غمگینم
و میتوانم سر مزار هر غریبهای چنان بلند گریه کنم که عابران
گمان کنند پسرم بوده
با اینهمه اما
درد من اینها نیست
درد من این شعر است که دارم
در خانهای خالی میخوانم و کلماتش
به سمت خودم برمیگردند
درد من این شعر است
که مطمئنم نه میخوانی
و نه
اگر خواندی
اعماق آوار پشت سرت را میفهمی.
میدانم،
میدانم که دیگر هرگز به چیزی یا کسی برخورد نخواهم کرد که احساس تندی را در من به وجود آورد!
میدانی،
شروع به دوست داشتن کسی کردن، اقدام مهمی است
باید نیرو، کنجکاوی و کوری داشت...!
حتی لحظهای هست در آغاز، که باید از پرتگاهی پایین پرید؛
پرتگاهی که اگر کسی به آن فکر کند،
این کار را نخواهد کرد!
میدانم
میدانم که من دیگر هیچوقت نخواهم پرید...
هیچچیز، هیچ وقت
در هیچ کجای جهان
سر جایی که باید نیست.
اسم هایی را در لیست های خداحافظی دیدیم
که هنوز به حد کافی سلام نکرده بودند.
اسم هایی را در صفحه بیزاری
که هنوز عاشقشان بودیم...
روی خدا حساب کنید!
اون صدایی که از درون بهت انرژی میده خداست...
با خدا میشه با چشمای بسته دویید.🕊️✨