eitaa logo
محمد دشتی
336 دنبال‌کننده
211 عکس
25 ویدیو
0 فایل
طلبه درس خارج حوزه‌ی علمیه‌ی قم پژوهشگر فرهنگ، جامعه و سیاست عراق مسئول موسسه فرهنگی اجتماعی سلمان ( @salman_sci ) مدیر مسئول کانال تحولات عراق ( @iraqevents ) تحلیل‌ها و روایت‌هایی از فرهنگ، سیاست و زیست اجتماعی مردم عراق ارتباط: @khavidaki
مشاهده در ایتا
دانلود
حجت‌الاسلام محمد دشتی PWAC-20260822_114833_006.mp3
زمان: حجم: 19.2M
🌱 وَ "هَيِّئْ" لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا.‌.. نشست پرچم‌داران جریان دانشجویی استان یزد 🔻 با موضوع : | عراق امروز؛ بستر کنشگری فردا | (تحلیلی بر زمینه‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و ظرفیت‌های کنش فعال) 💠 با ارائه: حجت الاسلام محمد دشتی (مسئول موسسه سلمان و کارشناس مسائل عراق) لینک کانال شخصی حجت الاسلام محمد دشتی انسان انقلاب اسلامی 🕯 _____________________ 🔘 @ensanenghelab_yazd
مؤسسه فرهنگی ـ اجتماعی سلمان با هدف تقویت مبانی و گسترش گفتمان انقلاب اسلامی در کشور عراق، فعالیت خود را از سال ۱۳۹۷ آغاز کرده است. یکی از مأموریت‌های اصلی مؤسسه، تولید دانش و تعمیق شناخت تخصصی از کشور عراق است که این مأموریت در معاونت پژوهش دنبال می‌شود. این معاونت طی سال‌های گذشته، مجموعه‌ای از پژوهش‌ها و محصولات تخصصی در حوزه عراق تولید کرده است؛ از جمله: 🔹بررسی آثار، اماکن و ظرفیت‌های گردشگری عراق 🔸تقویم اتفاقات معاصر عراق 🔹حزب الدعوة؛ نخستین حزب اسلامی شیعی عراق 🔸پیشینه، افکار و روند رشد و افول حزب بعث در عراق 🔹 و همچنین درسنامه‌های تخصصی همچون درسنامه تاریخ عراق، مردم‌شناسی، جریان‌شناسی و ساختار سیاسی همچنین پروژه‌های پژوهشی متعددی از سوی نهادها و مراکز مختلف به این معاونت ارجاع شده و توسط پژوهشگران و کارشناسان ایرانی و عراقی به انجام رسیده است. معاونت مذکور با برخورداری از: 🔻تجربه تخصصی در مطالعات عراق 🔻شبکه‌ای از پژوهشگران و صاحب‌نظران ایرانی و عراقی 🔻ارتباط با مراکز علمی و فکری دو کشور 🔻و امکان انجام مطالعات کتابخانه‌ای و میدانی در عراق ظرفیت لازم جهت طراحی و اجرای پژوهش‌های متناسب با نیاز مجموعه‌های مختلف را داراست. از این رو آمادگی دارد پروژه‌ها و مسائل پژوهشی مورد نیاز نهادها، مراکز علمی و مجموعه‌های فرهنگی را در زمینه‌های مختلف دریافت و اجرا نماید. جهت هماهنگی در این زمینه می‌توانید با شماره ۰۹۹۱۳۵۱۲۰۴۰ تماس حاصل نموده یا به آیدی موسسه در پیام‌رسان ایتا به آیدی @salman_adm مراجعه نمایید. https://eitaa.com/joinchat/259195060C69c4a7dd4b
به نظرتون برای هدیه ازدواج یه دوست عراقی چی هدیه بدم؟!
پیش یکی از شیوخ عراقی بودیم. می‌گفت تاریخ از اول تا به امروز، مسئولینی به خوبی و کاردرستی مسئولان ایرانی ندیده (مگر امیرالمومنین). تاکید هم داشت نه فقط رهبران و بزرگان که منظورم تک تک مسئولان و مدیران جمهوری اسلامیه. نظر شما چیه؟ @dashti_mohammad
کاش همیشه اینجوری بطلبید! هر بار ما می‌کردیم خدا رو جور دیگه‌ای رقم می‌زد. ما هم که محکوم بودیم به «عرفت الله بفسخ العزائم». این بار برنامه رو جور دیگه‌ای چیده بودیم. مقصد اول و آخر سفر رو ناصریه گذاشته بودم و با اینکه دلم نمیخواست تا عراق میرم و نرم، اما حساب فشردگی زمان و زیادی کارها و ... اجازه رفتن نمی‌داد. دل نمی‌خواست بدون زیارت برگرده ایران اما عقل حساب و کتاب خودش رو داشت. رفقای همسفر هم که می‌پرسیدن می‌گفتم «زیارت رو باید بطلبن؛ دعا کنید بطلبن بریم». حتی شیخ حسین که سناریوهای مختلف رو بررسی می‌کرد برای رفتن هم تهش با همین جواب مواجه می‌شد. اما ته دلم با خدا بسته بودم که ببین این بار تو تدبیر کن. اگه قراره بریم، خودت مقدماتش رو جور کن و موخراتش رو تنظیم. روز آخر بعد از آخرین جلسه، همسفرها از رفقای عراقی در مورد مسافت ناصریه تا نجف و هزینه‌اش پرسیدن. بندگان خدا هم گفتن نماز مغرب رو بخونید با هم میریم که ما هم به زیارتی کرده باشیم. اینجوری شد که بالاخره طلبیدن! شب ولادت حضرت رسول نایب الزیارة شدیم در حرم حضرت امیر ... @dashti_mohammad
بالرفاه و البنین قسمت اول @dashti_mohammad
محمد دشتی
بالرفاه و البنین! بذارید از همون اول اعتراف کنم که این جزء معدود مراسمات عقدی بود که شرکت کردم. برنامه عقد عراقی که برای اولین بار بود! دو سه روزی تو جنوب عراق کار داشتم و مشغول هماهنگی با دوستان بودم برای برنامه‌های اون طرف. در اثناء برنامه‌ریزی‌ها، شاه‌داماد دعوت کرد که جمعه مراسم عقدم هست و باید بیای! من هم دعوتش رو رد نکردم و حضور در برنامه رو گذاشتم جزء سرلیست کارها. یکی از دغدغه‌های ذهنی‌ام اما هدیه بود؛ چیزی که هم فاخر باشه و هم کاربردی، هم به درد دنیای آدم بخوره و هم تو مسیر آخرت کمک‌کارش باشه. البته با مشارکت شما عزیزان این مسئله برطرف و هدیه‌ی خوبی تدارک دیده شد. بریم سراغ اصل مطلب؛ برنامه از ساعت ۴ عصر شروع میشد. اول تعجب کردیم که حالا چرا برنامه رو گذاشتید این ساعت؟! اما با توضیحات دوستان فهمیدیم رسم اینجا اینجوریه. بعضی دیگه از خرده فرهنگ‌های عروسی رو هم مرور کردیم و فهمیدیم در عین شباهت‌های زیادی که داریم، چه تفاوتهای ریزی هم بین‌مون وجود داره. خلاصه ساعت ۴ شد و تیم ما شامل بنده و دو نفر از دوستان موسسه با ماشین یکی دیگه از دوستان راه افتادیم. شروع برنامه از دم در خونه داماد بود و بنابر عُرف مرسوم، داماد با پدر و برادراش همراه با بزرگان عشیره، دوستان و آشناها برای مراسم عقد راهی میشن سمت خونه عروس خانم. تصورم یه کاروان ۱۰ یا حداکثر ۱۵ نفری بود که وقتی رسیدیم جلو خونه داماد، با برخورد به دیوار واقعیت شکست و تازه فهمیدم داستان از چه قراره! یه کاروان ماشینی متشکل از حدودا ۴۰ تا ماشین! و توی هر ماشین ۳ـ۴ نفر، از شیوخ و بزرگان بگیر تا رفقای داماد حرکت کردیم سمت خونه عروس. مقابل خونه عروس چادر زده بودن. چادری سفید و تزیین شده با گل و بادکنک با عرض تقریباً ۴ و طول حدودا ۲۰ متر که دورتادورش رو صندلی چیده بودن. کاروان با استقبال خانواده عروس وارد شد. نوع ورود هم جالب بود. کل کاروان به صف شدن و به ترتیب از بزرگ تا کوچیک یکی یکی با خانواده عروس روبوسی کردن و داخل شدن. چون ما هم ملبس بودیم و هم مهمون خارجی، لطف ویژه داشتند و توی گرمای ساعت ۴ بعد از ظهر جنوب عراق، ما رو فرستادن جلو و با بزرگان عشیره وارد شدیم. وقتی هم وارد شدیم دعوت کردن که بیاییم بالای مجلس و در کنار شیخ حامد، از مجاهدین قدیم و عاقد فعلی مراسم بشینیم. بعد از تحیت و خوش و بش اولیه، مراسم اصلی شروع شد. سیستم مهریه در عراق (جنوب) اینجوریه که یه مبلغی به عنوان مهریه مشخص میشه و همونجا هم معین می‌کنن که این مقدارش رو داماد نقدا پرداخت می‌کنه و مابقی رو بعد. البته که خانم‌ها قبلاً همه چی رو توافق کرده بودند و ما فقط نقش بازی می‌کردیم (مثل خیلی از امور زندگی!). بعد هم میان میگن ما مردا دیکتاتوریم و زن‌ستیز! بگذریم. این مرحله هم گذشت و شیخ با آقا داماد و یکی دو نفر دیگه رفتن برای اجرای خطبه عقد. در این فرصت پذیرایی هم بین حاضرین پخش شد. خود پذیرایی و مدل بسته‌بندی‌اش هم جالب توجه بود. شیرینی، یک تیکه کیک و یه خوراکی خوشمزه دیگه که اسمش رو نمیدونم رو هنرمندانه داخل یک جعبه‌ی شیک و به صورت هدیه بسته بندی کرده بودن و به هر نفر یکی میدادن. بعد هم که آقا داماد برگشتن و بازار عکس یادگاری و تبریک داغ شد. ماه‌داماد اول یه دور زدن و با همه روبوسی کردن، بعد هم با افراد مختلف به صورت فردی و گروهی عکس گرفتن. با همه این برنامه‌ها، هنوز غروب نشده بود که برنامه تموم شد و راه افتادیم سمت خونه. البته نزدیکان و رفقای داماد اومدن خونه داماد و بقیه هم که برگشتن سر خونه زندگی‌شون. ما اما هنوز نمی‌دونستیم قسمت اصلی ماجرا مونده. حالا اینکه تو خونه آقا داماد چه خبر بود رو تو قسمت بعدی میگم. @dashti_mohammad
محمد دشتی
بالرفاه و البنین قسمت دوم اول رفتیم خونه پدربزرگ داماد. جایی که مهمانی خانوادگی برقرار بود و اطرافیان اومده بودند برای تبریک. ما تو یه اتاق نشسته بودیم اما صدای کر کشیدن و دست زدن از اتاق بغلی میومد. تبریکات خانوادگی که تموم شد، همراه با داماد رفتیم خونه خودشون. خونه داماد تازه شروع ماجرا بود! یکی از رفقا یه اسپیکر بزرگ آورد و مولودی چند زبانه‌ی «علی علی مولا»ی نزار قطری رو گذاشت. حاضرین هم مشارکت کردند توی برنامه تا وقت اذان شد. نماز مغرب رو به صورت جماعت اقامه کردیم و برای اینکه نماز عشاء جمع هم به حداکثر ثواب برسه، نماز قضای یکی از اموات رو نیت کردم؛ بعدش هم نماز عشای خودم رو فرادی خوندم. بعد از نماز نوبت شد. هوسه همون شعرخوانی دست جمعی عربی همراه با حرکت پا و چرخیدن افراد هست که احتمالا بارها تو مراسمات مختلف دیدید. (البته ما فقط تماشاچی بودیم؛ فیلم‌هاش موجوده 😉) در میان هوسه یکی از جوان‌های جمع که ذوق شاعری داشت شعری رو که برای داماد سرود بود خوند. این شعر روحیه جمع رو بالا برد و هوسه دوباره گُر