eitaa logo
محمد دشتی
337 دنبال‌کننده
211 عکس
25 ویدیو
0 فایل
طلبه درس خارج حوزه‌ی علمیه‌ی قم پژوهشگر فرهنگ، جامعه و سیاست عراق مسئول موسسه فرهنگی اجتماعی سلمان ( @salman_sci ) مدیر مسئول کانال تحولات عراق ( @iraqevents ) تحلیل‌ها و روایت‌هایی از فرهنگ، سیاست و زیست اجتماعی مردم عراق ارتباط: @khavidaki
مشاهده در ایتا
دانلود
محمد دشتی
پرسه در بازارهای بغداد صبح را با زیارت خلانی (محمد بن عثمان بن سعید، نایب دوم امام زمان عجل الله فرجه) شروع کردیم. حدود ساعت ۹:۳۰ هم از ابتدای شارع الرشید راه افتادیم تا ببینیم بازار چه خبر است. از بازار لوازم خودرو شروع کردیم، به بازار اسباب‌بازی سر زدیم، از راسته لباس‌فروش‌ها گذشتیم و همین‌طور در میان بازارهای مختلف جلو رفتیم. شورجه مثل همیشه پررفت‌وآمد بود. آدم را یاد می‌اندازد؛ با همان شلوغی‌ها، همان حجره‌های قدیمی، همان رفت‌وآمد بی‌وقفه‌ای که از اول صبح جریان دارد و همان گاری‌چی‌هایی که اگر حواست به‌شان نباشد تو را زیر می‌گیرند. سوق العرب را پشت سر گذاشتیم و بعد از دیدن مجسمه و عکس گرفتن از جامع مرجان، میدان الرصافی را هم رد کردیم و وارد قسمت سنگ‌فرش شده‌ی خیابان الرشید شدیم. همین قسمت تا سال گذشته هنوز آسفالت بود و ما معمولاً همسفرها را با توک‌توک تا متنبی می‌آوردیم. البته هنوز قطار شهری‌اش راه نیفتاده. اما راستش مقصد اصلی من از اول بود. هم دلم برایش تنگ شده بود و هم یکی از دوستان چند کتاب خواسته بود. گفتم هم سری به متنبی بزنیم و هم شاید کتاب‌ها را پیدا کنیم. متنبی در روزهای عادی آن رونق و شلوغی معروفش را ندارد. خیابان آرام‌تر از جمعه‌هایی بود که پیش‌تر دیده بودم. چیز دیگری که توجهم را جلب کرد این بود که قبلاً هر طرف را نگاه می‌کردی کتاب‌فروشی می‌دیدی؛ اما حالا تعداد زیادی از مغازه‌ها تبدیل شده‌اند به لوازم‌التحریری، هدیه‌فروشی و انواع جینگولی‌جات رنگارنگ. برای پیدا کردن کتاب‌فروشی باید کمی می‌گشتی. چند مغازه را سر زدیم. کتاب‌هایی که دنبالشان بودیم یا پیدا نشدند یا آن‌قدر گران بودند که از خریدشان منصرف شدیم. آخرش هم دست خالی از متنبی بیرون آمدیم. البته قبل از خروج سری به زدیم و با مسئولش عکس گرفتیم. ظهر بغداد کم‌کم از راه می‌رسید و ما هم بعد از چند ساعت پرسه در شورجه و متنبی، بی‌آنکه خریدی کرده باشیم، راه برگشت را در پیش گرفتیم. @dashti_mohammad
حرم کاظمین سیاه‌پوش شده؛ فردا شب هم برنامه تعویض پرچم گنبد ابی‌عبدالله هست تو کربلا. ان شاء الله توفیق داشته باشیم شرکت می‌کنیم @dashti_mohammad
