محمد دشتی
پرسه در بازارهای بغداد
صبح را با زیارت خلانی (محمد بن عثمان بن سعید، نایب دوم امام زمان عجل الله فرجه) شروع کردیم. حدود ساعت ۹:۳۰ هم از ابتدای شارع الرشید راه افتادیم تا ببینیم بازار #بغداد چه خبر است. از بازار لوازم خودرو شروع کردیم، به بازار اسباببازی سر زدیم، از راسته لباسفروشها گذشتیم و همینطور در میان بازارهای مختلف جلو رفتیم.
شورجه مثل همیشه پررفتوآمد بود. آدم را یاد #بازار_تهران میاندازد؛ با همان شلوغیها، همان حجرههای قدیمی، همان رفتوآمد بیوقفهای که از اول صبح جریان دارد و همان گاریچیهایی که اگر حواست بهشان نباشد تو را زیر میگیرند.
سوق العرب را پشت سر گذاشتیم و بعد از دیدن مجسمه #عبدالکریم_قاسم و عکس گرفتن از جامع مرجان، میدان الرصافی را هم رد کردیم و وارد قسمت سنگفرش شدهی خیابان الرشید شدیم. همین قسمت تا سال گذشته هنوز آسفالت بود و ما معمولاً همسفرها را با توکتوک تا متنبی میآوردیم. البته هنوز قطار شهریاش راه نیفتاده.
اما راستش مقصد اصلی من از اول #متنبی بود. هم دلم برایش تنگ شده بود و هم یکی از دوستان چند کتاب خواسته بود. گفتم هم سری به متنبی بزنیم و هم شاید کتابها را پیدا کنیم.
متنبی در روزهای عادی آن رونق و شلوغی معروفش را ندارد. خیابان آرامتر از جمعههایی بود که پیشتر دیده بودم.
چیز دیگری که توجهم را جلب کرد این بود که قبلاً هر طرف را نگاه میکردی کتابفروشی میدیدی؛ اما حالا تعداد زیادی از مغازهها تبدیل شدهاند به لوازمالتحریری، هدیهفروشی و انواع جینگولیجات رنگارنگ. برای پیدا کردن کتابفروشی باید کمی میگشتی.
چند مغازه را سر زدیم. کتابهایی که دنبالشان بودیم یا پیدا نشدند یا آنقدر گران بودند که از خریدشان منصرف شدیم. آخرش هم دست خالی از متنبی بیرون آمدیم. البته قبل از خروج سری به #مقهی_شابندر زدیم و با مسئولش عکس گرفتیم.
ظهر بغداد کمکم از راه میرسید و ما هم بعد از چند ساعت پرسه در شورجه و متنبی، بیآنکه خریدی کرده باشیم، راه برگشت را در پیش گرفتیم.
#محمد_دشتی
@dashti_mohammad
حرم کاظمین سیاهپوش شده؛ فردا شب هم برنامه تعویض پرچم گنبد ابیعبدالله هست تو کربلا.
ان شاء الله توفیق داشته باشیم شرکت میکنیم
#محمد_دشتی
@dashti_mohammad
بازار مریدی
بعد از شام رفتیم سوق مریدی؛ همان بازاری که در دل #شهرک_صدر قرار دارد و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا میشود.
وقتی رسیدیم، بازار از رونق افتاده بود. هرچند خیابان عریضی بود اما ابوعلی میگفت از حدود ساعت دو بعدازظهر تا غروب، جای سوزن انداختن در آن نیست. دستفروشها دو طرف خیابان بساط میکنند و مردم از نقاط مختلف بغداد برای خرید روانه آنجا میشوند.
ما که شب به مریدی رسیده بودیم، اما زبالههای بهجا مانده از بازار و رفتگرانی که با لودر! مشغول جمع کردن خیابان بودند، ادعای ابوعلی را تأیید میکرد.
سوق مریدی البته در عراق فقط یک بازار نیست. نامش آنقدر در فرهنگ عامه جا افتاده که گاهی برای اشاره به کالاهایی با منشأ نامشخص یا غیررسمی میگویند: «هذا جاي من مريدي.» یعنی این از مریدی آمده.
جالب اینکه نام مریدی حتی وارد #ادبیات_سیاسی عراق هم شده. مثلا وقتی یک سیاستمدار یا روزنامهنگار میخواهد به آشفتگی و بینظمی یک موضوع اعتراض کند، میگوید: «هذا مو سوق مریدی!» یعنی اینجا که سوق مریدی نیست!