گرفت. اومدن پرچم یکی از گروه‌های ، روح تازه‌ای به هوسه دمید و شادی عروسی رو با حماسه‌ی مقاومت تلفیق کرد. اینجا آدم یاد رزمنده‌های میفته که تو مراسم عروسی‌شون هم با لباس رزم حاضر میشدن. برای رزمنده، جبهه‌ی جنگ یا مقاومت چیزی جدای از زندگی روزمره نیست و اون رو بخشی از روند زندگی می‌دونه؛ نه یک موضوع مقطعی یا سیاسی. و چه ساده است اونی که میخواد با یه اولتیماتوم مقاومت رو کنه! رسیدن عطر شام، نقطه پایان هوسه است. کم کم جوون‌ها میشینن و سفره شام توسط میزبان‌ها پهن میشه. سفره‌ای به یاد موندنی با دیس‌های بزرگ برنج و مرغ، سبزی، نوشیدنی و انواع مخلفات. مکانکم فارغ! @dashti_mohammad
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاجی میشه دست ما رو هم بگیری ما رو هم رشدمون بدی؟! میشه کمک‌مون کنی ما هم تغییر کنیم! از کارامون ... از رفتارامون ... از این همه دنیایی شدن‌مون! میشه "دستی برآری و ما قبرستان‌نشینان عادات‌سخیف رو از این منجلاب بیرون بکشی"؟ میشه حالا که در "قهقهه مستانه‌تون عند ربکم ترزقون‌" هستید هوای ما خاکی‌ها رو هم داشته باشید؟ پ‌ن: شهید بزرگوار محمدتقی باعاطفه که توفیق داشتیم و همراه با فرمانده محترم تیپ امام صادق علیه السلام دیداری با پدر گران‌قدرشون داشته باشیم. شهیدی که خیلیا رو راهی کربلا کرده بود ... . @dashti_mohammad
نیمه شبی در وادی السلام! قسمت اول زیارت‌مان در نجف که تمام شد و شام را در رستورانی در سوق الکبیر خوردیم، راهی شدیم سمت وادی السلام. البته پیاده نه؛ با ماشین. چون مقصد مزار ابومهدی بود و این وقت شب نمیشد پیاده تا آنجا رفت. یکی از دوستان هم که تا آن شب توفیق زیارت این یار دیرین حاج قاسم نصیبش نشده بود، خوشحال شد از این زیارت نصف شب. سوار دوج چارجر آمریکایی شدیم برای رسیدن به مزار فرمانده مقاومت! هرچند نیت‌مان خیر بود و در مسیر انقلاب اما مَرکب‌مان ساخته دست دشمن بود و ضد انقلاب. البته می‌شود از این باب هم دید که دُز انقلابی دوستان ما چقدر بالاست که توانسته‌اند تولیدات دشمن را هم رام کنند و بیارند در خدمت اهداف عالیه مقاومت! بگذریم؛ راه افتادیم سمت مزار حاجی. کم کم متوجه شدم مسیری که می‌رویم غیر از مسیری است که همیشه می‌رفتیم. صبر کردم و گفتم شاید از مسیر دیگری می‌روند. بالاخره وادی السلام است و هزار کوی و کوچه! کم کم اما خبری از کوچه نبود. افتاده بودیم توی راهروهای باریک و پر پیچ و خم میان قبرها که حتی آسفالت هم نداشت! بعضی جاها برای عبور ماشین باید پیاده میشدیم و فرمان می‌دادیم تا مویرگی ماشین را از لای قبرها رد کنیم. این وضعیت را اضافه کنید به صدای صوت قرآن یا مناجاتی که از بالای برخی قبرها می‌آمد یا بعضی قبرهای قدیمی که سنگ‌شان شکسته بود و ممکن بود هر لحظه فرو بریزد. این را هم در نظر داشته باشید که ساعت از نیمه شب گذشته بود و نه تنها پرنده پر نمیزد که احتمالا غیر از اموات حاضر و مار و مور داخل قبور، موجود دیگری در آن حوالی نبود. با تعجب پرسیدم: مزار ابومهدی مسیر دیگه‌ای نداشت؟! ـ میرزا میگه تا اینجا اومدیم یه سر به مزار مادربزرگش بزنیم و یه فاتحه بخونیم. + مزارش توی این کوچه پس کوچه‌هاست؟! ـ نه؛ آدرس دقیقش رو گم کرده. ولی احتمالا همین طرف‌هاست! میرزا جان! خدا امواتت رو بیامرزه؛ آخه این وقت شب؟! 🥺 @dashti_mohammad
محمد دشتی
نیمه شبی در وادی السلام! قسمت اول زیارت‌مان در نجف که تمام شد و شام را در رستورانی در سوق الکبیر خ
نیمه شبی در وادی السلام! قسمت دوم بالاخره میرزا با پیاده شده از ماشین و کمی چرخیدن در اطراف، راه رسیدن به مزار مادربزرگش را پیدا کرد. مزاری که داخل یک اطاقک نرده‌ای قرار داشت و همسایه چند قبر دیگر بود. قبرهای دیگر هم برای بستگانش بود. بر تاریکی شب با نور ماشین غلبه کردیم و وارد اطاقک شدیم. با بطری‌های ۴ لیتری آب که ۳ تایش را به ۱.۲۵۰ دینار خریده بودیم قبرها را شستیم و فاتحه‌ای هم برای اموات حاضر قرائت کردیم. کارمان زیاد طول نکشید. سوار شدیم و راه افتادیم به سمت مقصد اصلی. ساعت حدودای یک بود و اطراف مزار که در ایام سالگرد شهادت جای سوزن انداختن نیست، خلوت بود. اول از همه سر مزار حاجی رفتیم و برای ابومهدی و حاج قاسم فاتحه خواندیم. عزیزی می‌گفت ابدان مطهر این دو عزیز این قدر در هم آمیخته بود که امکان تفکیک نبود؛ برای همین چه مزار حاج قاسم را زیارت کنی چه ابومهدی را، انگار هر دویشان را زیارت کرده‌ای. بعد از زیارت ابومهدی به سمت ضلع شمالی مقبره رفتیم؛ جایی که مزار یک شهید ایرانی است که در سامرا شهید شده. در کنار ایشان، چند نفر از شهدای جنگ اخیر را دفن کرده بودند. شهدایی که تاریخ شهادت‌شان همین دو سه ماه قبل بود. این محدوده صرفاً مزار ابومهدی نیست؛ مزار عزالدین سلیم از رهبران حزب الدعوة، مزار چهار تن از شهدایی که برنامه ترور قصی فرزند صدام را داشتند و مزار قاضی دادگاه صدام که حکم اعدام او را داده بود همگی در این محدوده‌اند. همه را که زیارت کردیم، سوار بر ماشین راه افتادیم. از میان خیابان‌ها و کوچه‌های وادی السلام عبور می‌کردیم و جعفر یکی یکی توضیح می‌داد: اینجا مزار شهدای نجباست. اینجا برای کتائب سیدالشهداء شهدای بدر اینجا دفنند و ... . در مسیر به مقبره‌ای بزرگ میرسیم. معماری‌اش آدم را یاد روضة الحوراء لبنان می‌اندازد. می‌گویند اینجا مزار شهدای عصائب است. ان‌شاءالله بزرگان‌شان قدر خون این شهدا را بدانند و راهی را که اینها با خون‌شان باز کرده‌اند، با تصمیم‌های سیاسی نبندند. بعد از قرائت فاتحه و پرسه بر مزار شهدا خارج می‌شویم. مقصد بعدی، مقبره‌ی شهدای کتائب حزب الله است. وارد می‌شویم. از دور دو سه قبر سر باز و آماده پیداست. کنار بقیه شهدا. مهمان جدید دارند؟! الله اعلم. از کنار این قبور عبور می‌کنیم. به نوشته‌های روی مزارها دقت می‌کنم. تاریخ شهادت دو تن از این عزیزان همین هفته قبل است! طوبی لهم بعد از قرائت فاتحه عزم خروج می‌کنیم. نگاهی به ساعت گوشی می‌اندازم. نزدیک اذان صبح است. یا خدا! چقدر زود گذشت! توقعش را نداشتم. باید زودتر برمی‌گشتیم. میرزا شیطنتش گرفته؛ به شوخی می‌گوید: یکی دو مزار دیگر مانده که باید برویم. در چشمان حسین و محمدجواد نگرانی موج می‌زند. فردا امتحان دارند و باید زودتر برگردیم ایران. جعفر با خنده دست میرزا را رو می‌کند. @dashti_mohammad