توصیه میکنم حتما بخوانید✅👌
💟داستان زیبایی پزشک ماهر و پیرزن تنها
"داستانی زیبا"
پزشک وجراح مشهور (د. ایشان) روزی برای شرکت دریک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت وتکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد، باعجله به فرودگاه رفت..
بعدازپرواز ناگهان اعلان کردندکه بخاطر اوضاع نامساعدهوا ورعدوبرق وصاعقه، که باعث ازکارافتادن یکی ازموتورهای هواپیماشده ، مجبوریم فروداضطراری درنزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم..
دکتربلافاصله به دفتراستعلامات فرودگاه رفت وخطاب به آنهاگفت:
من یک پزشک متخصص جهانی هستم وهردقیقه برای من برابر باجان خیلی انسانها هاست وشمامیخواهیدمن 16ساعت تواین فرودگاه منتظرهواپیمابمانم؟
یکی ازکارکنان گفت جناب دکتر، اگرخیلی عجله داریدمیتونیدیک ماشین دربست بگیریدتامقصدشماسه ساعت بیشترنمانده است..
دکتر ایشان باکمی درنگ پذیرفت وماشینی راکرایه کردوبراه افتادکه ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شدوبارندگی شدیدی شروع شد بطوریکه ادامه دادن برایش مقدورنبود ساعتی رفت تااینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته وکوفته ودرمانده وباناامیدی براهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه اورابه خود جلب کرد..
کنار اون کلبه توقف کرد ودر را زد، صدای پیرزنی راشنید .
-بفرما داخل هرکه هستی..دربازاست...
دکتر داخل شد وازپیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهدازتلفنش استفاده کند،..
پیرزن خنده ای کرد وگفت:.کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست ونه تلفنی...ولی بفرما واستراحت کن وبرای خودت استکانی چای بریزتاخستگی بدرکنی وکمی غذاهم هست بخور تاجون بگیری..
دکترازپیرزن تشکرکرد ومشغول خوردن شد، درحالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز ودعابود..که ناگهان متوجه طفل کوچکی شدکه بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود، که هرازگاهی بین نمازهایش اورا تکان میداد.
پیرزن مدتی طولانی به نمازودعامشغول بود، که دکتر روبه اوگفت:
... بخدا من شرمنده این لطف وکرم واخلاق نیکوی توشدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.
پیرزن گفت:
واما شما،..رهگذری هستیدکه خداوند به ماسفارش شمارا کرده است..
ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا...
دکترایشان گفت:چه دعایی؟
گفت:
این طفل معصومی که جلوچشم شماست نوه من هست که نه پدر داره ونه مادر، به یک بیماری مزمنی دچارشده که همه پزشکان اینجا ازعلاج آن عاجزهستند..
به من گفته اندکه یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که اوقادر به علاجش هست ،..ولی اوخیلی ازمادورهست ودسترسی به او مشکل هست ومن هم نمیتوانم این بچه را پیش اوببرم..
میترسم این طفل بیچاره ومسکین خوار وگرفتارشود..پس ازالله خواسته ام که کارم راآسان کند..!
دکترایشان درحالیکه گریه میکردگفت:
به والله که دعای تو، هواپیماها راازکارانداخت وباعث زدن صاعقه ها شدوآسمان را به باریدن واداشت..
تااینکه من دکتررابسوی تو بکشاندومن بخدا هرگز باورنداشتم که الله عزوجل بایک دعایی این چنین اسباب رابرای بندگان مومنش مهیا میکند..وبسوی آنها روانه میکند.
وقتی که دستها ازهمه اسباب کوتاه میشود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین وآسمان بجامی ماند.
« وقال ربكم ادعوني استجب لكم ...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#غرور_بیجا
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.
در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد، از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد.
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
“اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت،
که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم!!!”
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✍خری و اشتری بدور از آبادی بطور آزادانه باهم زندگی می کردند...
نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسانها شدند.
شتر چون متوجه خطر گرديد رو به خر کرد و گفت:
🔸ای خر خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم و مبادا انسانها به حضورمان پی ببرند!"
خر گفت:
"اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سر دادن من است."
شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد.تا مبادا بدست انسانها بیافتند.
🔹خر گفت :
"متأسفم دوست عزیز!
من عادت دارم همین ساعت نعره کنم و خودت می دانی ترک عادت موجب مرض است و هلاکت جان!"
پس خر بی محابا نعره های دلخراش بر میداشت.
از قضا کاروانی که در آن موقع از آن آبادی می گذشت، متوجه حضور آنان گرديدند و آدمیان هر دو را گرفته و در صف چارپايان بارکش گذاشتند.
🔸صبح روز بعد در مسیر راه، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای خر میسر نبود. پس خر را بر شتر نشانيده و شتر را به آب راندند.
چون شتر به میان عمق آب رسید شروع به پایکوبی و رقصیدن نمود.
خر گفت :
ای شتر چه می کنی؟
نکن رفیق وگرنه می افتم و غرق می شوم."
🔹شتر گفت:
خر جان، من عادت دارم در آب برقصم.!!
ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!"
خر بیچاره هرچه التماس کرد اما شتر وقعی ننهاد.
خر گفت تو دیگر چه رفیقی هستی؟!
شتر گفت:
"چنانکه دیشب نوبت آواز بهنگام خر بود!!!
امروز زمان رقص ناساز اشتر است!"
🔸شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بينداخت و در آب غرق ساخت.
شتر با خود گفت:
رفاقت با خر نادان ، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشيد!
📚امثال و حکم علامه دهخدا
┅────💞────┅
19.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 داستان ضرب المثل
دم روباه از زرنگی به دام می افتد
#آخرالزمان
🟩سگ زرد برادر شغال است
🔹️شغالی از روستایی رانده شده بود. در معدن گوگرد خود را به رنگ زرد درآورد و دوباره به آن روستا برگشت. این بار هرکه او را در روستا میدید این طور میپنداشت که سگ زردی است که ولگرد است و بیآزار.
بارش باران راز شغال را بر ملا کرد، رنگ زردش را پاک کرد و دوباره شد همان شغال گذشته.
مردم ده که او را برادر شغال مینامیدند با دیدن این اتفاق دریافتند که این سگ زرد نه برادر شغال، که خود شغال است.
#سگ #زرد #برادر #شغال
┅
🔻در مورد بي فايده بودن انتقام و قصاص:
آفت ادراك ان قالست و حال خون به خون شستن محالست و محال
🔹️اين ضرب المثل يكي از نغزترين و ماندگارترين ضرب المثل هايي است كه امروزه به عنوان يك نظريه سياسي- اجتماعي از طرف نظريه پردازان و جامعه شناسان مطرح شده و مورد توجه جدي مراكز و آكادمي هاي پژوهشي مي باشد.
#انتقام #قصاص
هدایت شده از تبلیغات همشهری
5.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥خداحافظی با بوتاکس برای همیشه🤩
✅روش دائمی و مقرون به صرفه برای برطرف کردن چین و چروک و افتادگی پوست💁🏻♀️
✅مورد تایید متخصصین وزارت بهداشت🤗
💭برای خرید و دریافت مشاوره رایگان روی لینک کلیک کنید 👇
https://www.20landing.com/68/1297
https://www.20landing.com/68/1297
💎بنـــامـ خــــداے یــــوســـــف💎
💎 #حرمت_عشق
💞 قسمت ۴۵
ریحانه که منظور یوسفش را متوجه شده بود. لبخند محجوبی زد.نگاهش را پایین انداخت. یوسف سرش را بگوش دلدارش نزدیک کرد.
یوسف_از پدرتون اجازه گرفتم. اون روز حرفهامون نصفه موند. #اجازه_میدید بانو؟!
ریحانه_ اختیار دارید آقا.
از میان جمع بلند شدند.یوسف با نگاهش از عمومحمد #تایید گرفت. که خلوتی کند با بانویش..
قدم میزدند.یوسف مستقیم نگاهش کرد. کم نمی آورد.پشت سرهم میگفت.ریحانه که مات شده بود.اصلا این یوسف کجا و یوسف چن ساعت پیش کجا....!!!اما خودش، فقط چند بار، نیم نگاهی، کرده بود.محرم بودند درست اما خب.بانو بود. زهرایی بود.عمری با احدی حرف نزده بود..
