🌱 منجنیق
از اساس استادیم
در جناس استادیم
فاضلیم در دانش
فاضلیم در خوانش
ارج مینهیم اما
شعر فاضلابی را!
● یک ماه بود که با منجنیقِ آقای حسین صفا، پرت شده بودیم به دنیای شعر. یک ماه، کجدار و مریز، ذرهذره، مُمسِکانه -طوری که زود تمام نشود- شعرهای غیرفاضلابیاش را با صدای بلند میخواندیم و مینوشیدیم و بعضیها را که تحلیشان کرده بودند با صدای چاوشی، میشنیدیم، تا امشب.
رحمت به هیپوکامپتان آقای صفا. همین.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۹ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 منجنیق از اساس استادیم در جناس استادیم فاضلیم در دانش فاضلیم در خوانش ارج مینهیم اما شعر فاضلابی
Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Ma Bozorgo Nadanim.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
🌱 آوازخوان
حالا که بحث خدمات متقابل حسین صفا و محسن چاوشی شد، یک رحمت هم بر ناحیه بروکای مغزِ چاوشی بفرستم.
من هم مثل خیلیها مدتها قبل علاج و حسبیالله، فنِ چاوشی بودم؛ چه وقتی مولانا را به همان شوریدگی بلخی میخواند و چه وقتی دستمان را میگرفت و میبرد توی بازار خرمشهر. اما خب، با کُل "ابراهیم" و "نفس" و "علاج" و "حسبیالله" و "یا مولا"ش، بیشتر شیفتهی این "آوازخوان" شدم تا آنجا که دوست داشتم متن هادی معصومیزارع را بعد حسبیالله، من نوشته باشم.
همین؛ "ما بزرگ و نادانیم" را دوباره بشنوید.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۹ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
رجالهها -که دینشان انسانیت بود- عمری با "مرگ بر" آرزویشان را فریاد زدند. به آرزویشان نرسیدند، او "شهید" شد...
محسن حسنزاده
جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| منطقه الفهود - ناصریه - عراق
@targap
🌱 عشقِ بیمرز!
بخش اول
از قلب گرمِ شطالعرب آمدهایم و قصر، آرام است. جوانها، زیر آن گچبریهای صدرنگِ صدامنشان، لباسهای سربازیشان را به تن میکنند. بسیاریشان، تا چشم باز کردهاند، تمنای سلاح به دست گرفتن را در آنها دمیدهاند؛ گذشته از سالهای بلوا، در انتظار سالهای بلوا. شطالعرب، هروز عصر، وقتی برق میرود، برای دقایقی در آغوششان میگیرد. ساحل شطالعرب، سخت و ناهموار است و آن سنگهای ساحلی، هر لحظه ممکن است راکبشان را سرنگون کنند. کف پاهام زخمی میشود اما میروم در آغوش شطالعرب؛ شاید این آب روان، بشویدم. میروم چون نمیخواهم حتی لحظهای از این لحظههای کوتاه را دور از حضورشان باشم. من طنابِ بسته به شاطی را میگیرم؛ وابستگی. و آنها رهای رها تا میانهی رود سُر میخورند و برمیگردند.
-خوشبهحال شما که آزادی در آب را تجربه میکنید. من که با طناب به ساحل وصلم.
آن که سنش بیشتر است، میخندد:"راه آزادی، فقط از استقلال میگذرد. آزادی یعنی توی چشم ابرقدرت نگاه کردن، و حرف حق را زدن. ما توی آب آزادیم اما آزادی در خاکِ شماست."
از بقیه هم شرتر است. بر خلاف بقیه، کتابخوان هم هست؛ چیزی شاید کمیاب در این حوالی و خوب میداند که چطور حرفهای گوشهدار بزند. اما هنوز حرفهای زیادی مانده که نزدهایم. زود رسیدهایم به اینجا. برای من اما فرایند رسیدن، مهمتر است از خود رسیدن؛ خاصه زود رسیدن. این است که وقتی جوانِ نشسته در ساحل -که پوستش با آب شط نمیسازد- فریاد میزند که جمع شوید تا فیلم بگیرم، از به حاشیه رفتن حرفها استقبال میکنم.
