دلم دریایۍ سوزان است؛ احساساتم امواجِ
خستگۍ را بہ ساحلِ قلبم میکوبند، خودم
کجا هستم ؟ نکند کھ شبیهِ آسمان شدهام،
یك نظارهگرِ تمام وقت برا احوال این هوای
پر آشوب، دستم بہ جایي نمیرسد و این
دردناك است، چه میتوان کرد ؟ جر اینکه
بر حالِ خویشتن ببارم .
زندهاي اما دلت بہ وسعتِ واژهیِ تنهایـے
در خود غریبانھ میمیرد، زندهای امّا دلت
سالهاست در کنجِِ قبرستان خوابیدهاست.
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
_
• آزادۍ، فرار از فکرت، برای همیشہ،
اما این اغراق است، من سالهاست
در فکر بودن با تو، زندانی کہ هیچ
مردھام.
یادت کہ میافتم؛ آسمان تیره میشود،
باران رویِ سرم محکم میکوبد، یا هم
کھ آفتاب محکم میزند، و مرا در لابهلای
افکارِ پوسیدهام، جزغاله میکند، پروانه
بالهایش فلج میشود، و به درون پیلهیِ
تنهایۍ خویش فرو میرود، یادت کهـ
میافتم، زندگي برایم وارونهتر میشود.
در آسمانـے کھ هوایش به خفگي آلوده بود، من
تو را دیدم؛ نشستهـ بودۍ رویِ یك شاخهیِسبز
تمیز، به من خیره نگاه میکردی، خواستمبگویم
برای زندگی خودت را نجات بده، که بالگشودی
و به سمتم آمدی، از آن زمان دیگر تو را ندیدم،
به کجا رفتۍ که بعد از ان دیگر تو را ندیدم،
کجا رفتۍ کہ بعد از آن حس میکنم در قلبۍ
سینهـ دارم، هر لحظه پرندهاي آشیان میسازد؟
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
___
اگر کہ میآمد، اگر کہ میماند، غریقِ
نجاتۍ بھ سویِ من و قلبِ تشنهیِ من،
آنگاه نجات نمییافتم، اما اُمیدوار
میمردم !
______
واژھیِ زندگۍ،
عجیبترین واژهیِ ساختگیست ؛
این واژهِ بہ ظاهر یعني زنده بودن امّا،
گاهی فراتر از مردن نیز پیش میرود.
مترجم شدھاۍ برایِ سکوتهایم، پس کھ بود
کہ به گوشش نرسید، فریاهایم ؟ بیھودِمیگردي
و خسته میکنی مرا، من همان سوزنم، کهـ گم
شده در انبار نادیده گرفتنها.
شبیهِ قایقۍام کہ، نه شکستهام میانِ
طوفان، نه غرق شدھام در اعماق تاریکۍهایِ
مواج .