دخترعمو، پسرعمو بودند، درست. شناخت کافی داشت. میدانست بی اندازه حرمتش را قائل هست.اما باز هم رویش را نداشت به نگاه مستقیم.
هرچه یوسفش میگفت..
یا سکوت میکرد یا خیلی مختصر جواب میداد.یا نیم نگاهی میکرد. یا اصلا نگاه نمیکرد.
ریحانه سوالی ذهنش را.مشغول کرده بود. نمیدانست با چه جمله ای بگوید. که خدشه برندارد #غرور معشوقش.
ریحانه _یه سوالی دارم نمیدونم چجوری بگم.
یوسف_ بگو خب... نذار تو دلت بمونه
_بعد از نمازظهر، که خوندید..کجا رفتین؟
یوسف_ نمیشه بگم
ریحانه_ نه بگین.. میخام بدونم
یوسف_ نچ..!
ناخواسته، به یوسفش زل زد. پایش را به زمین کوبید. با لحنی دلنشین گفت:
_عهههه..!! یوووسف...!! بگو دیگه..!
ریحانه یک لحظه بخودش آمد.سریع سرش را پایین کرد. از شدت خجلت نمیتوانست سر را بالا ببرد..
یوسف مات لحن ریحانه شد.یادش افتاد به #مهمانی ها..چقدر شیطانی بود لحن ها..
چقدر عذاب کشید.چقدر خدا را صدا زده بود..
سرش را بالا گرفت.چشمانش را بست. نفسی عمیق کشید. آرام گفت:
_خدایا شکرت.الحمدلله که حلالترینش رو بهم دادی.شکرت.بخاطر همه چیز
یوسف خیلی آرام گفته بود، اما دلدارش شنیده بود.راه میرفتند.این بار، با سکوت و آرام.
یوسف _یه سوالی کردی که نمیخاستم جواب بدم.. ولی اینجوری که گفتی.حتما میگم.دوست دارم بین خودمون بمونه.
_چشم آقا
یوسف بسمت آخر باغ میرفت.و دلبرش بهمراه او. سعی میکرد زیاد به دلدارش، زل نزند.میفهمید که معذب هست. میفهمید گونه سیب کردنش را، میفهمید که نمیتواند زیاد خیره شود. دوست نداشت او را آقا خطاب کند.
_ببینم شما مدام میخای به من بگی آقا!؟ برای همه آقایوسف باشم، برا شماهم؟!
ریحانه_ خب چی بگم؟!
ریحانه با لبخند، بعداز کمی سکوت،گفت:
_چشم یوسفم
چقدر رضایت داشت.
_آفرین بانو جان حالا خوب شد.!
به آخر باغ رسیدند.گوشه ای دنج پیدا کردند. نشستند.ریحانه نگاهش را بین درختان میکاوید. گوش دل و جانش را به یارش داده بود.
یوسف دستانش را عقب برد و تکیه گاه کرد. سرش را بالا گرفت. چشمهایش را بست.
یوسف_ این چیزی که میخام بگم از نظر شما شاید خیلی عادی و معمولی باشه اما برای من شد زندگیم.!!!اون زمانی که تصمیمم رو گرفتم که شما بشی بانوی قلبم، زیاد رو به راه نبودم. دعا میکردم. غیراز رسیدن به شما.برای خودم.برای دورشدن از نفسانیاتم.برای #حفظ_ایمانم.
میخواستم از هرچی #غیرخدا هست دور بشم.باید میخوندم.. هم بخاطر شرایط روحی ای که داشتم هم ترس از دست دادن دینم و هم نگران آینده بودم.. قرار گذاشتم باخودم. چله برداشتم. سنگین، چند تا باهم...۴٠ روز روزه، ۴٠روز جامعه کبیر و ۴٠روز ختم بسم الله...دیروز روز چهلم روزه ام بود.اما امروز، چهلمین روز ختم بسم الله و زیارت جامعه هست.. اومده بودم اینجا ختم بسم الله رو بخونم.تو این مدت، هم دلم آروم میشد و هم فکر و ذکرم، ترسیم آینده با شما بود بانو..