گوشیم را از روی لباسهای تا شده بر ساحل شط، برمیدارد و از ما، توی آب فیلم میگیرد و بلند میگوید:"ایران و العراق؟" و دوستانش میگویند:"لایمکنالفراق..." و من اضافه میکنم:"حتی بالنهر..." میخندیم.
آمدهام به یکی از قصرهای صدام که حالا مقر حشد است در بصره. بعد ساعاتی حرفهای گرم زدن با معاون حشد بصره، میبرندم به خوابگاه بچههای حشد، یکی از ساختمانهای قصر که حالا از تبرج، فقط گچبریهای زیبای رنگی را دارد؛ مابقیش موکت است و چند تخت فلزی زهواردررفته و تشکهای تاریخمصرفگذشته.
هرچه اصرار میکنم که مرد به حرف فرمانده گوش نکند و روی تختش بخوابد، افاقه نمیکند.
با شکستهترین لهجهای که تا حالا شنیدهام حرف میزند. به اعتذار بلند میشود. دستش را دراز میکند و صورتش را به شانهام نزدیک میکند و سهبار، جایی در هوا را میبوسد؛ بیهیچ تماسی!
دستهایمان را از هم جدا نمیکنیم.
جوان میگوید:"حالا غصه نخور. پول تخت را حساب میکنیم." و به ثانیه نمیکشد که میگوید:"شوخی کردم."
و حالت چهرهاش غمگین میشود و میداند اما میپرسد که مراسم تشییع آقا در عراق، چطوری است؟ بعد، صداش را میآورد پایین و میپرسد:"نمادین است، یا سید واقعا میآید؟"
انگار از آمدن کسی که زنده است حرف میزند؛ و البته که زنده است.
این را در مدل حرف زدنِ جعفر، در ناصریه هم دیدم تا وقتی که به حسرتِ حتی یکبار ندیدنش از نزدیک رسید.
جعفر از بچههای سرسخت و بلکه سرتق ناصریه است. توی بیمارستان کار میکند اما همه اهتمامِ روز و شبش، نظامی است. من را که برد به اتاقش، وقتی رفت بیرون، به کتابهاش سرک کشیدم. دو تا تحریرالوسیله بین کتابهاش بود. یک جلوه از خمینی، پدرش را بدری کرده بود و خودش را شیفتهی سیدعلی. با نوری که به قلبش تابیده، یاد گرفته که در کنار شر، چطور زندگی کند؛ مثل یک سربازِ همواره آماده که نازپرورد تنعم نیست.
ظهر است که فیلمهای گوشیش را یکبهیک نشانم میدهد و من، شتابزده، یادداشت برمیدارم؛ شعارهایشان را وقتِ تظاهراتِ حمایت، شعرهای وقتِ حوسه، بعد قطعی شدن خبر شهادت آقا، فیلمِ عملیاتهای کتائب و الخ.
دستم را گذاشتهام زیر چانهام و خوب گوش میکنم و تلاش میکنم که تمرکزم روی شنیدن باشد، نه قطراتِ اشکی که پیدرپی میچکند.
مکانیسم دفاعیم را از دست دادهام. خودم را برای صبح شنبه آماده کرده بودم اما بهمان شبیخون زدند. وداعها، زودتر از شنبه شروع شد و من بیسپر بودم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| آلجويبر | گرمةحسن- عراق
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 عشقِ بیمرز! بخش اول از قلب گرمِ شطالعرب آمدهایم و قصر، آرام است. جوانها، زیر آن گچبریهای صد
🌱 عشقِ بیمرز!
بخش دوم
نمیدانم سر کدام فیلم بود که توی ماشین، وقتی از بصره میآمدم به ناصریه، بغضم ترکید؛ بیاختیار.
مسافر بغلدستیم حیران پرسید که چه شده؟
چه باید میگفتم به آدمی که نمیشناسمش.
