تو اخرین روزای امسال داشتم فکر میکردم به سالی که گذروندم ، لحظاتی که داشتم ، اشک هایی که ریختم ، خندههای از ته دلی که کردم ، طعم هایی که چشیدم و ادم هایی که دیدم حتی اگر الان تو زندگیم نیستن یا هستن ، ..
بزرگ شدم تو این یه سال ، یاد گرفتم خیلی چیزارو ولی بنظرم بهترین هدیهای که امسال نصیبم شد “ نزدیک شدن به خدا “ بود ، اول راهم تازه ولی یادم میمونه که
اول ، اخر ، و تمام این ماجرا فقط خداست ، مثل همیشه شکر.
وقتی میبینم بقیه از کارشناسی بعنوان بهترین سال های زندگیشون یاد میکنن واقعا یه چیزی در عمق وجودم مبهم میشه اخه کارشناسی برای من از شروعش با درد و رنج رو به رو بود ، همواره داشتم برای بقا تلاش میکردم و زجر میکشیدم و این تازه داستان یه سال کارشناسیمه جالبیش اینه من سال دومم :)))
حتی الان که تو دانشکده نشستم اینو مینویسم باز دارم از بغض خفه میشم ، دنیای جالبیه
بندهی افتاب و نورم از همین الان قلبم میگیره وقتی به روزهای ابری فکر میکنم
اینو گوش میدم و سیگار میکشم
احتمالا تا شب بهتر بشم ، اگه نشدم خودمو از بالکن پرت میکنم پایین .
چقدر خستم انگار از همه طرف روی زندگیم فشاره هر طرف رو که با دست نگه میدارم یه طرف دیگه ازش اب بیرون میریزه شاید باید بذارم اب من رو توی خودش غرق کنه اما من نمیمیرم من ماهی میشم.