ساعت و یکسری وسایلش، روی میزِ چوبی بود.
ساعتش را برداشتم.
کار نمیکرد.
صفحهای سفید با اعدادِ کوچک و عقربههای طلاییْرنگ داشت.
بندِ آن فلزی و به رنگ مشکی بود.
به نظر قدیمی میآمد؛
زیرا صفحهی سفید آن، کمی به زردی میزد و دلیلش نمیتوانست چیزی جز گذرِ زمان باشد.
فرض کنید با یه عده آدم که ممکنه بشناسید و ممکنه نشناسید توو یه اتاق تاریک گیر افتادید. شما باهم حرف میزنید، و توو تاریکی، ترسی از نشون دادنِ خودِ واقعیتون ندارید.
درهرصورت هرفردی بیاد اینجا، ادمین خواهد شد.
اگه دوست نداشت ادمین باشه میتونه باهام درمیون بذاره: @On_e_3
میتونید محتوای دلخواهتون رو از جای دیگهای فوروارد کنید،
از گالری شخصی ارسال کنید، یا
خودتون سیاهیِ ذهنتون رو تووی تاریکیِ اینجا تخلیه کنید، و یا هرچیزی.
اینجا محدودیتی نداره، جز اینکه خواهشاََ، گپ نشه🤍
ممکنه براتون سوال باشه که خب که چی. چرا. چطور. چگونه. یا سوالاتی در این محدوده؛
و من باید بگم نیاز داشتم توو تاریکی با آدما حرف بزنم. و چه خوب که میشه توو تاریکی تنها نباشیم. مگه نه؟
عجیبه که هر روز دراز میکشم و از بین رفتن آخرین ذرات شخصیتم و علایقم و آدمی که هستم(بودم) رو نگاه میکنم
هدایت شده از عبدالعرشیا(نگران جنوبی ها )!
یه بار داشتم با خانوم پور باقری صحبت میکردم بهم گفتن باید دلبسته شد نه وابسته
گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی...