Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊 #قسمت_38 لبا..ساشو پو.شید خش.دار گفتم + بیا داخل.. در باز شد ولی کاش نمیش
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊
#قسمت_39
س.حر با ل.حن لوند و ل..وس ل. .ب زد:
+عش. .قم مگه چی گفتم،را.ست میگم دیگه
نُوا همچنان بی تفاوت بود.
انگار ک. .سرشأنش میشد....
با یکی مثل س.حر ده.ن ب د.هن بشه.
تموم ذ.هن و ف.کرم شده بود مقایسه.
کلافه دس.تم و تو م.وهام کردم .
پسره جواب س.حرو داد
نیشخند زدم...
داشت برا من از نُوا د.فاع میکرد.
- از اتفاق خانوم محترم، پرس.تارای این بیمارستان همه تحصیل کرده و محترم هستند.
نُوا با ل.بخند نگاهش کرد اروم گفت:
+مرسی آقای دکتر لطف دارید.
دکترم با ل.بخند سر تکون داد.
دلم میخواست پاشم ف.ک پسره رو بیارم پایین.
شک نداشتم چش.مش دنبال نُوا بود.
فکر میکردم نُوا ب.حث میکنه...
نُوا میر.یزه بهم ...
ولی این وسط خودم بودم که اگه یکم دیگه این پسره میومد دع. .وا درست میکردم.
باز روبه نُوا با مهربونی ل. ب زد:
+خب خانوم افشار ایشون مرخ.صن
لطفا راهنمایی کنید هم.سر.شونو...
برن برای کارای پذیرش.
صبرم دیگه تموم شده بود...
🪴کانال حرم👇🏻
• @haram_tv
🪴کانال زاپ/اس 👇🏻جوین اجباری..
💉𝘇𝗮𝗽𝗮𝘀 ➣ @zapas_Parestar_daye_amir
🪴کانال حذ/فیامون👇🏻
🩺𝐇𝐚𝐳𝐟𝐢 ➣ @Parestar_bi
🪴کانال اصلی👇🏻
👩🏻⚕️𝗣𝗮𝗿𝗲𝘀𝘁𝗮𝗿 ➣ @daye_amir
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊 #قسمت_39 س.حر با ل.حن لوند و ل..وس ل. .ب زد: +عش. .قم مگه چی گفتم،را.ست میگم
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊
#قسمت_40
نُوا اروم شروع کرد به س.حر توضیح بده برای کارای تر.خیص.
چشام قفل شده بود رو ل. باش..
انگار خودشم فهمید
که مع.ذب شد.
اون پسره ام که خداروشکر پیجش کردن گورشو گم کرد..
نی.از داشتم با نُوا تن.ها باشم..
نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواست فکر کنه من ه. .ول و دخ.تر بازم.
ولی بودم
ه. .ول نه اما دخ.تر باز..
تنها ک.اری بود که با.هاش بابارو ع.صبی میکردم..
برای اولین بار ح.س میکردم یک نفر برام مهمه.
شایدم توهمات ذه.نم بود.
یه پرستار؟
نُوا بی تفاوت ل. ب زد:
+ شما میتونید برید کارای ترخ.یص انجام بدید تا من دارم سر.مشونو درمیارم.
س.حر چشم غ. ره ای بهش رفت.
اومد ل.پمو بو..س کرد و کار.تمو گرفت رفت.
حالا ت.نها شده بودم با نُوا...
دلم میخواست بغ. .لش کنم .
ولی اصلا نمیدونستم چی بگم...
خیلی آروم ل. .ب زد
- دستتون در.از کنید س.رم ازش بک.شم بیرون.
همین که خواست س.رم و در بیاره د.ستشو گرفتم تو د.ستم.
محکم د.سشو از د.ستم کشید بیرون.
با عص.بانیت نگام کرد.
د.اد. زد:
+غ..لط میکنی د.ست می. زنی به من....
🪴کانال حرم👇🏻
• @haram_tv
🪴کانال زاپ/اس 👇🏻جوین اجباری..
💉𝘇𝗮𝗽𝗮𝘀 ➣ @zapas_Parestar_daye_amir
🪴کانال حذ/فیامون👇🏻
🩺𝐇𝐚𝐳𝐟𝐢 ➣ @Parestar_bi
🪴کانال اصلی👇🏻
👩🏻⚕️𝗣𝗮𝗿𝗲𝘀𝘁𝗮𝗿 ➣ @daye_amir
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊 #قسمت_40 نُوا اروم شروع کرد به س.حر توضیح بده برای کارای تر.خیص. چشام قفل ش
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_41
حق داشت..
