وقتـے انسان آموخت چگونه با رنجهایش
تنها بماند، آن وقت چیز زیادۍ نماندھ که
یاد نگرفته باشد !
و در آخر، من هنر پنهان کردنِ تمام دردها و
رنجهایم را در پشت یک لبخندِ ساختگـے
آموختم .
هر آنچہ که در قلب میگذرد نمیتوان گفت
برایِ همین خداوند آه، اشک، و لرزش دستان
را خلق کرد (:
میگھ که ؛
شنیدم که یکی یارت شده، عشقت مثلِ زهر
شده برام، عشقت جهنم و قلبت برام خونه
شده اما، به اون لطفا نگو عمرم (: سوختم،
سوختم، سوختم خدایا .. برای سرنوشتـے
که ما رو از هم جدا کرد آه شدم، سالها و
راهها برام گم شدن، خیانتت برام مهر تایید
شد، ممنوت ازت (: