شیخ حسن کرباسی یزدی از زاهدان، عارفان و عالمان یزد بود. او همچنین فردی صاحب کرامت، پارسا و امانت دار و از کسبه بازار یزد بود.
من جنس را فروختهام!
«شیخ حسن کرباسی» که در بازار به کسب و کار مشغول بوده است، در ماجرایی جنسی را به یک تاجر میفروشد، فردای آن روز جنس چند برابر میشود، چند ماهی پس از این ماجرا شخصی که جنس را خریده بود و پول هم هنوز نداده بود، مراجعه نمیکند و مرحوم شیخ حسن یک روز از جلوی مغازهاش رد میشود و خطاب به آن شخص میگوید: «اجناس شما در انبار ما مانده است، چرا برای بردن اجناس خود مراجعه نمیکنید؟»
تاجر میگوید: «این اجناس چند برابر شده است و پول کافی را ندارم پرداخت کنم».
شیخ حسن میگوید: «من جنس را به شما فروختهام، جنس متعلق به شماست؛ یعنی اگر طلا شد برای شماست، اگر خاکستر هم شد متعلق به شماست و من مبلغی به جنس فروخته شده اضافه نمیکنم.»
رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیعٌ عَنْ ذِکرِ اَللّٰهِ ...
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
کودکی از مسئول سیرکی پرسید:
چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!
صاحب فیل گفت:
این فیل چنین کاری نمیتواند بکند. چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است.
آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است.
کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟
صاحب فیل گفت: وقتی که این فیل بچه بود مدتی آن را با یک طناب بسیار محکم بستم. تلاش زیاد فیل برای رهایی اش هیچ اثری نداشت، و از آن موقع دیگر تلاشی برای آزادی نکرده است.
فیل به این باور رسیده است که نمیتواند این کار را بکند!
شاید هر کدام از ما، با نوعی فکر بسته شده ایم که مانع حرکت ما به سوی پیروزی است.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
در یک باشگاه وزنهبرداری پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری، از او خواستند رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما ورزشکار موفق به این کار نشد. سپس از او خواستند وزنهای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این بار او به راحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر میرسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجانانگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنهبردار داده بودند. وزنهای که او در مرحله اول از عهده بلند کردن آن برنیامد در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه دوم را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن میدانست.
نتیجه: شما نمیتوانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید»
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او یک آکواریم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه ای در وسط آکواریم آن را به دو بخش تقسیم کرد. در یک بخش، ماهی بزرگی قرار داشت و در بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگ تر بود .
ماهی کوچک فقط غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد. او برای شکار ماهی کوچک بارها و بارها به سویش حمله برد، ولی هر بار به دیوار نامریی که وجود داشت برخورد می کرد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد .
پس از مدتی، ماهی بزرگ از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت .
او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریم و شکار ماهی کوچک، امری محال و غیر ممکن است. در پایان دانشمند شیشه وسط آکواریم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت .
ولی دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکرد و به آن سوی آکواریم نیز نرفت .
دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سخت تر و بلندتر می نمود و آن دیوار ، دیوار بلند باور خود بود .
باوری از جنس محدودیت ... باوری به وجود دیواری بلند و غیرقابل عبور ... باوری از ناتوانی خویش .
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
روزى زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار میگفت: آدمها از ترس ظاهر ترسناک من میمیرند، نه بخاطر نیش زدنم! اما زنبور قبول نمىکرد. مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى خوابیده بود نزدیک شد و رو به زنبور گفت: من چوپان را نیش مىزنم و مخفى میشوم؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن!
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع کرد به پرواز بالاى سر چوپان. چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش و تخلیه زهر کرد. مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد. سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند: این بار زنبور نیش زد و مار خودنمایى کرد!
چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت! او بخاطر وحشت از مار، دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادى هم استفاده نکرد... چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد!
نتیجه گیری: بسیاری ازبیمارىها و مشکلات اینچنین هستند و آدمها فقط بخاطر ترس از آنها، نابود میشوند. پس همه چىز به برداشت ما از زندگى و شرایطى که در آن هستیم بر میگردد
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
💎 در روزگاران قديم ، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد . سپس در گوشهاى پنهان شد تا ببيند چه کسى آن سنگ را از جلوى مسير بر میدارد .
برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود وقتی به کنار آن سنگ میرسيدند ، آن را دور میزدند و به راه خود ادامه میدادند .
بسيارى از آنها حتی به پادشاه بد و بيراه هم میگفتند ، که چرا دستور نداده جاده را باز کنند ، امّا هيچيکدام از آنان کارى به آن سنگ نداشتند!
بعد از گذشت مدتی يک پیرمرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد . بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هُل دهد .
او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد سنگ را از جاده به کنار ببرد و مسیر را به مانند قبل هموار کند .
هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بردارد و به راهش ادامه دهد ؛ در همان مکانی که آن سنگ قبلاً قرار داشت ، متوجه کيسهاى شد که در زمين فرو رفته بود ، پیرمرد کيسه را باز کرد و با صحنهای عجیب روبرو شد ، بله کیسه پُر از سکههاى طلا بود ؛
علاوه بر سکهها ، نامهای هم از جانب پادشاه درون آن کیسه بود که در آن نوشته شده بود : اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند .
💡نتیجه داستان : این داستان میتواند در مسیر کسب و کار و حتی در کلیه مراحل زندگیمان به ما یادآور شود که به مانعی که بر سر راه قرار میگیرد بعنوان یک فرصت نگاه کنیم .
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام
اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد
یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد
چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد
زهرا املا داشت؛ همه را غلط نوشت ولی 20 گرفت چه طور ممکن است؟
آقای ولی بیست گرفت نه زهرا
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
یكی از قهرمانهای ورزشی در یكی از كشورهای دور، بعد از گرفتن مدال طلا در مسابقات مهم كشوری، وقتی از سالن بیرون میآید، خانمی پیش او میرود و درخواست كمك مالی میكند. قهرمان میپرسد: این پول را برای چه میخواهی؟
زن میگوید: فرزند جوانی دارم كه مبتلا به سرطان است و پول كافی برای درمان او ندارم. قهرمان، مدال خود را از گردنش بیرون میآورد و به زن میدهد.
مدتی بعد، یكی از دوستان قهرمان به او میگوید: خبر بدی برای تو دارم. آن خانمی كه مدال طلایت را به او دادی، به تو دروغ گفته بود. قهرمان میپرسد: چطور؟
میگوید: من امروز اتفاقی آن خانم را دیدم و به بهانهای سر صحبت را با او باز كردم و بعد از چند دقیقه فهمیدم كه او اصلا فرزند ندارد. قهرمان میگوید: راست میگی؟ مطمئنی؟ خیالم راحت شد. خدا را شكر كه بچۀ سرطانی ندارد.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
مردی به سفر رفت. میخی با خود داشت که در هر کجا فرود آید، آن میخ را به زمین کوبد و مرکب خود را به آن ببندد.
در یکی از منازل میخ را بر زمین فرو کرد و آن را بیرون نیاورد، به این قصد که اگر دیگری آنجا منزل کند، مرکب خود را بدون زحمت به آن میخ ببندد.
اتفاقاً شخصی با عجله از آنجا گذشت و پایش به آن میخ برخورد و مجروح شد. چند گامی به راه خود ادامه داد، لکن به ذهنش خطور کرد: مبادا پای دیگری هم به این میخ اصابت کند و آسیب ببیند. پس برگشت و آن میخ را از زمین بیرون آورد. خداوند به پیامبرش خبر داد: آن دو اگر چه بر خلاف هم عمل نمودند، ولی چون قصدشان راحتی خلق و رفع زحمت از دیگران بود، هر دو را ثواب بسیار می دهم.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
محسن قرائتی:
روزی به پدرم گفتم: می خواهی من چه کاره بشوم؟
گفت: خوب درس بخوان، دوست دارم مرجع تقلید و عالم ربّانی مثل آیت الله بروجردی بشوی.
گفتم: شما ثواب پدر آقای بروجردی را بردی. چون به این نیّت مرا به قم فرستادی.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
گریه حسن
حسن وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.
سبب گریهاش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه میکنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.
شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه میکند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و مسکن دارید و میتوانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه میکنم.
بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانهای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه میکند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شماها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم میخوابم.
مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه میکرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.
به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه میکند، وقتی علت را پرسیدند گفت: بر جد غریبم گریه میکنم و به شما هیچ ربطی ندارد!
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec