eitaa logo
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
955 دنبال‌کننده
1هزار عکس
315 ویدیو
0 فایل
؛ خلاصه‌ك زنده‌بادایرانُ‌ایرانی/. ‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_z70q7w&btn=Hadis «1400.8.6☁️.
مشاهده در ایتا
دانلود
یکۍ از زیباترین لحظات‌ِ واقعه‌یِ عاشورا، زمانی است کہ امام‌حسین پشت کرد و هر کس را آزاد گذاشت، کہ اگر می‌خواهد کسي، بازگردد، گفت: بروید، و خیلی‌رفتند و تنهایش گذاشتند، آنان که ماندند گفتند بریم کھ چه ؟ برویم کہ بعد از تو، بدونِ تو تنھا بمانیم ؟ کاش بمیریم و خدا چنین روزی را نیاورد (:
میانِ‌دستانم گرفتہ‌بودمش، بر روی‌آن چهره‌ام نمایان بود، به گمانم‌مقابل آینه‌اۍ‌ایستاده بودم لبخند زدم، و شروع کردم به نوازش کھ هزار نکه شد؛ و بر روی زمین فرو ریخت، تکه‌های شکسته‌اش را بہ قصدِ جمع کردن داشتم که اشکم درآمد ک برو رویِ آن‌ها فرو غلتید، سیلاب خونشان کرد جاری شدند و دیگر چیزی نماند، بعدها که حس کردم از نبود گمشده‌ای رنج میبرم کسۍ بھ من گفت: آن قلبت بود که دیگر نیست .
خانہ، دلتنگی‌اش را بهـ کجا ببرد ؟ دیوارهایش فریادهایش را بر سرِ که بکوبد، هوای این خانہ به کدامین گناھ عطر ماندگارِ نبودنت را استشمام کند؛ رفتنت بی‌موقع‌ترین اتفاقِ دنیا بود، و ما هم بی‌چاره‌ترین زندانیانِ خاطرات !
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهیدِ کربلا حسین‌، حسین، حسین، جان سنه قوربان یا حسین ..
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
شهیدِ کربلا حسین‌، حسین، حسین، جان سنه قوربان یا حسین ..
- از عشقِ من برای تو این جملہ بس است: ارباب، سرم برای غمت درد مۍکند .
ناگھان روزۍ میرسد کہ سنگینۍ ردِ پاهایِ دلخورم را در درونت حس میکنی روزی می‌اید بھ بهانه‌یِ دیدنم، شعر‌هایت را از پنجره‌ي خاك خورده برایم می‌فرستی، _______
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
ناگھان روزۍ میرسد کہ سنگینۍ ردِ پاهایِ دلخورم را در درونت حس میکنی روزی می‌اید بھ بهانه‌یِ دیدنم، شع
بہ بهانه‌یِ عکس‌های دونفرمان؛ خندیدن‌های رسا، و بلند در خلوت شبانہ؛ کتاب‌هایت را در وصفِ من می‌نویسي، ولی جایِ خالیِ من؛ از دوریِ هر چیزی برایت طاقت‌فرسا‌تر خواهد بود !
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سبكِ جدید از ادیتمون، از این زوجِ قشنگ‌مون💙، تا آخر نگاه کنین؛ . کیمیاگرِ‌ارواح .
دیگر انتظارِ هیچ‌چیز را نمی‌کشیدم، همین باعث شد کھ هر ثانیه از عمرم را زندگۍ کنم، من در لحظه زیستن را آموختم، بعد از متھم شدن‌های مداوم بہ کشتنِ معنایِ لحظه‌هایم، این جرمی بود کھ بالخرھ به من ثابت شد .
من در حال رفتن بودم، جاده‌ها دلتنگم کرده بودند، کاش می‌دانستم از چہ فرار می‌کنم؛ قاصدك مرا دید؛ گفت : کجا می‌روی ؟ گفتم به همان جا که همیشہ از آن خبرهای خوب به همراه داری، گفت همینجا بمان، آنجا هم مردمانش در انتظار خبري خوب از من نشسته‌اند.