اتاقکِ تاریک
خنده دار نیست؟ نمیدونه از کجا اومده و چرا اینجاست. نمیدونه پایان کجاست. نمیدونه اینجا کجاست. نمیدونه
من صورتت رو نمیبینم غریبه ولی دیدم که حین گفتن این جملات، گرییدی و خندیدی.
اتاقکِ تاریک
من صورتت رو نمیبینم غریبه ولی دیدم که حین گفتن این جملات، گرییدی و خندیدی.
++عجیبه من اینجا آدم های غریبه تاریکی رو میبینم که نیاز نیست دیگه برای گشتن به دنبالشون تلاش کنم، همشون اینجان، نمیشه گفت شبیهِ من هستن دقیقا.. ولی خیلی.. عجیب.. دوست دارم حرف بزنم...
اتاقکِ تاریک
عجب.. عجب.. این پیامت رو که خوندم انگار.. رو به خودم بود. انگار یه لحظه یه سیلی خورد توی صورتم گفت
_شاید او؟ شاید پازل «او» رو کم داره؟
اتاقکِ تاریک
خنده دار نیست؟ نمیدونه از کجا اومده و چرا اینجاست. نمیدونه پایان کجاست. نمیدونه اینجا کجاست. نمیدونه
"طراح زیرک عوضی"
انگار بعد از هر بار تکرار کردنش توقع دارم کمی شجاع تر شم. وحشی تر. آزاد تر. حتی اگر حقارت آمیز. حتی اگر شرم آور.
اما نه. هر بار در اعماق نازک و ضعیف قلبم التماس میکنم که بعد از داد زدن "عوضی" اون هم فقط در ذهن کوچک و نکبت بارم، دچار بلا و عذاب الهی نشم.