نمون جایی که متعلق بهش نیستی
نمون جایی که توش پرِ پروازتو میچینن
رها کن و برو
این دنیا به قدری بزرگ هست که اگه از همه چیز
کَندی و رفتی یه جایی واسه پناه گرفتن پیدا کنی
به این راحتیام نیستا!
قراره زمین بخوری و دستو پات زخمی شه
ولی خب این زخما خوب میشن
میدونی چی خوب نمیشه؟
زخمایی که روی روح و روانت میشینه
اونا هیچوقت خوب نمیشن
همیشه جاشون درد میگیره
پس رها کن و برو
برو واسه خودت دنبال یه جای امن بگرد...
حالا
از خوابهایم بپرس
که چقدر تو را دیدهاند
از چشم هایم
که چقدر تو را چکیدهاند
از قدم هایم
که چقدر تا تو رفتهاند.
هیچکس نمیتونه آینده رو تضمین کنه
منم بهت قول نمیدم فردا پس فردا خوشحالیم یا نه
ولی از یه چیزی مطمئن باش
چیزی که مشخصه اینه که تهِ این راه هرچی که بشه،
من دستاتو ول نمیکنم.
اگه دستاتو ول کنم خودمم میوفتم تو پرتگاه
تو پناهِ منی،
بذار پناهت باشم.
هر چی که شد،
هممسیرِ من و همراهِ من بمون...
و چه خوب بود که آدمی میتوانست وقتی درد و مصیبتی دارد ماهها بخوابد و چندین ماه بعد آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد.
اما هیچکس نمیتواند چنین کاری بکند؛
باید بیدار ماند و درد کشید...
شاید تهش همینجاست،
همین نقطه.
جایی که من باید خودمو ازت دور کنم
جایی که باید بشی یه خاطره قشنگ تو سیاهیِ زندگیم
جایی که از شوق و ذوقِ زندگی،
تبدیل میشی به یه غمِ بزرگ.
یه غمی که گاهی با یادآوریش میخندم،
گاهی وقتا هم بغض گلومو میگیره و خفهم میکنه
تو عزیزترین و زیباترین غمِ منی...
شاید یه روزی دیگه واسه دیدنت تو خیابونا پرسه نزنم
شاید دیگه به بهونه های مختلف نیام دیدنت و
دیگه هیچوقت بهت مسیج ندم
شاید بیخیالِ هرچی که شده بگمو بخندمو برقصم
ولی همیشه؛
جای قلبم تو سینم خالی میمونه
همیشه یه غمِ عزیز میمونی برام.
وحشت دارم
از کسی که روبه روی آینه میایستد و لبخند میزند
از کسی که با من غذا میخورد
حمام میرود
راه میرود
و خرید میکند
وحشت دارم
از کسی که با من هر شب میخوابد
وحشت دارم از تئاتر بازی او
که بوی مرگ میدهد
اما امید دارد که هنوز زنده است.
روزی به من خواهی رسید، مثل خبری خوش، مانند بستهی پستی، همچون پرندهای مهاجر. تا آن روز، منتظرت خواهم ماند، گوش به زنگ، خیره به در، نگران به آسمان …