آدم فکر می کنه آدمای غمگین نشستن زانو در بغل، شر شر اشک می ریزن و یه بغل دستمال دماغی جلوشونه. ولی اندوه در بزرگسالی زیر پوست جریان داره، هیچکس چیزی که در رگ هامون جاریه رو نمی بینه.
از آدمایی که فکر میکنن علامه ی دهرن و هیچ کس هیچی نمیفهمه و فقط اونا میفهمن درحالی که اندازه ی گاو نمیفهمن، حالم بهم میخوره.