امشب یکسری خاطره خوندم از زندگیهای واقعی.
یکسری خاطرههای قشنگ.
و حسادت، غبطه، افسوس یا هرکوفتی که میتونید اسمشو بذارید، میخوردم؛
ازینکه من اون خاطرات رو ندارم.
ازینکه قرار هم نیست داشته باشم.
هیچوقت برای خاطرهای که نداشتم،
خاطرهای که قرار نیست داشته باشم،
غصه نخورده بودم.
ولی شاید حق داشتن که مال من نباشن
من
زیباترین خاطرات رو هم
از یاد میبرم
و اونا چیزایی بودن که باید بهخاطر سپرده میشدن.
من لیاقتِ داشتنشون رو، نداشتم.
دلشوره دارم..
نباید به آدما وابسته شم که هر لحظه نگرانشون باشم
اگه چیزیشون بشه چه بلایی سرم میاد؟
اتاقکِ تاریک
گفتم بگم جاسمینم بدون اینکه بگم جاسمینم🤣-ولی امان از ترس از انسه-چشم آویشن خانوم:)
دیدین گفتم آنسه ترس داره