تو شبیه رد اون زخمی هستی که روی دستمه، دیگه درد نمیکنه دیگه نمیسوزه ولی نگاه کردن بهش منو ناراحت میکنه.
ونسان ونگوک در ۲۹ ژوئیه ۱۸۹۰ در سن ۳۷ سالگی در اثر شلیک اتفاقی گلوله پسرکی به شکمش زخمی شد و روز بعد در مهمانسرای رَوو درگذشت. ونسان آخرین احساسش را به برادر خود، تئو که پیش از مرگش بر بالین وی آمده بود اینگونه بیان کرد: «غم برای همیشه باقی خواهد ماند.»
همیشه دلم خواسته بدانم
لحظههای تو بیمن چطور میگذرد؟
وقتی نگاهت میافتد به برگ، به شاخه به پوست درخت
وقتی بوی پرتقال میپیچد، وقتی باران تنها تو را خیس میکند
وقتی با صدایی برمیگردی پشت سرت که من نیستم...
مارگوت بیکل خیلی زیبا برای محبوبش مینویسه و میگه:
«چون دوستت میدارم؛
مجبور نیستی آنگونه که روز آشناییمان بودی باقی بمانی.
چون دوستت میدارم؛
مجبور نیستی خود را محدود کنی به تصویری که از تو زنده مانده در من!
چون دوستت میدارم؛
میتوانی در خودت ببالی چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت میتوانی دگرگون شده، بشکفی، تازه شوی!
چون دوستت میدارم،
میتوانی آنچه هستی باقی بمانی و آنچه نیستی شوی...!»
خوشبختی مکان و شرایط نیست !
احساسی است که باید آن را بلد شد .
شبیهِ غم ، شادی ، خشم و تمامِ احساس هایِ دیگر
برایِ غمگین نبودن ، باید بخواهی که غمگین نباشی ،
و برای خوشبخت بودن هم ، باید بخواهی که خوشبخت باشی
گاهی قدم بزن ، کتاب بخوان و موسیقیِ مورد علاقه ات را گوش کن
خوشبختی ، اتفاقی نیست که بیفتد ، یک حسِ نابِ درونی است ،باید آن را ایجاد کرد !
مردم از عطر لباسم میفهمند
که عشق من تویی
از عطر تنم درمیابند که با تو بودهام
از بازوی خواب رفتهام پی میبرند
که زیر سر تو بوده است
نمیتوانم پنهان کنم
از نوشتههای منوّرم میفهمند
که برای تو نوشتهام
در شعف گامهایم شوق دیدار تو را درمیابند
در سبزینهی لبانم نشان بوسههای تو را پیدا میکنند
چگونه میخواهی داستان عاشقانهمان را
از حافظهی گنجشکان پاک کنی
و نگذاری خاطراتشان را منتشر کنند.