ولی چرا برام مهم نبود؟
اصلا مهم بود؟ رفتار خودمم برام قابل درک نبود
ناخ.وادگاه ل. ب زدم:
+باشه،ولی اونی که تو فکر میکنی نیست!
ت.ند گفت
- برام مهم نیست که چی هست یا نیست
تو یک عو. ./.ضی ای که فرق بیمارستان و ات. اق خوا./.بتم نمیفهمی!
اروم غر.یدم :
+ باشه اروم باش برات توضیح میدم.
دا.د زد:
+ برو بد.رک
رفت بیرون در کو.فت بهم.
ک.لافه شده بودم...
احت.یاج داشتم از اینجا برم بیرون و حتی حو.صله ی اون س.حرم نداشتم دیگه.
زنگ زدم به سیاوش:
+الو .سیا
- جونم داداش
+کجا ول کردی رفتی دیگه نیومدی؟
- ببخشید یگ اتفاقي افتاد بعدا برات تعریف میکنم.
بیام برای کارای ترخ.یص؟
+ نه س.حر داره اوکی میکنه...
با تعجب گفت:
- س.حر؟
+تعریف میکنم.
جور کن با بچه ها فردا بریم شمال.
- حله ،صبح چه ساعتی بیام دنبالت ؟
+ ۸ اینجا باشه خداحافظ.
- حله خداحافظ.
دراز کشیدم رو ت.خت تا س.حر بیاد..
از فردام که ری.خت نح..سش و نمیدیدم.
صدای دراومد...
🪴کانال حرم👇🏻
• @haram_tv
🪴کانال زاپ/اس 👇🏻جوین اجباری..
💉𝘇𝗮𝗽𝗮𝘀 ➣ @zapas_Parestar_daye_amir
🪴کانال حذ/فیامون👇🏻
🩺𝐇𝐚𝐳𝐟𝐢 ➣ @Parestar_bi
🪴کانال اصلی👇🏻
👩🏻⚕️𝗣𝗮𝗿𝗲𝘀𝘁𝗮𝗿 ➣ @daye_amir
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊 #قسمت_41 حق داشت.. ولی چرا برام مهم نبود؟ اصلا مهم بود؟ رفتار خودمم برام قا
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊
#قسمت_42
س.حر بود .
+ عز.یزم کارای تر.خیص ک.ردم، بریم؟
- اره بیا کمک کن ل. باسام بپوشم.
+ او./.ف چشم عش.قم.
ل. باسامو آورد.
باز ناز ع. /شوه دست رو ت. نم میکشید .
دیگ میدونستم تو سرش چی میگذره.
پوزخندی زدم ل. /باسامو پو..شیدم.
خیلی خب بریم...
دس..تشو دور دس.تم ح.لقه کرد چ..سبید بهم.
ه.وف حالم بد شده بود از این نز...دیکی...
الان حصله بحث کردن با این اح.مق و نداشتم.
به سمت ماشین رفتیم...
- خب کجا میری برسونمت، س.حر؟
پشت چ..شمی ناز.ک کرد..
+یعنی چی کجا میرم؟خونت دیگه
کلافه ل. .ب زدم:
-حالم خوب نیست نمیتونم بیام
فعلا میرم خونه مامانم اینا ...
با لو..ندی و ع./شوه گفت:
+ یعنی چی خب بریم م.زه بگیریم ق.شنگ بریم خو.نت ع. /شق ح.ال دیگه عزی.زم
با عص.بانیت غ..ریدم:
-دارم میگم حا.لم خوب نیست.
میفمی اینو؟
تر..سید خودشو جم.ع کرد...
🪴کانال حرم👇🏻
🕌 @haram_tv | حرم
🪴کانال زاپ/اس 👇🏻جوین اجباری..
💉𝘇𝗮𝗽𝗮𝘀 ➣ @zapas_Parestar_daye_amir
🪴کانال حذ/فیامون👇🏻
🩺𝐇𝐚𝐳𝐟𝐢 ➣ @Parestar_bi
🪴کانال اصلی👇🏻
👩🏻⚕️𝗣𝗮𝗿𝗲𝘀𝘁𝗮𝗿 ➣ @daye_amir
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊 #قسمت_42 س.حر بود . + عز.یزم کارای تر.خیص ک.ردم، بریم؟ - اره بیا کمک کن ل.
