Taher GhoreishiTaher Ghoreishi - Porteghale Man (320).mp3
زمان:
حجم:
9.4M
برای دلتنگای امشب .
| دَر سَر گُم |
چون امروزم دلتنگم!
چاووشی میگه علاجِ دلتنگی زیارت است و غم است...
الان فقط غمشو دارم :)
بانو!
ویرانهییست این جهان.
عُمر، کفاف نمیدهد که آباد کنیم،
غیرت رخصت نمیدهد که رها کنیم.
اینگونه ویرانه رها کردن، نشانه دنائت است و جاهلانه مرمّت کردن نشانه رذالت.
آباد سازی یک گوشهی گمِ جهان به دستِ ما، آباد سازی کلِّ عالم است به دست همگان.
مردی در تبعید ابدی | نادر ابراهیمی
@darsargomm
[ ابرِ دلتنگی ]
از خانه میروم بیرون به مقصدِ همان همیشگی!
توی راه شجریان دارد برایم میخواند؛
راه امشب میبَرَد سویت مرا ...
راه میروم و دلتنگم
آدم گاهی فقط دلتنگ است؛ دلتنگِ چه؟ هم میداند و هم نه .
مثل من که امروز شبیه یک تکه ابرِ دلتنگی بودم که در قالب یک انسان زندگی میکند؛ شاید هم خودِ ابر .
با آدمها حرف زدم، درک شدم و درک نشدم، دلتنگ بودم، کتاب خواندم، دلتنگ بودم، غذا خوردم، دلتنگ بودم، خندیدم، دلتنگ بودم، امیدوار بودم و باز دلتنگ بودم.
همینطور که دارم میروم کودکِکاری را میبینم که تا کمر خم شده توی سطل زباله.
شاید چیزی آنجا جا گذاشته که دارد دنبالش میگردد؛ مثلا زندگیاش را یا پولِ عملِ مادرش را یا خرجِ دانشگاهِ خواهرش را ...
حالا هم دلتنگم هم ...
به راهم ادامه میدهم
کمی بعد به مقصد میرسم؛
البته جسمم، فکرهایم نه .
این فکرها حالا تا مقصد خیلی راه دارند.
گوشه خیابان میایستم همان جای همیشگی و پرچم را تکان میدهم
پرچم میچرخد و فکرهایِ توی سرِ من هم .
به این فکر میکنم گاهی آدم دلتنگ میشود؛ گاهی دلِ آدم به اندازهی یک گلبرگ، نازک میشود؛ شاید هم بیشتر از گاهی .
صدای بوقِ ماشینی که از شیشههای آن چند پرچم آویزان است من را کمی به اینجایی که ایستادهام برمیگرداند؛
به نشانه قدردانی از این مردمِ خسته ولی امیدوار ، الله اکبری میگوید و میگذرد.
دوباره برمیگردم به اتاقکِ خیالم...
خب آدمیزاد دلتنگ میشود،
و اینجور وقتها آدم نیاز به شانهای دارد برای گریستن و آغوشی برای پناه بردن .
و جهان ما چقدر از آغوش خالیست...
انگار این ابرِ دلتنگی حالا خیالِ باریدن دارد؛ جلوی این همه آدم لابد میخواهد مرا رسوا کند!
البته گریه رسوایی نیست، گاهی گریه خودش چاره بیچارهای میشود،
اما حالا فرق میکند؛
حالا من باید محکم باشم و پناهی برای زخمهای این سربلندِ دوست داشتنیِ مغرور؛ وطن را میگویم.
بیست متر آن طرفتر یک نیمکت
میبینم، میروم مینشینم.
و باز فکر میکنم؛ آدم گاهی شانهای میخواهد و آغوشی ...
ابر دلتنگی شروع میکند به باریدن .
چند دقیقه بعد خودم را میبینم که حالا آغوشی پناهم شده ...
او را میبینم که از اشکهای بی امانم خیس شده؛ انگار که او هم باریده باشد.
حالا من و این پرچم، داریم مثل دو رفیقِ قدیمی، در آغوشِ هم گریه میکنیم
او رنجهای وطن را
و من رنجهای خودم و وطن را...
آری جهان از آغوش خالیست؛
اما گاهی آغوشی میتواند جای ِجهانی را برایت پر کند.
چند دقیقه بعد آرام میگیرم!
بلند میشوم و میروم که این لطفِ مدامِ همیشگیاش را جبران کنم؛
میروم کنارِ خیابان، همان جای همیشگی.
حالا کمتر دلتنگم؛
این ابرِ دلتنگی باریده و زمینِ دلش کمی سبز شده!
انگار که وطن، بابا طاهر باشد و برایم خوانده باشد:
گلِ سرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داری !
به سمت خانه راه میافتم، رفیقِ قدیمی را به دوش میکشم و وطن را شُکر میگویم!
نمیدانم؛ شاید اصلا دلتنگِ وطن بودم...
شجریان حالا دارد میخواند:
خوب شد، دردم دوا شد خوب شد...
عکس: کسی در آغوشِ وطن؛ شبیهِ امشبِ من!
متن: فاطمه کریمیان
@darsargomm