پرسید : کسـے را چنان دوست داری که برایش
بجنگۍ ؟ نوشتم : از جنگها برگشتھام، با
زخم و مویِ سپید و یاد گرفتہام که صبور
باشم و به تماشا قانع .
بیا در لابھلایِ ورقههایِ این کتاب همدیگر
را بہ آغوش بکشیم، نگران آبرو هم مباش
اینجا هیچکس کتاب نمیخواند (:
زندگـے بہ من آموخت کہ همیشھ منتظر
حمله احتمالـے کسی باشم که به اون خوبیِ
فراوانی کردھام .
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀.
به چشمم خورد .. بچھ بود ولی :) دنیایِ بیرحم، در هر صورت پنجشنبهست برای روحِ این پسر بچھ و رفتگان،
نو گلـے پرورده بودم ، خاک از دستم ربود ..
حسـے ماننده، چلچھای کوچک گرفتار در
شاخهها داشتم، معلق میانِ زمین و هوا
نھ آن قدر پر شوق کہ پرواز را یاد بگیرد
و نه آنقدر بریدھ که بپرد . .