براى فرار از خيابان به خانه بر مىگشت ولى به محض ورود به چهار ديواريش باز دوست داشت به خيابان برگردد.
رنج مىبرد كه چرا به هیچجا تعلق ندارد.
از سه تا چیز بدم میاد،یکیبی ذوقی،یکی آدم بی ذوق و یکی ام اونی که ذوقتو کور میکنه.
نه شهامت ماندن داشتی و نه شجاعت رفتن؛
همین رفت و آمدهای دائمیات، مرا زخمیتر میکرد.