𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
کـوشیدم بویِ تو را از سـلولهایِ پـوستم بیرونکنم؛ پوستم کندھ شد، اما تو بیرون نشدۍ، کوشیدم تو را بہ
ـ ــــــــــــــــــ
اما در اولین ردیفِ کشتـے برایت جا رزرو
کردم، وقتۍ کشتی حرکت کرد، اشك در
چشمانم حلقھ زد؛ تازه فھمیدم در اسکلهام
تازه فهمیدم آن کسی کہ به تبعید میرود
منم نهـ تو .
-
برایِ تو چہ بگویم ؟ بگویم زخمم آنقدر
عمیق شدھ کهـ ميتوان در آن درختۍ
کاشت ؟ بگویم غمگینم و مرگ کاری
انجام نمیدهد ؟
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
___🤍 .
زمان حلال است جانم، بیا فراموش کنیم کہ
دلخوشیهایمان از ما سلب شده و روزگار بھ
جانمان افتاده؛ و فراموش کنیم که گذشتهها
حالُ هوای بهتری داشتیم، غم نخور، فرصت
بده، دنیا جنون خودش را ثابت کند !
لیایِ من، تنها دار و ندار این روزها، آدمهایِ
امنِ زندگیام را از دست دادھام تو هم کہ
نیستی، و حرفهای من، همگۍ بغض، همگی
غمباد، کهـ بی تو، حتی یك نفر هم ندارم،
جهانام از درد بہ خود میپیچد و هیچکسي
نیست .
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
لیایِ من، تنها دار و ندار این روزها، آدمهایِ امنِ زندگیام را از دست دادھام تو هم کہ نیستی، و حرف
هیچکس نیست بگوید تکرارِ غریبانهـ روزهایت
چهگونہ گذشت؟ از آنه هم غریبترم؛ من اینجا
امشب،دردِمطلق هستم، باتلاقِدلخوشی و شاید
خراباتِ خاطرات چیزی نمیخواهم فقط بگو؛
چند سیارھ و چند فصل میانمان فاصلهست
تمام میشود عزیزِ جانم، بیا فراموش کنیم کهـ
تبر زدند به ریشهی امیدمان و درد را وسعت
بخشیدند، و فراموش کنیم که مدتهاست از تہ
دل نخندیدیم و دستور عمل خنده را فراموش
کردهایم؛ نگران نباش بہ روزهای خوشنزدیک
میشویم(: