صبح از خواب پاشدم ورزش کردم ، دوش گرفتم ، چایی خوردم ، فنون خوندم ، اهنگ گوش کردم ، لباس بافت طوسیمو پوشیدم ، الانم نشستم تو خونه به صدای بارون همراه با داریوش گوش میدم و درست وقتی که میگه
[ برای زنده بودن دلیل آخرینم باش ]
به دلیل هام برای زنده بودن فکر میکنم ، و هیچ چیزی جز دیدن لبخند زدن چشمات پیدا نمیکنم ، شاید باید واقعا اخرین دلیل برای زنده بودنم باشی ؟
شاید باید یه بار چشمک زدن ستاره هارو توی چشمات ببینم و بعد بمیرم [ مامان ] ، این رسالت منه احتمالا .
بعداً تصمیم میگیرم
He wo harasses, innocent masses
Forgives, to save your soul - in time
دوست داشته شدن از طرف یه ادم باید حس خوبی باشه احتمالا ، دلم میخواد تجربهاش کنم
بچه ها چقدر بدم میاد یه سری که دقیقا تو ذهنت به خودت میگی این ادم ناامیدم نمیکنه میره یه کاری میکنه و میرینه به تصوراتت