بازار مریدی بعد از شام رفتیم سوق مریدی؛ همان بازاری که در دل قرار دارد و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا می‌شود. وقتی رسیدیم، بازار از رونق افتاده بود. هرچند خیابان عریضی بود اما ابوعلی می‌گفت از حدود ساعت دو بعدازظهر تا غروب، جای سوزن انداختن در آن نیست. دستفروش‌ها دو طرف خیابان بساط می‌کنند و مردم از نقاط مختلف بغداد برای خرید روانه آنجا می‌شوند. ما که شب به مریدی رسیده بودیم، اما زباله‌های به‌جا مانده از بازار و رفتگرانی که با لودر! مشغول جمع کردن خیابان بودند، ادعای ابوعلی را تأیید می‌کرد. سوق مریدی البته در عراق فقط یک بازار نیست. نامش آن‌قدر در فرهنگ عامه جا افتاده که گاهی برای اشاره به کالاهایی با منشأ نامشخص یا غیررسمی می‌گویند: «هذا جاي من مريدي.» یعنی این از مریدی آمده. جالب اینکه نام مریدی حتی وارد عراق هم شده. مثلا وقتی یک سیاستمدار یا روزنامه‌نگار می‌خواهد به آشفتگی و بی‌نظمی یک موضوع اعتراض کند، می‌گوید: «هذا مو سوق مریدی!» یعنی اینجا که سوق مریدی نیست! مریدی را می‌توان نماد عراق نامید؛ اقتصادی که نه در دل ساختارهای رسمی، بلکه در پاسخ به نیازهای واقعی جامعه شکل گرفته است. برای فهم این جایگاه باید کمی به عراق نگاه کرد. در دهه‌های طولانی جنگ، تحریم و بحران اقتصادی به خصوص در دهه ۹۰ میلادی که بسیاری از خانواده‌ها توان خرید بالایی نداشتند، مریدی جایی بود که می‌شد تقریباً هر چیزی را با قیمتی کمتر پیدا کرد؛ از لباس و کفش گرفته تا قطعات خودرو، لوازم خانگی، کتاب، ابزار کار و وسایل الکترونیکی. حتی در برخی دوره‌ها، از کالاهای کمیاب گرفته تا مدارک جعلی، ارز، سلاح و انواع خدمات غیررسمی نیز در این بازار پیدا می‌شد. مریدی از آن جاهایی است که اگر بخواهی بغداد را نه از پشت تریبون‌های سیاسی و گزارش‌های امنیتی، بلکه از میان زندگی روزمره مردم بشناسی، باید به آن سر بزنی. شاید به همین دلیل باشد که قدم زدن در مریدی، گاهی بیشتر از خواندن چند گزارش سیاسی، آدم را با عراق آشنا می‌کند. @dashti_mohammad
ابوجاسم از مجاهدان قدیمی عراق است. پدرش را رژیم بعث در جریان اعدام کرده و خودش هم ۹ بار توسط نیروهای بعثی دستگیر، شکنجه و در نهایت آزاد شده. داستان شهادت پدرش را سال‌ها بعد از زبان فرزند یکی از افسران بعثی شنیده بود. او تعریف می‌کرد که پدرت را برای بازجویی آورده بودند. هرچه پرسیده بودند، چیزی نگفته بود و زیر بار نرفته بود. بازجویی ادامه داشته تا اینکه ناگهان از فرصتی که پیش آمده استفاده می‌کند؛ سرباز کناری‌اش را نقش زمین می‌کند، اسلحه‌اش را می‌گیرد و به سمت بازپرس نشانه می‌رود. اما ماجرا چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد. دو نفر از محافظانی که در اتاق حضور داشتند، بلافاصله به رگبار می‌بندند و همان‌جا به می‌رسد. مجاهدت‌های خود ابوجاسم هم دست کمی از پدرش ندارد. چند سالی تحت تعقیب رژیم بوده و مدام از منطقه‌ای به منطقه دیگر جابه‌جا می‌شده. آخر سر هم در همین منطقه ساکن می‌شود؛ منطقه‌ای که میان دو استان قرار داشته و چون زیر پونز بوده، کمتر در معرض رصد و کنترل مستقیم دستگاه‌های امنیتی رژیم قرار می‌گرفته. ابوجاسم همین‌جا حسینیه‌ای بنا کرده و دهه دوم و سوم مراسم دارند. وقتی وارد شدیم، بیشتر شبیه یک باغ بود تا یک . درختان سرسبز، فضای باز و چمنی که تمام محوطه را