خونه مامان بزرگم رو خیلی دوست دارم. شب خوابیدن توی حیاط رو دوست دارم، اون موقعی که صبحمیشه و همه پرنده ها میخونن رو دوست دارم. اول صبح که وقتی خونه شلوغ میشه و همه هستن و دور همچایی میخوریم رو دوست دارم. خنده های از ته دل مامان بزرگ، آب بازی تو حیاط با بچها، غذا خوردن دور سفره و بازی کردن تو حیاط؛ راستش اینجا همچی قشنگه. کاش این لحظه ها تموم نشه واقعا.
عاشق اینم که بعضی آدمها هستن که باهمه فرق میکنن. چیزهایی رو میبینن که همه نمیبینن، به جزییاتی توجه میکنن که بقیه از کنارشون خیلی ساده میگذرن، میشنون تنها گوش نمیدن، تنهان اما تورو تنهاتر نمیکنن.