می پنداشتم او با همه فرق دارد نجاتم خواهد داد. فرق داشت؛ اما نجاتم نداد. بقیه اگر رهایم کردند، او غرقم کرد.
‘گاهی آدم دلش برای کسی تنگ نمیشود؛ برای روزهایی تنگ میشود که با او داشت. برای عصرهایی که هنوز چیزی خراب نشده بود، برای حرفهایی که هنوز گفته نشده بودند و برای آیندهای که آن روزها فکر میکردیم حتماً اتفاق میافتد. آدم بعضی آدمها را از دست نمیدهد؛ فقط یک روز چشم باز میکند و میبیند دیگر هیچچیز شبیه قبل نیست.
همه آرام گرفته بودن و شب از نیمه شب گذشته بود اما ؛
آنچه در خواب نرفت چشم من و یاد تو بود.