آدم ها
پشت تمام
حرف هاى ناگفته
بغض هاى نشكسته
خنده هاى مصنوعى
درد هاى بى پایان و آغوش هاى سرد
سنگر مى گيرند ...
تا يك روز ، زمانى
كه از رنج مرز خفگى را
رد كردند به يكباره
فرو بريزند
من عاشقانه دوستش داشتم، و او عاقلانه طردم کرد.
منطقِ او، حتی از حماقتِ من، احمقانهتر بود.