کاش یکی برام کوکی خونگی درست میکرد ، از اینا که توش شکلات تیکهای میندازن میزارنش تو فر بعد با چایی میخورن ، اصلا کاش مامانم تو کار شیرینی پزی بود ، هر روز در اتاق و میزد برام یه مدل شیرینی جدیدی که درست کرد رو میورد ولی کیک نه ، کاش کیک خونگی اختراع نمیشد نمیدونم چرا هیچ وقت میلم کشیده نمیشه سمت کیک های خونگی ، وای داشتم چی میگفتم؟ آره من دلم کوکی خونگی میخواد با چایی که وقتی دارم تست های عربیم و میزنم یکم به زندگی امید پیدا کنم حداقل .
کاش یه کتاب شعر هدیه میگرفتم ، این چیزیه که خیلی خوشحالم میکنه الان تو این روزا
صبح از خواب پاشدم ورزش کردم ، دوش گرفتم ، چایی خوردم ، فنون خوندم ، اهنگ گوش کردم ، لباس بافت طوسیمو پوشیدم ، الانم نشستم تو خونه به صدای بارون همراه با داریوش گوش میدم و درست وقتی که میگه
[ برای زنده بودن دلیل آخرینم باش ]
به دلیل هام برای زنده بودن فکر میکنم ، و هیچ چیزی جز دیدن لبخند زدن چشمات پیدا نمیکنم ، شاید باید واقعا اخرین دلیل برای زنده بودنم باشی ؟
شاید باید یه بار چشمک زدن ستاره هارو توی چشمات ببینم و بعد بمیرم [ مامان ] ، این رسالت منه احتمالا .
بعداً تصمیم میگیرم
He wo harasses, innocent masses
Forgives, to save your soul - in time