حسینیه، وصیتنامه
چی کم دارم؟ تورو دارم حواسم نیست ،جانا...
معبودِ من...!
بگذار شرحی از احوالم بگویم
شاید از تو جوابی بگیرم!
بارها باخودم به نجوا نشستم
وبر خویش نهیب زدم،
که چرا در گفتار بادیگران
اینقدر نشاط دارم
اما در گفتگو با تو،معبودم
این اندازه بی حال وکسلم ؟!
دوست دارم
سفره ی دلم را نزد تو باز کنم
می خواهم دلم را باسخن گفتن باتو آرام کنم
می دانم هرچه کوتاه آمدی
من کوتاه آمدنت
را دلیل بر جرأت یافتن دیدم
وحقت را سبک شمردم
واین موجب شده تافاصله ی مرا از خودت به نهایت برسانی!
شب وروزم را نگاه می کنم می بینم جزآن زمان که خودرا محتاج تو می دیدم ،همیشه به تو پشت کردم!
نکند من باتیر خشم تو
به این حال وروز افتادم ؟!
به گمانم وقتی دیدی چقدر ناشکرم ،
دیگر آن نگاه لطیفت را
از من گرفتی
تا شاید دوباره به سوی تو برگردم!
دروغ هایم را دیدی ،
هم نشینان باطلم را دیدی
ظلمم را نظاره شدی
از من فاصله گرفتی؟
درست میگویم ؟
اما اگر فاصله گرفتنت
برای تربیت کردنم باشد خوش حالم
اما نکند دیگر دوستم نداری؟
من که یادم نمی رود
چقدر بامن رئوف بودی۰۰
چه جاها که دستم را گرفتی
و مرا به جناب لطفت مقرب نمودی...