نیچه جایی نوشته بود
آدم برای هیچکس اندازه خانواده خودش غریبه و ناآشنا نیست.
واقعاً خانوادهی ما چیز خیلی کمی از ما میدونن، خیلی کم.
یادمه بچه که بودم هربار که چیزیو جا میزاشتم میگفتن مواظب باش خودتو جا نزاری، اون موقع میخندیدم که مگه میشه آدم خودشو جا بزاره؟ ولی الان فهمیدم که آره میشه، من خودمو توی اون روز و شبایی که کنار تو بودم و توی اون خاطرههای خوب و بدی که باهات داشتم جا گذاشتم.
بعدا؟ بعدا منطقی میشم، بعدا پشت سرمم دیگه نگاه نمیکنم، بعدا دیگه حتی یادمم نمیای، بعدا واقعا برام تموم میشی، بعدا شاید دیگه من نباشم.
یه روزی، یه عزیزی، طوری ناامیدت میکنه که آخرینبار باشه فکر کنی این با بقیه فرق میکنه.
پس تو داری بهم میگی، ما همه این خاطراتو گذروندیم و این کارارو باهم انجام دادیم، تا دوباره باهم غریبه بشیم ؟!