پوشانده بود. نشسته بودم و حرف‌های ابوجاسم را مرور می‌کردم. هرچه بیشتر به زندگی‌اش فکر می‌کردم، بیشتر یاد اسطوره‌های عشق° و خاطرات ام‌علا°° می‌افتادم؛ انگار بسیاری از آن روایت‌هایی که سال‌ها در کتاب‌ها خوانده بودم، حالا روبه‌رویم نشسته بودند و از زندگی‌شان حرف می‌زدند. حالا سال‌ها از آن روزها گذشته بود و حاصل همه آن رنج‌ها، حسینیه‌ای بود که در آن نام زنده نگه داشته می‌شد. ابوجاسم از برنامه‌های محرم می‌گفت و من به اطراف نگاه می‌کردم. با خودم می‌گفتم کاش می‌شد یک محرم را اینجا باشم. --------- ° اسطوره‌های عشق ترجمه کتاب مذکرات سجینه نوشته کمال السید است که خانم اسماء خواجه‌زاده آن را ترجمه کرده و به خاطرات و مجاهدت‌های شهیده میسون غازی می‌پردازد °° ام علا مادر ۴ شهید عراقی است که خانم سمیه خردمند تالیف کرده و انتشارات شهید کاظمی منتشر نموده @dashti_mohammad
رسیدیم کربلا الحمدالله ... @dashti_mohammad
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه‌ای از برنامه تعویض پرچم حرم امام حسین علیه السلام ❤️🖤 جای شما خالی پ.ن: ممنون از آقا صادق جبالی عزیز برای تولید این اثر @dashti_mohammad
زیارت امین الله به نیابت از تمامی همراهان محترم و اموات ایشان، امام فقید، امام شهید و امام حاضر و شهدای اسلام به خصوص شهدای اخیر 📍نجف اشرف، حرم مولی امیرالمومنین علی علیه السلام @dashti_mohammad
بعد از چایی روضه، هیچ چایی‌ای چایی خونه آبا نمیشه اونایی که خوردن میدونن چی میگم @dashti_mohammad
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موکب تنگه هرمز!! عراقی‌ها خدای ابتکارن به خصوص تو موکب زدن. بعضی‌ها با بیانیه حمایت می‌کنند، اینا با موکب! دمتون گرم!! واقعاً که @dashti_mohammad
🌱 عشقِ بی‌مرز! بخش اول از قلب گرمِ شط‌العرب آمده‌ایم و قصر، آرام است. جوان‌ها، زیر آن گچ‌بری‌های صدرنگِ صدام‌نشان، لباس‌های سربازی‌شان را به تن می‌کنند. بسیاری‌شان، تا چشم باز کرده‌اند، تمنای سلاح به دست گرفتن را در آن‌ها دمیده‌اند؛ گذشته از سال‌های بلوا، در انتظار سال‌های بلوا. شط‌العرب، هروز عصر، وقتی برق می‌رود، برای دقایقی در آغوششان می‌گیرد. ساحل شط‌العرب، سخت و ناهموار است و آن سنگ‌های ساحلی، هر لحظه ممکن است راکبشان را سرنگون کنند. کف پاهام زخمی می‌شود اما می‌روم در آغوش شط‌العرب؛ شاید این آب روان، بشویدم. می‌روم چون نمی‌خواهم حتی لحظه‌ای از این لحظه‌های کوتاه را دور از حضورشان باشم. من طنابِ بسته به شاطی را می‌گیرم؛ وابستگی. و آن‌ها رهای رها تا میانه‌ی رود سُر می‌خورند و برمی‌گردند. -خوش‌به‌حال شما که آزادی در آب را تجربه می‌کنید. من که با طناب به ساحل وصلم. آن که سنش بیش‌تر است، می‌خندد:"راه آزادی، فقط از استقلال می‌گذرد. آزادی یعنی توی چشم ابرقدرت نگاه کردن، و حرف حق را زدن. ما توی آب آزادیم اما آزادی در خاکِ شماست." از بقیه هم شرتر است. بر خلاف بقیه، کتاب‌خوان هم هست؛ چیزی شاید