#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_4
ه.ول کردم..
وقت عقب کشیدنم نبود
تو ح.لقش بودم
سریع دستمو گذاشتم رو پانسمانش
دربازشد یه مرد مسن باموهای جوگندمی بود اومد داخل
خیلی چهرش آشنا بود برام
باصداش به خودم اومدم
-سلام
خانوم پرستار حال پسرم خوبه؟
قبل اینکه بخوام جواب بدم ..
پسره که زیر دستم بود زودتر از من جواب داد
- به به سلام حاجی
یاد پسرت افتادی خبریه؟
نگران من نباش کادر این بیمارستان همه جوره رسیدگی میکنن به آدم
پوزخندیم زد
با رنگ پریده و حرصی نگاهش کردم
جوری که تو دید پدرش نبود چشمک ریز و پر شیط/ نتی بهم ز.
نگاه پدرش در هم شد
با آرومی استغفرالله زیر ل. ب گفت
- پسر تو ادم نمیشی؟
چرا تن. ت لخ. ته خ.جالت نمیکشی تو؟
فکر کرد معذب شدم
ولی نه..
+ دخترم میشه چند دقیقه ای منو با این پسره کله ی خر تنها بزاری؟
باشه ای زیر ل. ب گفتم
خواستم برم بیرون که باز صدای عصبیش و بلند شد..
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴 👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir 👩🏻⚕️عمل به قولمون... 🧕🏻مارو به دوستان خود معرف
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
🤱🏻آمار120قسمت بعدی میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_5
عصبی گفت
- تو لازم نیست جایی بری..
روبه باباش گفت
- چه خری گفت بهت بیای این خرابشده؟
چرا یهو اینجوری شد
وح.شتناک!
الان نقش من این وسط چی بود!
لب. مو گزیدم
پچ زد
- پیراهنمو ببند..
اخمی کردم
چرا داشت دستور میداد بهم؟
حیف جرعتشو نداشتم وگرنه یکی تو شکم پر عضله اش میکوبیدم.
خم شدم پیراهنشو ببندم
که نفس بلندش تو گلـ. .ــوم پخش شد.
قلبم تند شد
چرا داشت اینجوری میکرد
باباش تو اتاق بود.
پچ زدم
- درست نف.س بکش
پوزخندی زد و بی پروا گفت
- درست کشیدم
و بعد از حرفش این بار نف.س دا. ..غشو بلند تر فوت کرد.
داشتم از گرما میمردم
دور از چشم باباش دستشو جلو آورد و...
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴 👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir 👩🏻⚕️عمل به قولمون... 🧕🏻مارو به دوستان خود معرف
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
🤱🏻آمار140قسمت بعدی میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊😜
#قسمت_6
مات به حرکت دستش نگاه کردم
زیر مح.لفه بود؛ اما من میدیدم بهم ن.زدیک میشه
دستش جلو رفت
انگشتش به ش کمم چـ. .ـسبید و ته دلم ریخت.
قلبم تند تند داشت میزد
جلوی باباش داشت این کارارو میکرد
لبخندی زد
- خانوم پرستار چرا خشکت زده؟
عو. ..ضی..
داشتم سکته میکردم
باباش تو اتاق بود و این کارو میکرد.
اگه متوجه میشد حتما به رئیس بیمارستان میگفتن و اخراج میشدم.
ل. ب زدم
- د. .دس.تتو بکش..
پچ زد
- چرا؟
مگه همینو نمیخواستی؟
لرزیدم..
زده بود رو دست من.
یه غلطی کردم عضله هاشو انـ.. .ـگولک کردم.
- زخمی
با زخمتم دست بردار نیستی؟
چشاش بر.ق زد
پچ زد
- بیا ز. .یرم
ببین با همین زخمی بودن میتونم ش.ارژت کنماا!
🩺ادامه داره...
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴 👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir 👩🏻⚕️عمل به قولمون... 🧕🏻مارو به دوستان خود معرف
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
🤱🏻آمار160قسمت بعدی میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_7
قلبم داشت از ســ. ..ــینم میزد بیرون
دستام یخ زده بود.
نمیفهمیدم برا هی.جانه یا اس.ترس!
زل زده بودم به چشاش
خیلی عجیب بود
و ترس.ناک..
انگار حالمو خوند از چشمام
پچ زد :
- خانوم پرستار نکنه نمیخوای
بد نمیگذره ها..
مات؟؟
اره مات بودم از لحن حرف زدن و پرو بودنش.
من فقط میخواستم لمـ. .ـسش کنم
نه برم زیـ. ..رش
باباش انگار متوجه یک چیزایی شده بود
سرفهی مصلحتی کرد
- هاکان...
بزار پرستار بره خودم کمکت میکنم
خسته شد بنده خدا
از خدا خواسته اومدم بگم آره
منو راحت کن..
