ضربه اول رو فراموش شدن و پاک شدن بهم وارد کرد؛ همونطور که خودم مدتهاست میترسم، اینکه بعد از نهایتاً دوروز فراموش بشم و تنها ایدهای از وجودی که زمانی داشتم باقی بمونه.
اما جلوتر واقعاً نفسم بریده شد، برای لحظهای هوا و ضربان قلبم رو گم کردم و حیران موندم.
زمانی که پریش به کلانتر_نوآه استیلنسکی گفت که همسرش توی اتاقش منتظرشه، براش شام آورده و میخواد باهم برگردن خونه. به در و دیوار التماس کردم. نوآه در رو باز کرد و کلودیا رو دیدم. فراموش کردم چطور نفس بکشم.
جلوهای بود از هرآنچه که با وجود من نابود شده بود و داستان ثابت «اگر من نبودم همه چیز بهتر پیش میرفت».