-یکی از عزیزانم، شهید شده...
-الان؟ الان که جنگ نیست.
-قبلا شهید شده. پیکرش را ندیده بودیم. تازه عکسهای تابوتش را دیدیم.
-جوان بود؟
-خودش میگفت دلم بیستساله است؛ بله، جوان بود.
-چطوری شهید شد؟
-توی خانهاش، کنار خانوادهاش، با خانوادهاش شهید شد.
"شهید شد" را که میگویم، خوشم نمیآید. با خودم کلنجار میروم. "شهید شد" یکطوری است؛ شهیدش کردند. باز با خودم کلنجار میروم، نه! او خودش شهید شد، انتخاب کرد که شهید شود.
برای جعفر از روزهام میگویم. از بصره، از دیدار با ابوفاطمه و ابوشمس که دارد خانه میسازد محض این که وقتی در جنگ با امریکا و اسرائیل شهید شد، زنوبچهاش سرپناهی داشته باشند. از حرفهای شیختمیمی، شیخِ حشد در بصره که میگفت مردم، به قدرت گرایش دارند و وقتی قدرت ایران در این جنگ آشکار شد، حتی آنها که با ایران زاویه داشتند، این قدرت را تحسین کردند. از علیرضا غالی که پدرش میگفت چهار ساعت بعد این که نخودی در آش کمک به ایران انداخت، شهید شد؛ یعنی که کمک به ایران، جواز شهادتش بود. از سیدفواد، مسئول فریق انصار حشدالشعبی که مادرش، همه پساندازش را برای برپایی موکبی در آبادان، به او بخشید...
سیدجعفر هم برایم از ناصریه میگوید. از شهدای ناصریه در جنگ اخیر، از مرز پررنگ حق و باطل در این جنگ، از شعارهای ارتجالیِ ضدامریکایی در سحرگاهِ بعد رسیدن خبر شهادت آقا، از تظاهرات بچههای ناصریه علیه دولت بعد این که دولتیها حمله به کشورهای عربی از طریق عراق را محکوم کردند، از شهیدی که تابوتش خالی بود، چون خانواده گفته بود بیپیکر میشود اما بیتشییع نه، از حمله گاه به گاه به مواضع امریکاییها، از اتوبوسهای رزرو شده برای روز قبل از تشییع آقا در نجف و از عشیرههایی که بر سابقه جهاد هادیالعامری چشم پوشیدند و او را با کفش نواختند سر این که در این جنگ حق و باطل، دهان به دفاع از حق باز نکرده.
او هم فیلمهای وداع را دنبال میکند. خاصه فیلمی را نشانم میدهد از وداع مسئولین ایرانی که توی فضای مجازی عراق پربازدید بوده؛ لحظه اندوه عراقچی، گریه قالیباف و بهت حداد عادل.
عصر با سیدجعفر رفتیم دیدار فرزدق، جانبازِ جنگ اخیر در عراق. عراق در این جنگ، بیش از صد شهید داده و دهها جانباز. مفصل گپ زدیم و حالا داریم میرویم خانه ابوعلی جابری، فرمانده شهید جنگ اخیر. تا چه پیش آید.
محسن حسنزاده
جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| آلجويبر | گرمةحسن- عراق
@targap
🌱 پدر خورشید
اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه میسازد. میگوید میدانم جنگ میشود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید، بپیوندم و نمیخواهم زنوبچهام بیسرپناه بمانند.
جنگ که شروع شد، پدر و مادرش پاپیاش شدند که میخواهیم برویم ایران، زیارت! ابوشمس هی استدلال کرد که الان جنگ است و چه و چه. تا پدر بالاخره مجبور شد بگوید که ما عمرمان را کردهایم؛ با مادرت تصمیم گرفتهایم که وسط جنگ برویم ایران، شاید در جنگ حق و باطل، شهید شدیم.
ابوشمس، میگوید این جنگ، آدم خاکستری ندارد؛ یا سپیدِ سپیدند آدمها، یا سیاهِ سیاه. جنگ با صهیونیستها، همان جنگ با یهودیانِ قتلهالانبیاء است.