هرچه میخواست گفت.سرش را بسمت بانویش چرخاند. زل زد. خودش هم متعجب بود از اعترافش. گویی بعد دیگر شخصیتش را بروز داده بود. هم به خودش و هم دلدارش.
تک تک جملات یوسف...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💎بنـــامـ خــــداے یــــوســـــف💎
💎 #حرمت_عشق
💞 قسمت ۴۶
تک تک جملات یوسف.چون نت موسیقی بود بر روح ریحانه.نمیتوانست چگونه ابراز کند غصه اش را. چگونه بگوید که جملاتش چه کرده بود با او. دلش را بخدا سپرد.تک تک جملات را با گریه گفت.
ریحانه_ ولی یوسفم..من لیاقتت رو ندارم.. ببین من سرتا پاخطا رو نمیدونم..خدا به پاداش کدوم کارم تو رو بمن داده.تو بخاطر من. چله گرفتی؟اخه فکر کردی من کیم.
ریحانه سرش را روی پاهایش گذاشت و آروم آروم گریه کرد.
یوسف گیج شده بود.حال بانویش، برایش درک کردنی نبود. چرا گریه میکرد.؟! ناراحت شد. میخواست هرکاری کند تا اشکش را نبیند. دلداری میداد. هرچه میگفت فایده نداشت.یادش به زیارت جامعه افتاد.
یوسف _میخام روز آخر چله م رو با تو تموم کنم. هستی بانو؟
ریحانه اشکش را پاک کرد.
_هرچی شما بگی
یوسف با سوز میخواند و ریحانه گریه میکرد. ریحانه با لحن میخواند و یوسف میگریست.خواندند.زیارت جامعه کبیره را. که هر فرازش با بند بند وجودشان، متصل میشد،به اهلبیت.علیهالسلام.
زیارت تمام شده بود.صدای گریه ریحانه آرامتر شده بود. طاقت اشک دلبرش را نداشت.
یوسف_ #غیر از راه خدا و اهلبیت.ع. دوست ندارم اشکت رو ببینم.
بانو_ بخدا...یوسف دلم.. من لیاقت تو رو ندارم. فکر میکنی من خوبم.!
یوسف_ فکر نمیکنم.یقین دارم که خوبی. پس بهت ثابت میکنم
دست راست دلبرش را گرفت.بند بند انگشتانش را میگرفت و میگفت.. شروع کرد....
_بند اول، شرم وحیای زهرایی، که من خیلی میخامش.
دست گذاشت روی بند دوم انگشت
_بند دوم حجابت که حاضرم بخاطرش جون بدم.
ریحانه گونه سیب کرد. نگاهش را از چشمان مردش پایینتر آورد.و یوسف نگاهش را پراکنده کرد تا دلبرش کمتر معذب شود.
یوسف، دستش را روی بند سوم گذاشت.
_بند سوم عفت و پاکدامنی ات. بند چهارم خانمی شما. بند پنجم اخلاقت. بند ششم احترام به بزرگتر بلدی. بند هفتم صداقتت
بند هشتم اصالتت بند نهم خانواده ت بند دهم تربیتت بند یازدهم ایمانت بند دوازدهم تفکرت بند سیزدهم نوع نگاه و دیدت به اتفاقاتبند چهاردهم پاکی نیتت
بند پانزدهم درس خون بودنت
بلند شدند. راه رفته را برمیگشتند. یوسف دست چپ دلبرش را گرفت.
_بند اول دلبری برای من بند دوم نوع نگاه کردن وحرف زدنت با نامحرم بند سوم زیباییت بند چهارم سلیقه لباس پوشیدنت
بند پنجم طرزبیان با پدر و مادرم بند ششم فعالیتهات بند هفتم احترام به من بند هشتم تواضع و فروتنی ات....بسه یا بازم بگم..!؟
ریحانه از ابتدا،دستش را روی دهانش گرفته بود،محجوبانه میخندید. مگر #مردان هم دلبری میدانستند؟! مگر میشد... من و اینهمه نکات مثبت..! هرچه نقطه قوت بود در من میدید. «خدایا #به_پاداش کدام کارم او را به من داده ای..»
