بشین سر جات. چشماتو باز کن. اینو با صدای بلند بخون تا خودت بشنوی
بس کن دیگه.
تویی که تنبلی که داری با احساساتِ الکی و حاشیههای مسخره، آیندهت رو بگاج میدی
فکر کردی کی هستی؟ با این وضعِ درس خوندنت، با این تمرکزِ صفر، با این مغزهایی که پر از توهم و خیالپردازیه، فکر کردی قراره دکتر و مهندسِ دانشگاه تهران بشی؟
نه.هیچی نمیشی.
دقیقاً همون آدمی میشی که چند سال دیگه، توی خیابونها راه میره، حسرتِ بچههایِ فامیل رو میخوره که رفتن دانشگاه،
و همون فامیل پشتِ سرت میگن: «حیفِ اون همه پول و زحمتی که باباش کشید».
به اون پسره فکر میکنی؟ به اون دوستت فکر میکنی؟
خفه شو.
هیچکس براش مهم نیست که تو دلت گرفته. هیچکس براش مهم نیست که تو عاشق شدی. اون پسره فردا داره میره دانشگاه، اون دوستت داره زندگیش رو میکنه، و تو موندی با یه مشت کتابِ نخونده و یه مشت اشکِ ارزون.
تو ترسویی.
تو از سوالای ریاضی میترسی، از فیزیک میترسی، از اینکه بشینی پایِ کتاب و بفهمی که اونقدر هم که فکر میکردی باهوش نیستی میترسی. برای همین داری فرار میکنی سمتِ گریه. برای همین داری فرار میکنی سمتِ یه آدمِ خیالی. چون «نمیتونم» و «حالم بده»، از «باید بشینم و بجنگم» راحتتره.
الآن به مامانت نگاه کن. به اون پولی که برایِ مدرسهت دادن فکر کن.
فردایِ روزِ نتایج، وقتی اسمت توی قبولیا نیست، میخوای بری جلو و به بابات بگی: «ببخشید، من داشتم به یه پسر یا دوست فکر میکردم نمیتونستم بخونم»؟
این یعنی فاجعه. این یعنی تو یه آدمِ بیعرضهای که لیاقتِ هیچی رو نداری.
از این اتاق برو بیرون. دستشویی. آب به صورتت بزن. توی آینه به خودت نگاه کن و از خودت بدت بیاد.
از این وضعیتِ اسفبارِ خودت متنفر باش.
بعد بیا بیرون. گوشی رو خاموش کن. بندازش اونطرفِ اتاق.
کتاب رو باز کن.
تا خسته نشدی بلند نشو.
پاشو.
بسه.
به غیرت هممون باید بربخوره
اقا مهم ترین ارزوش این بود که سالهای اینده اگر کسی خواست علم جدیدی یادبگیره مجبور بشه فارسی یادبگیره.
فرض کن به نخوندن ادامه دادی وادامه دادی
و حالا ده سال گذشته
داری حسرتتتت میخوری که ای کاش میخوندم
درس تنها چیزیه که باهاش میتونی
جایگاهت رو مشخص کنی
چیشده.
جز حسرت برات چی مونده؟
هیچی
حالا فرض کن معجزه شده برگشتی امسال
به ایندت رحم کن.