خوشبختانه گذر زمان همه چیو عادی میکنه برات؛ هر نبودی ، هر کمبودی، هر سختهای و هر غمی و دیگه پیله نمیکنی به چیزی.
تو را شبیه شب دوست دارمت؛ یک دست ، یک رنگ ، بیصدا ، تنها و البته بی پایان ، بی پایان ، بی پایان.
قاتل وقتم، اضطرابمه.
مثلا اضطراب یه چیزیو دارم، تا وقتش نشه و تموم نشه و تکلیفش روشن نشه، هییییییچ کار دیگه نمیتونم بکنم.
مرا ترک نکن من برایت كلماتی اختراع خواهم کرد که جز تو برای هیچکس معنایی نخواهد داشت.
یه جا خونده بودم:
گاهی برای خوب شدن حالت نباید سمت آدما بری گزینههای امن تر و مطمعن تری نیز هست:
بارون
موسیقی
چای