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊
#قسمت_43
مظ.لوم نگام کرد.
+ خیلی خب باشه، بب..رم خونه دو.ستم.
آدرس داد بهم
خونه دو.ستش؟
فکر نکنم معلوم نبود میخواست کجا و پیش کدوم پس.ره بره و..لو بشه.
تموم فکر ذ.هنم شده بود اون پرستار ک.وچولو...
یعنی الان چی داره تو س.رش میگذره.
س.حر و پیاده کردم به طرف خ.ونه رفتم...
مطمعن بعدم مامان نمیدونست چه بلا.یی سر.م اومده.
خودم از حاجی خواستم بهش نگه.
قلبش مریض بود حالش بد میشد.
نیاز داشتم برم خ.ونه، تنها کسی حسابی حواسش بهم بود مامان بود...
#نُوا
از ات..اق با ع.صبانیت بیرون زدم..
پ.سره ی عو../.ضی چی پیش خودش فکر کرده بود؟
لع..نت به من، که از این لا../.شی خوش.م اومده بود.
دوس..ت دخ..ترشم دیدم..
ما.لی نبود.
ولی دلم برای دخ.تره می.سوخت.
اونم گن.اه داشت گیر این کث./.افت افتاده بود.
سر.د شده بودم نس.بت به همه چی .
تو فکر بودم.
باصدای رها به خودم اومدم..
🪴کانال حرم👇🏻
🕌 @haram_tv | حرم
🪴کانال زاپ/اس 👇🏻جوین اجباری..
💉𝘇𝗮𝗽𝗮𝘀 ➣ @zapas_Parestar_daye_amir
🪴کانال حذ/فیامون👇🏻
🩺𝐇𝐚𝐳𝐟𝐢 ➣ @Parestar_bi
🪴کانال اصلی👇🏻
👩🏻⚕️𝗣𝗮𝗿𝗲𝘀𝘁𝗮𝗿 ➣ @daye_amir
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
#پرستـــار_بی_h_یــا🩺💊 #قسمت_43 مظ.لوم نگام کرد. + خیلی خب باشه، بب..رم خونه دو.ستم. آدرس داد بهم
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_44
یک تای ا.بروشو داد بالا
شی./.طون ز.ل زد تو چش..مام..
تاحالا فرهاد و اینطوری ندیده بودم.
پسر خوش.گلی بود..
چشم ابرو مشکی و چه.ارشونه، قابلیت داشت دل هر دخ..تری میخواد و راحت ببره
دکترم که بود..
ولی من...
دوست نداشتم کلا تو محیط کارم با کسی اش.نا بشم.
میدونستم بعدا اگه ج.دا بشم فقط تو ع.ذابم
ه..ول شده بودم .
نگاهش خیلی تی.ز شی./.طون بود..
ل. .ب زد
- خاستم بگم از قابل بدونی قهوه که نشد ولی بریم ام.شب باهم شام بخوریم .
باید قبول میکردم؟
اونم با این اشف..تگی ذه.نم؟
ولی دلم نمیومد نه بگم بهش...
- نظرت چیه نُوا؟
اروم ل. .ب زدم:
+ باشه ،بریم.
بهم ل..بخند زد و گفت:
+ساعت ۸ بعد از بیمارستان تو ماش.ینم منت.ظرتم...
مثل خودش جوابشو با لح.ن مهربون دادم:
- باشه دکتر ، می.بینمت.
پسر با شع.وری بود.
این بارها بهم ثابت شده بود...
فرهاد و پیج کردن.
+ خب مثل اینکه من باید برم.
فعلا.
- فعلا
پاشدم برم رهای عو../.ضی رو پیدا کنم...
🪴کانال حرم👇🏻
🕌 @haram_tv | حرم
🪴کانال زاپ/اس 👇🏻جوین اجباری..
💉𝘇𝗮𝗽𝗮𝘀 ➣ @zapas_Parestar_daye_amir
🪴کانال حذ/فیامون👇🏻
🩺𝐇𝐚𝐳𝐟𝐢 ➣ @Parestar_bi
🪴کانال اصلی👇🏻
👩🏻⚕️𝗣𝗮𝗿𝗲𝘀𝘁𝗮𝗿 ➣ @daye_amir