عجب معلم ادبیاتی داشتیم امسال...
پارسال با برخی از صفت‌های بیانی آشنا شدیم. طبق گفته‌ی کتاب درسی برخی از اسم‌ها یا ریشه‌های ماضی و مضارع افعال با پذیرفتن برخی پسوند‌ها تبدیل به صفت بیانی میشن. از جمله: صفت‌های بیانی لیاقت (مصدر+ی) صفت‌های بیانی مفعولی (بن ماضی + ه/ار) صفت‌های بیانی نسبی (اسم +ی/ین/ینه/انی/انه) صفت بیانی فاعلی (که خب اینا یذره زیادترن) از بین انواع صفت‌های بیانی نوعی صفت بیانی داریم که بهش میگن مطلق و جالبه بدونید صفات بیانی مطلق هم بعضا با پسوند ایجاد می‌شوند و الزاما مرکب یا ساده نیستن مثل: وحشتناک، وحشت‌انگیز، وحشت‌گون، وحشت‌بار
https://eitaa.com/yaddasht_mn/906 دلم خیلی براش تنگ شده کاش جلسات آخرشم میرفتم