غمهای خوب نشدنی کلمه نمیشن، اشک میشن پشت فرمون، حین آشپزی و گردگیری، دقایقی قبل از خواب، سر یه تیکه آهنگ، زیر دوش، وسط فشار کار، موقع جویدن غذا، میشن روزمرگی.
من درباره ی تو چیزی به آنها نگفته ام ؛
اما تو را دیده اند که در چشمانم زندگی میکنی🤍