زندگی داره از درون ذره ذره به ویرانی میکشونتم، ولی همزمان احساسی رو درونم به وجود میآره که از قطع کردن اتصالم باهاش سر باز بزنم.
شاعرِ آیینهها
اونقدر بزرگ، که زانوانم کم کم دارن زمین رو لمس میکنن.
انگار بدنم میخواد با خاک خونآلود زیر پاش یکی بشه.
هدایت شده از چرایی
حالا شما فرض کنین کسی هست که تمام هویتش اون چارچوبه و ذهن در حالت بقا نه برای نجات ایدئولوژی از سوال بلکه برای زیر سوال رفتن همهی هویتش دلیل میاره.
تو داری سوال میپرسی ولی اون داره اینو میشنوه که مشروعیت وجودیش زیر سوال رفته