میدانی؛
گاهی احساس میکنم روحم را از تنم بیرون میکشند...مغزم را چنان مشغول میکنند که گیج میشوم و من میمانم پیچیدگی هایم و کالبد خالی از روحم.
سپس در بازه ای از زمان روح شکست خورده ام را به من باز میگردانند که دیگر دیر است.
دیر است برای من سابق بودن.
برای "زندگی" کردن....
آن روح دیگر روح نمیشود چراکه دیگر در من منی نیستو در اندیشه هایم امیدی.
مگر انسان بدون امید را میشود پذیرفت؟
روح از هم شکافته، مغز تکه تکه شده
و جسم سوختهات را میتوانی احیا کنی؟
چقدر زمان میبرد؟ روزها؟ ماهها؟ سالها؟ و یا هیچ وقت؟
در آن زمان در جهان درونت چه میگذرد؟
ویران شده است نه؟
تک تک آن رویاها...زندگی ها و نهال های کاشته شدهی درون ویران شده اند.
حالا دوباره بسازشان...میگویی نمیشود....راست میگویی دیگر آن توی ِسابق وجود ندارد....اما بساز. آباد کن آنچه از درونت فرو ریخته را.
شاید مثل قبل نشوی اما قوی تر که میشوی...نه؟
#ماه_نوشت
'ᴅᴇᴇᴘ ɪɴ ᴛʜᴇ ꜰᴏʀᴇꜱᴛ'
شاید بتونم بعضی از متن هایی که نوشتم رو به افرادی که خیلی بهم نزدیکن نشون بدم، ولی شعرهام رو به این راحتی؟ اصلا
شاعرِ آیینهها
اعتماد؟ نه ممنون زخم خوردم
روابط اجتماعی؟ نه ممنون، انسان ها از سنگاند پس ترجیح میدم با در و دیوار صحبت کنم
وقتی میرم مدرسه و کارایی رو انجام میدم که حدوداً یک قرنه که در مدارس انجام میشه، دوست دارم به معلمها بگم : مدرسه پر کردن یک سطل از اطلاعات نیست؛ برافروختن یک شوقه...
شاعرِ آیینهها
هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
فواره وار، سربه هوايي و سربه زير
چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير
ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير
پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده باد در کویر
ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر
مرداب زندگي همه را غرق مي كند
اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير
چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش
با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير
|فاضل نظری