بعد، از ایران و جامجهانی میگوید. از دست اینفانتینو عصبانیست. میگوید خودش گفت که فوتبال از سیاست جداست اما دروغ گفت؛ اولین شاهدش این که همهی کادر تیم ملی، نتوانستند با تیم بروند؛ این را بگیر تا باقی ماجراها. این هم جنگ است؛ منتها توی مستطیل سبز، با دستهایی که خونی نیست.
میگوید وقتی پرچم بزرگ ایران، توی زمین چمن پهن شد، قلبش تند زده و به امریکاییهایی فکر کرده که همهکار کردند برای نابودی این پرچم و نتوانستند.
میگوید حالا ممکن است بعضیها خاری باشند در پای امریکا، اما ایران خاریست در چشم امریکا؛ امریکا با وجود ایران، آیندهاش را تیره میبیند.
بعد، از خوابهاش میگوید. توی گوشیش هربار که خوابِ آقا را دیده، نوشته. مثلا یکبار خواب دیده که آقا آمده توی فلان حسینیه بصره و ابوشمس، شرم میکند که برود جلو. اما آقا روی منبر میگوید که ابوشمس! من اصلا به خاطر تو آمدهام بصره.
میگوید حالا بصره نه، اما آقا میآید کربلا؛ به خاطر امام حسین و شاید به خاطر ما؛ میروم تشییع و به آقا میگویم که خیالتان راحت؛ عزلِ -خلع- سلاح، عزلِ شرف است و بعضی از ما اگرچه قلیل باشیم، پایبند شرفمان میمانیم.
محسن حسنزاده
شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق
@targap
🌱 قاعدهی قدرت!
ایران نبود، عراق ساقط شده بود. این را شیخبنیتمیمی میگوید؛ شیخِ حشد در بصره.
از اول جنگ، کارشان جمع کردن کمکها برای ایران بوده؛ محضِ ابراز ارادت.
کلی فیلم توی گوشی شیخ هست از جمع کردن کمکها و به صف کردن ماشینها و حضور در تجمعات ایران و الخ. اما مهمتر از اینها، حرفهای شیخ درباره قدرت است.
شیخ، از قاعدهی قدرت میگوید. میگوید که تشرینیها، در همین بصرهی عمدتا شیعه، کنسولگری ایران را آتش زدند اما حالا تشرینیِ متمایل به ایران میبینیم!
رازش، قدرت است. کلاهِ آدمیزاده وقت تماشای قدوبالای اهل واقعیِ قدرت، میافتد. شیخ میگوید خیلیها قدرت ایران را دیدند و حالا ستایشگر قدرت ایراناند.
آن موشکها که آسمان را میشکافت، شکافی هم در ذهنیاتِ آدمها ایجاد میکرد و این هنرِ بزرگتری بود.
محسن حسنزاده
شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق
@targap
قوموا لله...
🌱 عراقیها با این شعار میروند به تشییع آقا...
📍 ناصریه- عراق
@targap
🌱 پس از باران!
فرزدق، از ۱۹ سالگی توی جبهههاست. اولبار گوشیش را خاموش کرده و از ترس مخالفت پدر، پنهانی رفته جنگ با داعش! دوبار هم رفته سوریه که یکبارش، با تن خونین و مجروح برگشته.
بعد شنیدن خبر شهادت آقا، منتظر دستور نمانده. خودش را رسانده به مقرش تا وقتی طیارههای امریکاییِ مرگ، دوستانش را از او گرفتند. آن شب، باران میآمد. رفته بود بیرون ساختمان و باران گرفته بود. برگشته بود که چادریچیزی بگیرد که چترِ بارانش کند. گفتم فاصلهات تا شهادت، همین تصمیمِ ساده بود که خودت بروی چادر را برداری یا به دوستت بگویی. سادگی کردم. گفت که فاصله تا شهادت، بیش از این حرفهاست.
جنگ عجیبی است. عرب، علیه عرب! عربِ حقطلب، علیه عربِ وابسته.