مریدی را میتوان نماد #اقتصاد_مردمی عراق نامید؛ اقتصادی که نه در دل ساختارهای رسمی، بلکه در پاسخ به نیازهای واقعی جامعه شکل گرفته است.
برای فهم این جایگاه باید کمی به #تاریخ_معاصر عراق نگاه کرد. در دهههای طولانی جنگ، تحریم و بحران اقتصادی به خصوص در دهه ۹۰ میلادی که بسیاری از خانوادهها توان خرید بالایی نداشتند، مریدی جایی بود که میشد تقریباً هر چیزی را با قیمتی کمتر پیدا کرد؛ از لباس و کفش گرفته تا قطعات خودرو، لوازم خانگی، کتاب، ابزار کار و وسایل الکترونیکی.
حتی در برخی دورهها، از کالاهای کمیاب گرفته تا مدارک جعلی، ارز، سلاح و انواع خدمات غیررسمی نیز در این بازار پیدا میشد.
مریدی از آن جاهایی است که اگر بخواهی بغداد را نه از پشت تریبونهای سیاسی و گزارشهای امنیتی، بلکه از میان زندگی روزمره مردم بشناسی، باید به آن سر بزنی. شاید به همین دلیل باشد که قدم زدن در مریدی، گاهی بیشتر از خواندن چند گزارش سیاسی، آدم را با عراق آشنا میکند.
#محمد_دشتی
@dashti_mohammad
ابوجاسم از مجاهدان قدیمی عراق است. پدرش را رژیم بعث در جریان #انتفاضه_شعبانیه اعدام کرده و خودش هم ۹ بار توسط نیروهای بعثی دستگیر، شکنجه و در نهایت آزاد شده.
داستان شهادت پدرش را سالها بعد از زبان فرزند یکی از افسران بعثی شنیده بود.
او تعریف میکرد که پدرت را برای بازجویی آورده بودند. هرچه پرسیده بودند، چیزی نگفته بود و زیر بار نرفته بود. بازجویی ادامه داشته تا اینکه ناگهان از فرصتی که پیش آمده استفاده میکند؛ سرباز کناریاش را نقش زمین میکند، اسلحهاش را میگیرد و به سمت بازپرس نشانه میرود.
اما ماجرا چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد. دو نفر از محافظانی که در اتاق حضور داشتند، بلافاصله به رگبار میبندند و همانجا به #شهادت میرسد.
مجاهدتهای خود ابوجاسم هم دست کمی از پدرش ندارد. چند سالی تحت تعقیب رژیم بوده و مدام از منطقهای به منطقه دیگر جابهجا میشده. آخر سر هم در همین منطقه ساکن میشود؛ منطقهای که میان دو استان قرار داشته و چون زیر پونز بوده، کمتر در معرض رصد و کنترل مستقیم دستگاههای امنیتی رژیم قرار میگرفته.
ابوجاسم همینجا حسینیهای بنا کرده و دهه دوم و سوم #محرم مراسم دارند. وقتی وارد شدیم، بیشتر شبیه یک باغ بود تا یک #حسینیه. درختان سرسبز، فضای باز و چمنی که تمام محوطه را پوشانده بود.
نشسته بودم و حرفهای ابوجاسم را مرور میکردم. هرچه بیشتر به زندگیاش فکر میکردم، بیشتر یاد اسطورههای عشق° و خاطرات امعلا°° میافتادم؛ انگار بسیاری از آن روایتهایی که سالها در کتابها خوانده بودم، حالا روبهرویم نشسته بودند و از زندگیشان حرف میزدند.
حالا سالها از آن روزها گذشته بود و حاصل همه آن رنجها، حسینیهای بود که در آن نام #اباعبدالله زنده نگه داشته میشد.
ابوجاسم از برنامههای محرم میگفت و من به اطراف نگاه میکردم. با خودم میگفتم کاش میشد یک محرم را اینجا باشم.
---------
° اسطورههای عشق ترجمه کتاب مذکرات سجینه نوشته کمال السید است که خانم اسماء خواجهزاده آن را ترجمه کرده و به خاطرات و مجاهدتهای شهیده میسون غازی میپردازد
°° ام علا مادر ۴ شهید عراقی است که خانم سمیه خردمند تالیف کرده و انتشارات شهید کاظمی منتشر نموده
#محمد_دشتی
@dashti_mohammad
محمد دشتی
ابوجاسم از مجاهدان قدیمی عراق است. پدرش را رژیم بعث در جریان #انتفاضه_شعبانیه اعدام کرده و خودش هم ۹
تصویری از حسینیه ابوجاسم
پ.ن: ممنون از عکاس محترم 😃
#محمد_دشتی
@dashti_mohammad