اینکہ دیگه عادت کنی بہ نبودن کسي که
یه روز همهیِ وجودتو بهش باخته بودی،
وحشتناکه.
امشب آخرین شبي بود کہ گریه کردم، دیگه
نه داد میزنم، نه دعوا میکنم و نه گریه
میکنم، میخوام تمامِ احساساتِ بدمو داخلِ
وجودِ خودم نگہ دارم و بزارم اونا من رو
تبدیل به هیولاهایي کنه که هرکاری میتونه
از دستش بر بیاد :))) .
کاش میشد بعضي از خاطراتمون رو کہ
قبلاً با یك نفر داشتیم هی پلی کرد و باز
تجربش کرد .
دیشب تلفن رو برداشتم و شمارهاي رو گرفتم ،
طرف تا تلفن رو برداشت امانش ندادم ،
کلي غر زدم ، خستہ بودم ، یك روز و نصفی
نتونسته بودم بخوابم ، کلـے نالیدم براش
بھش گفتم اگر اینطور ادامه پیدا کنھ من
از زندگی کہ فرصتشو بهم دادن میرم بیرون
بیرون ، آروم پشت تلفن خندید ، از صدايِ
نفسش فهمیدم ، گفت بخواب، زیر چشمهات
شبیه سیاهی چاھِ یوسف شده ، بھم گفت :
صبر کنم ، درست میشه ، تلفن رو قطع کردم
فکر کنم بہ خدا زنگ زده بودم .