فرزدق میگفت در جنگ علیه داعش، جهان عرب به عراقِ عرب، انتحاری فرستاد اما خون بهترین نیروهای ایرانی اینجا در عراق به زمین ریخت، برای انسان.
و صبر. میگفت که صبر میکنیم بر شدیدترین بلاها، بلکه به استقبال بلاها میرویم، در کنار ایران که حق را فریاد میزند...
محسن حسنزاده
شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| منطقه العگر- ناصریه- عراق
@targap
امشب رفتیم مراسم باشکوه عشیره آلحسینات در منطقهی العگرِ ناصریه. اگرچه شیخقصیر، بزرگ عشیره، دلگیر بود از ترکیب دعوتشدگان به مراسم وداع آقا و ناراحت بود که بزرگان بعضی عشایرِ مقاومت به مراسم دعوت نشدند اما خوشحال بود از حمایتِ ایران.
ظرف یک هفته، همینجا که روضه برگزار کردهاند، در منطقهی العگر، صدوپنجاه میلیوندینار پول جمع کردهاند و سپردهاند به دفتر آیتالله سیستانی، برای کمک به ایران.
شیخِ سخنران، ساعتی را درباره غیرت حرف زد و بعد همه آن جمعیت انبوه را با حرارت دعوت کرد که خودشان را برسانند به تشییعِ آقا.
رحمتِ خدا به عشایرِ مقاوم عراق...
محسن حسنزاده
شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| منطقه العگر - ناصریه- عراق
@targap
🌱 خونِ تازه در رگهای خونخواهی...
بخش اول
ساعت نزدیک دو شب است که از خانهی شهید "اومید" در منطقه آل جویبر، برمیگردیم ناصریه؛ از راهی باریک و تاریک، محاصرهشده میان رود و نخلستان؛ در میان خانههایی که هرکدامشان موکبیست. صدای باد و همهمهی جیرجیرکها و اندوه مداحیها که سیدجعفر، محض خاطر من، ایرانیش را میگذارد، با هم ترکیب میشود. میگوید این، زبانِ حال ایران است. سیدجواد پرئی میخواند:"پرچم همیشه بالاست..."
برای اولینبار حال مصیبتزدهها را دارم. حامی مظلومان، حالا خود مظلوم شده بود؛ مظلومتر...
بوی شریعه را باد میکشد توی ماشین و مزهی گسِ آب شریعه توی دهانم تکرار میشود. سیدجعفر دست برنمیدارد. رسولی میخواند:"چرا برات نگران نباشم، که نفست دیگه برنمیگرده..."
هردو مدتیست ساکتیم و من دارم به علی، دوست لبنانیام فکر میکنم که این مداحی را توی مسیر مجدلسلم با حرارت میخواند؛ که حالا پاسپورتش زیر آوار است؛ که بالاخره موفق شده راهی پیدا کند و شاید بتواند خودش را برساند به تشییع. دلم برای علی تنگ شده...
بعد محمود کریمی میآید و دلمان را میبرد کربلا:"آه! ساکن کربلا..." میهمان داری...
بعد جعفر گوشیش را با ذوق نشانم میدهد که ببین وقتی تیم سعودیها آمدند برای وداع با پیکر آقا، قاری چه آیهای خواند:"قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَأُخْرَىٰ كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصَارِ..."
اگر فیلم، درست باشد، عجب انتخابی کردهاند تیم وداع...
وداع؟ هر لحظه که به دیدار نزدیک میشوم، سینهام از خشم تنگتر میشود. شبِ عجیب دردآلودهای است؛ شبی طولانی و کشآمده و غمانگیز. چند شب پیش از سر اندوه به ابوشمس، دوستِ نویافتهام در بصره گفتم که من آقا را تشییع نمیکنم، مشایعت میکنم. و بعد هردو لحظاتی ساکت شدیم و چون خمشان بیگنه، روی بر آسمان و در و دیوار کردیم و چشمهایمان را از هم پنهان کردیم و من تلاش کردم که برای لحظاتی، جریان آزارندهی خیال را توی مغزم متوقف کنم و برای لحظاتی، به هیچچیز فکر نکنم؛ و نتوانستم. منهای خوفی که تصور آن تابوتِ روان بر دستها، به دلم میاندازد، این تشییع در این زمان به دلم چنگ میزند. این را ابوشمس خوب فهمید؛ یعنی خودش گفت فهمیده و بعد دستش را گذاشت روی شانهام و شانهام را فشرد.
