نمیدونم تا کِی باید بهت فکر کنم، تا کِی میخوام از خودم بپرسم داری چه غلطی میکنی، تا کِی نگرانت میمونم، کِی دوست داشتنت تموم میشه، کِی تو تموم میشی، کِی؟!
امروز از کنارِ یه غریبه رد شدم،
اسمشو، تاریخِ تولدشو، غذای مورد علاقشو، رازها و ترساشو میدونستم، حتی دوسشم داشتم.
آدم یک بار، دو بار، ده بار منتظر میمونه بعدش دیگه شوقش، دوست داشتنش، دلش میمیره.
چقدر ناتواناند دستهایم
وقتی که نمیشود قلبم را به خاطر رنجهایی که کشیده، در آغوش بگیرم.