شاعرِ آیینهها
الان که قراره ظرف بشورم، کشش زیادی نسبت به درس خوندن پیدا کردم.
زندگی شستن یک بشقاب است.
و من صد تا کار مسابقه داستاننویسی؛ خوارزمی ادبیات و مشاعره ریخته سرم و معلم عزیزم هم روم حساب باز کرده.
شاعرِ آیینهها
و من صد تا کار مسابقه داستاننویسی؛ خوارزمی ادبیات و مشاعره ریخته سرم و معلم عزیزم هم روم حساب باز ک
از ذوق اهمیت دادن مدرسه به ادبیات، همهی مسابقه هارو ثبت نام کردم ( یا معلم ادبیاتم کرد )
و الان موندم چطوری از پس همش بر بیام.
هدایت شده از شاعرِ آیینهها
وقتی میرم مدرسه و کارایی رو انجام میدم که حدوداً یک قرنه که در مدارس انجام میشه، دوست دارم بزنم تو گوشِ معلمها و بگم : مدرسه پر کردن یک سطل از اطلاعات نیست؛ برافروختن یک شوقه...
شاعرِ آیینهها
از احترام به انزجار از افتخار به انتزال
از عرش به فرش
از تایید به تکذیب
میخوام یه چیزی بگم ولی حسی که دارم اونقدر عجیبه که هیچ کلمهای برای توصیفش به ذهنم نمیرسه.
وقتی یه رگه هایی از تلخ ترین خاطرات و بدترین دوران زندگیت برات تازه میشن، از درون نابود میشی.
هدایت شده از شاعرِ آیینهها
اگه افکار پر پیچ و تابتون اجازه میدن لحظهای چشم برهم بزارید و از دنیا فارغ شید؛ شب خوش.