قابل کتمان نیست!
گناه لذت دارد!
انسان هم که شدیدا
اهل عیش و نوش!
ولی وقتی لذت های بالاتری هست
وقتی عیشِ بیشتری هست
چرا به کم قانع باشیم!
حسینیه، وصیتنامه
چی کم دارم؟ تورو دارم حواسم نیست ،جانا...
معبودِ من...!
بگذار شرحی از احوالم بگویم
شاید از تو جوابی بگیرم!
بارها باخودم به نجوا نشستم
وبر خویش نهیب زدم،
که چرا در گفتار بادیگران
اینقدر نشاط دارم
اما در گفتگو با تو،معبودم
این اندازه بی حال وکسلم ؟!
دوست دارم
سفره ی دلم را نزد تو باز کنم
می خواهم دلم را باسخن گفتن باتو آرام کنم
می دانم هرچه کوتاه آمدی
من کوتاه آمدنت
را دلیل بر جرأت یافتن دیدم
وحقت را سبک شمردم
واین موجب شده تافاصله ی مرا از خودت به نهایت برسانی!
شب وروزم را نگاه می کنم می بینم جزآن زمان که خودرا محتاج تو می دیدم ،همیشه به تو پشت کردم!
نکند من باتیر خشم تو
به این حال وروز افتادم ؟!
به گمانم وقتی دیدی چقدر ناشکرم ،
دیگر آن نگاه لطیفت را
از من گرفتی
تا شاید دوباره به سوی تو برگردم!