که پسرش نچی کرد
- پس این همه پول بیمارستان خصوصیو برای چی دارم میدم پدر من؟
بعدم به نگاه کرد
با یک چش. مک ریز گفت
- باید از خدماتش استفاده کنم
یا نه؟
🩺ادامه داره...
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴 👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir 👩🏻⚕️عمل به قولمون... 🧕🏻مارو به دوستان خود معرف
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
🤱🏻آمار180قسمت بعدی میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_8
از خدا خواسته
ولی با تعارف ل. .ب زدم
+ اشکالی نداره کمکشون میکنم..
خودم از این همه مظلومیت خودم تعجب کردم ..
من منتظر فرار بودم
چون پسره مچمو تو ه.ی. .ز.ی کردنم گرفته بود
همش تیکه مینداخت..
- نه دخترم برو، هستم
پسر من زیادی پرو تشر.یف داره
خسته نباشی ...
خوبه خودشم میدونست
چه تح. فه درجه یک اعلایی تربیت کرده..
ولش میکردی منو میکشید زیـ. .ر خودش تو بیمارستان.
همین که رفتم بیرون
صدای پدرش اومد
-تو اخه به کی رفتی انقد بی ح. یایی پسر؟
با جوابی که از داخل اتاق اومد میخ کوب شدم...
- بی حی. ایی به اینکه من به زور شما ازدواج کنم؟
احد بوقه؟
نمیخام ولم کنید دیگه..
پدرش داد زد
- صداتو بیار پایین
میخوای زن نگیرم برات که یکی از اون دو.ست دخت. راتو بگیری؟
+ باشه پدر من حق باشماست
ولم کن
نمیدونم چرا حس کردم دیگه نمیتونم رو پام باشم..
یعنی دو.ست دخ. تر داشت
پس چرا خواست به من نزد. یک بشه؟
🩺ادامه داره...
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴 👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir 👩🏻⚕️عمل به قولمون... 🧕🏻مارو به دوستان خود معرف
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
به دلیل 300تایی شدنمون تا قسمت ده امشب آپلود میشه{مرسی از همرای شما}
🤱🏻آمار330 قسمت11 میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_9
بغض گلومو خفه کرد
ح.س بدی بهم دست داد..
شاید به خاطر س.و استفاده کرد. نش و حرفی که زد
شاید به خاطر دوسـ. .ـت دخ. تر داشتنش..
از وقتی بیهوش بود همش میرفتم بالا سر.ش
چ.کش میکردم...
عجیب به دلم نشسته بود، هی. کلش..
موقع تحویل شیفتم بود
حالمم بد بود
دل دماغ نداشتم
باید حداقل یکی دو روز مرخصی میگرفتم..
**
#امیر
بابا روانمو ریخته بود بهم
همش بحث دعوا...
همش غر غر
من ریـ. ..ــدم تو ارثی که سرش مغز منو...
خودش ول کرد
اون بچه رو هم فراری داد...
هم پرو بود هم خجالتی
خوشم میومد. ک.یف میکردم اذیتش کنم..
دوسه ساعتی بود که نیومده بود سر بزنه
همه پرستار و دکترای سیبیل دارو گذاشته بودن بالاسرم
اون تو.له ام که فرار کرد
اگه اشتباه نکنم رو کارتش زده بود
نوا افشار...
🩺ادامه داره...
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_10
چهره ی نازی داشت
ریزه میزه ولی تو پ.ر بود...
میتونست هور.مونای هر مردی و راحت ب.ریزه بهم..
مخصوصا ل.مس دست.ش..
نیم وجبی
فکر میکرد خوابم
نیشخندی زدم
برای سرگرمی جدید عالی بود..
رو تخ. ت دراز کشیدم
خسته شده بودم از فضای لعنتی بیمارستان...
تنها خوبیش اون تو.له بود
که به لطف بابا پ.رید..
ولی امیر نیستم اگه یه نو.ک بهش نمیزدم..
#نوا
با سرپرست صحبت کردم...
یکی دو روز نیومدن همه چیو بهتر میکرد
اما نذاشت
لعنت بهش زن.یکه..
لباس سفیدمو عوض کردم که برم خونه؛ اما سرمو بردم بالا
چشم تو چش شدم
باکی؟ با دکتر امیر
میدونستم ازم خوشش میاد؛ البته از نگاهاش
رفتاراش ضایع بود
ولی الان؟ اصلا حوصلشو نداشتم
لبخندی زد
+ سلام خانوم افشار
اروم زیر لب سلام کردم
- بنظر میاد شیفتت تموم شده
بریم یه قهوه بخوریم؟
خواستم جوابشو بدم که با دیدن امیر جلوی ایستگاه پرستاری...
🩺ادامه داره...
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a