کم‌یاب در این حوالی و خوب می‌داند که چطور حرف‌های گوشه‌دار بزند. اما هنوز حرف‌های زیادی مانده که نزده‌ایم. زود رسیده‌ایم به این‌جا. برای من اما فرایند رسیدن، مهم‌تر است از خود رسیدن؛ خاصه زود رسیدن. این است که وقتی جوانِ نشسته در ساحل -که پوستش با آب شط نمی‌سازد- فریاد می‌زند که جمع شوید تا فیلم بگیرم، از به حاشیه رفتن حرف‌ها استقبال می‌کنم. گوشی‌م را از روی لباس‌های تا شده بر ساحل شط، برمی‌دارد و از ما، توی آب فیلم می‌گیرد و بلند می‌گوید:"ایران و العراق؟" و دوستانش می‌گویند:"لایمکن‌الفراق.‌‌.." و من اضافه می‌کنم:"حتی بالنهر..." می‌خندیم. آمده‌ام به یکی از قصرهای صدام که حالا مقر حشد است در بصره. بعد ساعاتی حرف‌های گرم زدن با معاون حشد بصره، می‌برندم به خواب‌گاه بچه‌های حشد، یکی از ساختمان‌های قصر که حالا از تبرج، فقط گچ‌بری‌های زیبای رنگی را دارد؛ مابقی‌ش موکت است و چند تخت فلزی زهواردررفته و تشک‌های تاریخ‌مصرف‌گذشته. هرچه اصرار می‌کنم که مرد به حرف فرمانده گوش نکند و روی تختش بخوابد، افاقه نمی‌کند. با شکسته‌ترین لهجه‌ای که تا حالا شنیده‌ام حرف می‌زند. به اعتذار بلند می‌شود. دستش را دراز می‌کند و صورتش را به شانه‌ام نزدیک می‌کند و سه‌بار، جایی در هوا را می‌بوسد؛ بی‌هیچ تماسی! دست‌هایمان را از هم جدا نمی‌کنیم. جوان می‌گوید:"حالا غصه نخور. پول تخت را حساب می‌کنیم." و به ثانیه نمی‌کشد که می‌گوید:"شوخی کردم." و حالت چهره‌اش غمگین می‌شود و می‌داند اما می‌پرسد که مراسم تشییع آقا در عراق، چطوری است؟ بعد، صداش را می‌آورد پایین و می‌پرسد:"نمادین است، یا سید واقعا می‌آید؟" انگار از آمدن کسی که زنده است حرف می‌زند؛ و البته که زنده است. این را در مدل حرف زدنِ جعفر، در ناصریه هم دیدم تا وقتی که به حسرتِ حتی یک‌بار ندیدنش از نزدیک رسید. جعفر از بچه‌های سرسخت و بل‌که سرتق ناصریه است. توی بیمارستان کار می‌کند اما همه اهتمامِ روز و شبش، نظامی است. من را که برد به اتاقش، وقتی رفت بیرون، به کتاب‌هاش سرک کشیدم. دو تا تحریرالوسیله بین کتاب‌هاش بود. یک جلوه از خمینی، پدرش را بدری کرده بود و خودش را شیفته‌ی سیدعلی. با نوری که به قلبش تابیده، یاد گرفته که در کنار شر، چطور زندگی کند؛ مثل یک سربازِ هم‌واره آماده که نازپرورد تنعم نیست. ظهر است که فیلم‌های گوشی‌ش را یک‌به‌یک نشانم می‌دهد و من، شتاب‌زده، یادداشت برمی‌دارم؛ شعارهایشان را وقتِ تظاهراتِ حمایت، شعرهای وقتِ حوسه، بعد قطعی شدن خبر شهادت آقا، فیلمِ عملیات‌های کتائب و الخ. دستم را گذاشته‌ام زیر چانه‌ام و خوب گوش می‌کنم و تلاش می‌کنم که تمرکزم روی شنیدن باشد، نه قطراتِ اشکی که پی‌درپی می‌چکند. مکانیسم دفاعی‌م را از دست داده‌ام. خودم را برای صبح شنبه آماده کرده بودم اما بهمان شبیخون زدند. وداع‌ها، زودتر از شنبه شروع شد و من بی‌سپر بودم. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| آل‌جويبر | گرمة‌حسن- عراق @targap