با رسیدن این جمله به ذهنش، باز اشک در چشمش حلقه زد.
یوسف سربلند کرد.
_حالا گریه کن بعد عمو ببینه چه فکرها که نمیکنه..!🙁
دستانش را بالا برد..
_خدایا منو شهیدم کن از دست این حوری نجاتم بده...
ریحانه وسط گریه، خنده اش گرفته بود.
نمیدانست،الان گریه کند،از دعای مردش..
یا بخندد، از طنز جمله اش..!
از دور علی را دیدند..
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💎بنـــامـ خــــداے یــــوســـــف💎
💎 #حرمت_عشق
💞 قسمت ۴۷
از دور علی را میدیدند.ریحانه، علی را که دید، چادرش را جلوتر کشید. آرام، از کنارش رد شد.سلام کرد.و بسمت پدر و مادرش رفت.
علی دلش لک زده بود، برای اذیت کردن یوسف. به سمتش رفت. سرش را کنار گوش یوسف برد.
_میبینم که حالت توپه..!خب زودتر میگفتی خودم برات آستین بالا میزدم.
یوسف بخیال اینکه علی حقیقت را میگفت. تعجب کرد
_واقعا میتونستی؟!
_آره بابا.. همین مهسا خانم، دختر آقای سخایی، مگه چشه؟؟!!
یوسف،سریع خم شد.تکه سنگی کوچک را برداشت. به نشانه زدن، دستش را بلند کرد. که علی، باخنده فرار کرد. یوسف هم، خنده دندان نمایی زد..
یوسف، پیش بقیه رسید..چشمش مدام پی خانمش بود. جمله عمو او را غافلگیر کرد.
_چطوره قبل از رفتنت به شیراز عروسیتونو راه بیاندازیم!
_چی..؟هان..؟.نه...ینی آره... ؟!
کلمات درهمش خنده بلندی را نصیب عمومحمد کرد.
_جای بچه های هیئت خالیه.. مگه نه؟؟
_نمیدونم😅
خیلی شاد و پرانرژی شده بود.دیگر مهم نبود. حرفها، تهمتها، اذیتها، و..نگاهی به خانمش کرد. به او اشاره کرد که بیاید کنارش.
فتانه، سهیلا، مهسا هرسه باهم، میگفتند و میخندیدند. باخنده بسمت یوسف میرفتند.یوسف نگاهش را پایین برد.
فتانه_سلام یوسفی خووبی....! چه عجب ما شما رو شاد و خندون دیدیم. تاحالا که نمیشد نزدیکت اومد.
باصدای ریحانه، یوسف سرش را بالا آورد.
ریحانه_یوسفم همیشه شاد و خندون هست. ولی گذاشته برا اهلش.
نگاه هرسه، به ریحانه، دوخته شد.
مهسا_اهلش؟!
جایی برای حیا کردن نبود. باید دفاع میکرد از غرورمردش،از پاکدامنی یوسفش.با ناز، پشت چشمی نازک کرد.
_آره دیگه. خنده هاشو گذاشته برا خانمش.
یوسف دست به سینه باغرور ایستاده بود. باعشق زل زده بود به بانویش.
فتانه_ فقط میخام بدونم قاپ یوسفو چجوری دزدیدی؟!
مهسا_ چیز خورش کرده حتما فتانه جون.!
ریحانه_من ندزدیدم گلم.. مال من بود..! شما خبر نداشتین...در ضمن حس قلبی آقامون بوده عزیزم
سهیلا تنها تیرش را رها کرد. با گریه انگشت اتهام بسمت یوسف برد
سهیلا_ این یوسف رو که میگی، خیلی نامرده.. با احساساتم بازی کرده...اول، به من نظر داشته
ریحانه نقاب بی تفاوتی زد.دستش را در دست مردش گذاشت. با ناز گفت:
_بریم عزیزم؟!
