عزیز من، اکنون بسیار ضعیفتر از آنچه در بدترین گمانهایم انتظارش را داشتم شدهام و تاب دوام آوردن زیر آوار این حجم از تنهایی را ندارم.
یکی از عجیبترین حسها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه، در حالی که هنوز تموم نشده!
گاهی غم، اونقدر بزرگه که فقط به شکل سکوت درمیاد. هیچ اشکی نمیریزی، هیچ حرفی نمیزنی. فقط میمونی، در یه اتاقِ بیصدا، با حسی که نه میشه تعریفش کرد، نه فرار ازش.
آدم گاهی چنان ساکت میشود که حتی دل خودش هم نمیفهمد دارد میمیرد، نه زندگی میکند.
به این باور رسیدهام که چیزی را نمیتوانی جبران کنی و دوباره درست بگذاریاش سرجایش. حفرههای زندگیات همیشگی هستند. تو باید در اطرافش رشد کنی؛ مثل ریشههای درخت که از اطراف سیمان بیرون میزنند؛ باید خودت را از لابهلای شیارها بیرون بکشی.