تشییع باید زودتر از اینها، در گرماگرمِ جنگ انجام میشد؛ و من البته میدانم که دو جین مصلحت برای برگزار نکردنش میشود ردیف کرد و جملاتی از این دست که اگر مجبور نبودیم چه و چه. اما، حس احتمال تبدیل این تشییع به یک مناسک شیک برای سوگواری، نگرانم میکند. حال مزخرفی است. فکر کردن به اینها خشمگینم میکند و نوشتنش، شرمسار. هربار که به این موضوع فکر میکنم، رگهای توی چشمم سرخ میشود و انگار کسی مردمک چشمم را از درون، هُل میدهد. دمِ آقای رمضانی گرم که خونِ تازه میدمد در رگهای خونخواهی. تشییع یا باید خشممان را شعلهور میکرد و عامل پیروزی میشد یا باید در انتهای پیروزی نهایی انجام میشد.
با این حال ورِ آرامتر ذهنم میفهمد که اتفاق بزرگی در حال رخ دادن است. در این سرزمین، حسینبنعلی(ع) تشییع نشد و مزار امیرالمومنین(ع) تا سالها خاموش و پنهان بود اما حالا یک عالمِ ایرانی، ولیِ فقیه، یک مبارزِ ستمستیز مثل اجدادش، در سرزمین عرب، قیامت به پا خواهد کرد. تمام نخواهد شد؛ اثرِ این خون، تمام نخواهد شد... بگذریم...
عصر، میرویم دفتر کتائب که با چند نفر از زنان ناصریه که کار فرهنگی-رسانهایِ مردمی میکنند گپی بزنیم. یکی از زنها که مسنتر است میگوید بعد شهادت آقا، خیلی از تشرینیها متحول شدهاند. میپرسم چرا؟ میگوید چون فکر میکردند ایران، پشت پرده، با اسرائیل و امریکا بسته! این است قدرت شستشوی مغزی رسانهها و البته اشتهای داخلی به عکس یادگاری گرفتن با دشمن.
بزرگان عشایر هم آمدهاند که ازشان فیلم بگیرند برای دعوت مردم به حضور در تشییع. جعفر اشاره میکند که بزرگان عشیره میگویند دو کلام حرف بزن. میگویم آقا، بزرگان عراق را احترام میکرد. آقا، دوست داشت عراق، مثل ایران قوی باشد. او خودش، یک ایرانِ قدرتمند ساخت؛ کاری که خیلیها نتوانستند بکنند. وقتی گفت مثلی لایبایع مثله، میفهمید که تهدید نزدیک است، اما میدان را خالی نکرد. حالیه آقا دارد میآید عراق و این، اتفاقی تاریخی است. ما معتقدیم این تشییع، پایانِ ماجرا نیست. این، البته آخرین دیدار با آقاست و اینبار آقاست که به دیدار ما میآید.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق
@targap
آه از شعارهای عراقیها...
من دارم شعار به شعار، کم میشوم...
وقتِ شهادت آقا حوسه میکردند و میخواندند:
یا حسین... یابنک ما ضم روحه...
حسینا! پسرت، خودش را پنهان نکرد...
ای حسین... مپسند که پس از او دیرزمانی زنده بمانم...
●●● این عکس را چهار سال پیش در ناصریه گرفتم. تشرینیها هنوز به ایران ناسزا میگفتند. تو ببین این خون، با ناصریه چه کرد که هزاراننفر بر سر زدند و حوسه کردند و حماسه خواندند...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق
@targap