یوسف هرلحظه، چیزی میدید بیشتر خداراشکر میکرد.ریحانه ی چند ساعت پیش کجا و ریحانه الان کجا..!؟این همه دلبری را یکجا.؟ این همه جواب حاضری های او در برابر دختران فامیل.؟ #خدایاشکرت
دختران..باحرص و عصبانیت، از آنها دور میشدند..
یوسف دلش میخواست کمی دلبرش را حرص دهد...
یوسف _خب میفرمودید...!!! که خنده هامو گذاشتم برا تو...؟؟ خب... دیگه چی... که من مال تو بودم آره...؟؟عزیزم..؟؟؟آقامووون؟؟
ریحانه با تک تک جملات یوسفش، گونه سیب میکرد.و آب میشد..
_راستی بند بعدی حسادته بانو
ادامه...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ادامه قسمت ۴۷👇
_راستی بند بعدی حسادته بانو
ریحانه هرچی هیس، هیس میگفت. یوسف صدایش را پایین نمی آورد. ریحانه حرص میخورد و یوسف میخندید.
لحظاتی مهرداد و یاشار...
نگاه به ریحانه میکردند و میخندیدند. این از نگاه یوسف دور نماند.بالبخند بسمت یاشار و مهرداد رفت. #مسخره_کردن_حجاب بانویش هیچ به مذاقش خوش نیامد. میدانست همه اش زیر سر مهرداد است. گره خیلی بزرگ بین ابروهایش ایستاده بود. با دوانگشت اشاره و شست دستش بین شانه و گردن مهرداد را گرفت باخشم، باتمام قدرتش فشار میداد...از بین دندانهایش می غرید..
_به حرمت مهمون بودنت الان کاریت ندارم..! فقط همینو بگم... به ولای علی یه کلمه دیگه... یه کلمه دیگه...از دهنت دربیاد فکت رو خورد میکنم...نفستو میبرم مهرداد.. حله..؟؟؟!!!
دستش را برداشت..با همان خشم نگاهی به یاشار کرد و رفت..به محض رفتن یوسف، یاشار گفت:
_بهت گفتم نمیتونی با این چیزا شوخی کنی..! گوش نکردی.. گندت بزنن مهرداد.!
مهرداد شانه و گردنش را ماساژ میداد.
_ماشالا چه قدرتی هم داره..
یاشار _خدا بهت رحم کرد.. اینجا نبودیم فکّت اسفالت بود بیچاره
مهرداد _ای بابا. من چمیدونستم اینقدر
غیرتیه!!
یاشار _حالا که فهمیدی.. پس دیگه خفه خون بگیر..سری بعد غیرتش رو قلقلک نده.!
مهرداد_ حالا تو چته..!
یاشار چپ چپ نگاهش کرد. مهرداد تازه کم کم یوسف را می شناخت.
دقایقی گذشت.یوسف آرام شده بود. لیوان شربت خنکی مقابلش قرار گرفت. یوسف نگاه کرد. دلدارش بود. با حرص لیوان را یک سره سرکشید. ممنون بود از دلبرش. چه به موقع بدادش رسیده بود..
آن روز گذشت....
یوسف نفهمید که همان جمله و گریه سهیلا، چه بر سر ریحانه اش آورده بود.! آن روز ریحانه حرفی نزد. باید #بوقتشمیگفت. یوسف از چیزی عصبی شده بود که ریحانه هم نمیدانست که چیست.
ریحانه نمیتوانست حرفش را بگوید.. هنوز وقتش نرسیده بود.!
١۶ ماه رجب بود و باز مهمانی...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
7.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از یک دراز و نشست ورزش را شروع کنید !
با پرداخت یکی از بدهی های تان
بهبود وضعیت اقتصادی را شروع کنید !
با مطالعه یک صفحه کتاب خواندن را
آغاز کنید !
با پاک کردن شماره یک نفر که مدام
باعث آزار شماست اصلاح روابط را
شروع کنید !
با یک دور راه رفتن پیاده روی را شروع کنید ! با نوشتن فقط یک پاراگراف، نویسندگی را
آغاز کنید !
با کشیدن یک منظره نقاشی را شروع کنید !
ولی همین امروز شروع کنید و
فردا همه این کارها را تکرار کنید ...👌
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh